|
وَقتی لابه لای حرفهاش این مصرع رو می خونه که "دِه مرو! دِه مرد را ابله کند ..."، چنان به وجد میام که می دونم مدتهاست همچین شعفی رو تجربه نکردم ... هر چی می گذره و بیشتر حرف می زنه، حس می کنم یکی ورم لامصب مغزمو پیدا کرده و داره آروم آروم می مالتش تا دردش کمتر بشه ... ج.ک: برادر عزیزمون آقای هیتلر می گه که ... یه نیگا می کنم به بقیه و دنبال یه چهره به شعف اومده شبیه خودم می گردم، اما چنان خریت کلفتی کل کلاس رو گرفته که ترجیح می دم باز برگردم و به اون خیره بشم ... از صورت سرخ شده اش میشه فهمید که خودشم با گفتن این حرفای تازه و بی مخاطب، و پیدا کردن فضایی واسه تخلیه بی دغدغه ذهنی، حسابی به وجد اومده و داره فریاد می زنه تا شاید توی این جمع خنثی که انفعال از سر و روش می باره، یکی یه عکس العملی نشون بده و بگه آره! منم مثه تو فکر می کنم!* ... ج.ک: بچه ها میلان کوندرا رو کی می شناسه؟ ... چرا کتاب نمی خو ... دلم می خواد برم و بشینم رو صندلی کنارش و بهش بگم: خب؟؟ خب؟؟ ... و اونم هی بگه و بگه و بگه، و منم اینقدر از شباهت افکارش به دغدغه های ذهنی سگیه خودم ذوق کنم تا فنا بشم! با خودم فکر می کنم که چقدر این جماعت مغز فندقی گندیده همسان، کوچیکند واسه این حرفای نوی عمیق، و دلم می خواد همه برن به جهنم و من سر کلاس باشم و اون ... ج.ک: عبید زاکانی توی کتابش می گه که: در قم، عمران نامی را می زدند، شخصی پرسید...** به موهای سفید و سیاهش نیگا می کنم و به دماغ کوچولوش، به پوست صورتش که مدام رنگ به رنگ میشه و به چشمای نافذ و خشن و در عین حال دوست داشتنیش ... شکم چاق جلو اومده اش برام میشه سمبل قدرت و نبوغ فکری و حس می کنم که چقدر از آدمای چاق پیرهن صورتی صورت قرمز پرحرف خوشم میاد! ج.ک: وقتی تاریخ ایران رو می خونم خیلی اعصابم به می ریزه چو... دستامو می زنم زیر چونه ام و زل می زنم به صورتش و لباش، که مدام تکون می خورن و تک تک کرمای مغزمو از توی کله ام میکشن بیرون! پشت حرفاش یه دشت بازه که دلم می خواد بپرم توش و اینقدر از ذوق داد بکشم تا حلقم پاره شه! ... حس می کنم توی دنیا هیچکی نیست غیر من و یه آدمک چاق دوست داشتنی کتابخور که مغزمو می خونه و به کلمه تبدیل می کنه ... ج.ک: شاید امیر کبیر آدم خنگی بوده که ... دلم می خواد بهش بگم آره! آره! منم اینطوری فکر می کنم! بهش بگم که چقدر از اینکه درس "تحلیل فضای شهری" دارم خوشحالم و چقدر دلم می خواست یکی پیدا شه و خوبیای بدها و بدیای خوبها رو فریاد بکشه، بهش بفهمونم که به گور بابای سؤالای مزخرف و پوزخندا و پچ پچای بچه ها بخند و به حرفات ادامه بده که به جون خودم من می فهمم چی میگی! هی سرمو تکون می دم و لبخند می زنم، نه از روی تظاهر، که از ته دل! و حس می کنم اصلا دست خودم نیست! اینقدر کمبود همچین موجودی رو توی آدمای دور و برم حس می کردم که دیگه برام مهم نیست سخت گیریاش و عصبانیتاش، برام مهم نیست اگه در رو رو به بچه هایی که 2 دقیقه دیر اومدن می بنده و به کلاس راهشون نمیده، مهم نیست که منو یهو صدا می زنه و میگه اون هفته چی گفتم تا اگه بلد نبودم بشم هدف تیرای نیشدارش، حتی دیگه مهم نیست که در مورد تنوع و غنا ازش بپرسم و اون جواب پرتی بهم بده و دیگه اصلا برام مهم نیست که می فهمم چقدر به دانشجواش به دید تهی مغزای کوچولوی بی گناه نیگا می کنه (چون کاملا حق داره!) ... مهم اون مغز کرموی دوست داشتنیشه، اون شیکم گنده برآمده اش، اون لبای پرجنب و جوشش و سرخی صورتش که پر از انرژیه ... الان فقط مهم اون آدمک چاق به شعف اومده است که توی سه قدمیم نشسته و داره مغز گندیده خودآزار منو به رقص درمیاره و بهم ثابت می کنه که پرسه مغزهای کرموی پوچ زیادن ... حتی اگه من نمیبینمشون ... پس ... اشتباه نمی کنم! ... ** در رابطه با این حکایت فقط همین نوشته رو پیدا کردم (پاراگراف ششم) که اگرچه نوشته بی ربطیه، اما در نوع خودش جالبه.
|
About![]()
کسی که جنگجوست باید همواره در حال جنگ باشد ...
آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 RAMBLE with me
..:: PHOTO is LIFE ::..
Miss Par3OOs (به زودی)
تاریکخونه |