|
اینجا، زمانه ایست، که راحت هیچ می شوی Poorی، به خواب و خیال شبی Rich می شوی هرچند میخ به دنیا آمدی ولی، آنقدر تاب می خوری که تو هم پیچ می شوی پ.ن: کابوس هر شبم تویی ... که سن ایچ می شوی
یک عمر در آخور گرم و نرم، علوفه تازه خوردیم، شکم هایمان برآمده و پوستمان گل انداخته و خورجین مثبت هایمان بر گرده مان آویزان است ... اسم مرا از لیست خوبان خط بزنید دلم گوشت خونی و متعفن مردار می خواهد ... خداحافظ اصطبل منزه من
_ مامان، ظرفا رو شستم! +hmmmm ... دستت درد نکنه _ فقط چیزه ... این قابلمه هه خیلی اصرار داشت که شما بشوریش!! + عجب! ... چند روز بعد _ مامان، ظرفا رو شستم! + hmmm ... دستت درد نکنه _ ... فقط چیزه ... این کباب پزه نذاشت دست بهش بزنم! هی اصرار پشت اصرار که باید شما بری بشوریش! + عجب! ... چند روز بعد از چند روز بعد _ مامان! ظرفا رو شستم! + کدوم ظرفا التماس دعا داشتن؟ _ (پرسه با گونه های سرخ از خجالت!) ... قابلمه گنده هه! ... چند ساعت بعد ... قابلمه همچنان در ظرفشویی مونده ... _ مامان ... قابلمه هه داشت گریه می کرد! ... آخرش شستمش دیگه ... + hmmmm!! ... دستت درد نکنه! :) پ.ن: « ترفندها، یک روز به دنیا می آیند، و یک روز می میرند ... ذهن خلاقتان را هشیار نگاه دارید ! » * * ویکتور پرسه مارک بک
مثل یک نهنگِ خسته از خروش آب ها، خسته ام
ز امتحان، ز درس و این کتاب ها خسته ام ز خط و طرح و نقشه و بنا و شهر و (ا)ین همه جدل سر مرمت خراب ها خسته ام ز بام و هال و
مطبخ و حیاط و حوض و
(ا)ز حریم و خلوتِ همه اتاق خواب ها خسته از زمین و شهرداری
و گرانی و این
همه کمی جا و کثرت حساب ها خسته ام ز سبک ها، ز بحث
ها، ز نقدها مرگِ
خلق ایده ها، میان انتخاب ها خسته از بریدن سر 4سالِ
عمر پای
درس و نمره و هجوم اضطراب ها خسته ام ز پوچ های رفته
بر فرازها نمره
ها، سوادها، همه اسیر ناب ها!! خسته ام ز افتخار مضحکم
به این وطن کشوری
پر از نبوغ مرده در سراب ها سرزمین مغزهای خفته،
مانده، بی هدف سرزمین
مدرک نهفته توی قاب ها خسته ام ز سردر بزرگ
"دانش"ت، ز"گاه" ... گاه
دانش این طرف ... و آن طرف حباب ها چار سال، طرح ها و فرم
های ایده آل از
سواد تا عمل چه پیچ ها، چه تاب ها آنقَدَر که مانده ام
میان این سراب ها خسته
ام ز آب ها ز آب ها ز آب ها!! خسته ام، وَ خسته ام، وَ
خسته ام! همین و بس ! یک
نفس رها کنیدَم ای همه شتاب ها ... عاقبت به ساحلی، شبی، پناه می برم ... مثل یک نهنگِ خسته از خروش آب ها ...
می خوام بگم دوست دارم اما یکم با تاخیر سرم شلوغه این روزا، شدم با دنیا درگیر چطور مطوری خوشگلم؟ طلا بلا جیگر ناز send بکنم برات از این قلبا که توش زدن تیر؟! لباس مباس چی تنته؟ لبت چه رنگه امروز؟ مشکل ماهت ردیفه؟! یا باز شده یکم دیر؟ تنت هنوز skinnyE؟ طراوتت به راهه؟ میدونی که بدم میاد از پوست تیره و پیر! الو الو؟ چی؟ امتحان؟ ... گور باباش مهم نیست برس به اون هیکل ناز تا می تونی بخور شیر! دیروز توی دانشگا چی؟! الو؟ بابا چی می گی؟؟ راستی غذا خیلی نخور! حتما نباس بشی سیر! باید یه روز بریم خرید، مُدا همه به روزه ببین خوشت میاد از این دامنای با زنجیر؟؟ همه اش به یادتم فدات، حیف که سرم شلوغه چی؟ تلفن؟ ... آخه بابا به قبض میده همش گیر! ... Hmmm ... بگذریم ... چیزه ... آهان! ... حال و هوات چطوره؟ ... : نه عزیزم! دلم اصلا تنگ نشده واسه (...)! ]تق ق ق ق ق (صدای گوشی تلفن!)[ پ.ن:
خَسته شدی از یکدستی از خوبی بدی از هستی از باور و ایکس پرستی از این آدمی که هستی اصلا تو کی ای چی هستی مثه سگ یه جا نشستی! ... پاشدی درا رو بستی دستی دستی دو دستی تو چاه با کله جستی داد کشیدی که رستی پشت کردی چشاتو بستی خواستی حس کنی که هستی هی (...)شعر و (...)ستی هی کله خری هی مستی ر.ی.دی به "هرچی پرستی" تف به دنیای پابستی خوبی و نیکی و سرمستی خوب کردی که دل نبستی عشقت شد خودپرستی خودت و خودت و این هستی ریز ریز با چراغ دستی رفتی هر جایی که خواستی هر چی بلندی و پستی هر کوچه و هر بن بستی ... اما زیادی بدمستی! آخه الاغ تو کی هستی تو این قبرستونی که هستی!؟ تو اینور اونور یه هستی!! با اون چراغ دستی تو این شلوغی یه شستی! شاید 7در رو بستی گند زدی یه در رو نبستی؟! دلت گرفت و شکستی کم آوردی همونجا نشستی زدی چراغو شکستی (به به چه نازشستی!) ... فکر نکنی که مستی و آدم پلیدی هستی! یا اینکه خیلی پستی! یا ر.ی.دی به روی هستی! تا اون بالایی ملستی فکر میکنی کسی هستی تازه رسیدی به پستی کِیف کن با گ.ه پرستی اینجا همینی که هستی بابا تو با ما همدستی خوبیش همینه که رستی میومدی در رو بستی؟؟! حالا میری یا که هستی؟! ... هستی؟! برو سرپرستی!!!
امروز توی کارگاه ذهنم هوا خوب است خنک، ساکت، تاریک ... دارم یک «ک» بزرگِ تصغیر میسازم، با آن گِلهای خالص چسبناک ... کاش لااقل کمی کوچیکتر بودی، تا مجبور نباشم، «ک» تصغیرَت را اینقـَــــــــــــــــدر بزرگـــــ ـــــــ ـــــــ بسازم ...
هی آب میشوم و مدام آب میشوم مینوشم از خودم ... و چه سیراب میشوم! / هر روز میگریزم از آزار دست نور شب باز دست به دامن مهتاب میشوم ... / دیروز سنگ تیره و مفلوک زیر پا فردا غرور مضحک محراب میشوم! / من تارهای زرد و سفیدم، بزن مرا تنها به ضربه ترانهای ناب میشوم / دیشب به خواب دیدم، اگر راست یا دروغ، بین هزار سیمم و مضراب میشوم! / مضراب میشوم و هی میزنم به خشم از ضربههای سخت، چه بیتاب میشوم ... / ... بگذار تا رها شوم از بند این حروف بنگر چگونه رها ز اطناب میشوم(!): / سیراب و ناب و خواب، شراب و سراب و تاب! مغروقم و اسیر وزن «اب» میشوم!! / مغروق؟؟؟!! ... واژه سنگین و زشت و لوچ ... یک برکه شعر و شور ... که مرداب میشوم ... / ... یک مشت قافیه مانده است روی دست ... با این صداقت است که جذاب میشوم؟؟؟؟! ... پ.ن: 2) خواننده وبلاگ همه دوستان هستم.این روزا یکم مشکل پیش اومده برام، اگه کامنتی نمیذارم از همه عذر میخوام...
وقتی دلم فریاد زد، جسمم ز وحشت زار شد تا چهرهام لبخند زد، روحم شکست، آوار شد وقت سکوت و انزوا،صد حرف گنگ آمد ز راه چون غم شکفت از همهمه، تنهاییام انبار شد دستم شکست، روحم پرید، حلقم به هم آمیخت باز حرفم به زیر خاک رفت، خاکش نثار یار شد... پایم به سویی میدود، عقلم به سویی میرود آه ای بدن! آرامتر! دل زخمی افسار شد! مزر همه بیحد شده، پایم ز مرزم رد شده! بد خوب و خوبی بد شده! عقلم کجا بیمار شد؟! اینجا نقاب! آنجا نقاب! هر لحظه یک نقشی بر آب هشیار، مست; بیدار، خواب! آه این جهان مردار شد ناخن به تاریکی مکش، ای درد بیدرمان من هر نور کز جایی شکفت، زهری چکاند و مار شد مجنون مشو، مجنون مشو، از دخمهات بیرون مشو سرمست شد، آزاد گشت! هرکس مقیم غار شد فریاد در رگهام مرد، خندید در لبهام غم! رگها گسیخت! لبها شکافت! وای! عمر من خونبار شد ... من کیستم؟! من چیستم؟! فکرم کجا پر میزند؟! من آن من امروزیم؟! یا آنکه دیشب خار شد؟؟؟؟ دیروز "او"! دیشب "من"ام! امروز مجموع "همه"! فردا که آید کیستم؟! اینجا پر از اغیار شد... پستو به پستو میروم، کوچی ز خود ... از خود ... به خود! "خود" این میانه مبهم است! در تیرگیها تار شد... امروز هی لبخند تلخ، هی خندههای زورکی! فردا دوباره غم، سکوت! آخر چرا؟؟؟... این کار شد؟؟؟؟ (غم زورکی است؟؟ این درد و رنج؟؟ ... یا خندهها، لبخندها؟؟؟ ما مست؟ ما سرمست؟ شاد؟! ...فکرم بسی تبدار شد!) ذهنم به هر سو میرود، تا آخر دنیا!! ولی ... محدوده آرامشم، یک room ِسه در چهار شد! آری بخند ای عقل خرد! دلقک شده این کالبد... از مکر همجنسان تو، این دل "خر ِ" ایثار شد! باز از خروش حس و خشم، یک طنز تلخ آمد پدید!!! "room" و " خر" و "سه در چهار" ؟؟؟؟؟! این شعر هم بیمار شد!!... خوش گفت آن مرد حکیم: «چون غم رسیدت... بیخیال!!!» آری رفیقان! بیخیال!!! ... (این بیت چقدر پربار شد!!) پ.ن: شعری از دیوان «التخلیه الروانیة، من الاحوالات الپرسة الخلیات»/ صفحه 13876567/ انتشارات نیست اندر جهان/ سال 1032/ چاپ "4-" ام!
|
About![]()
کسی که جنگجوست باید همواره در حال جنگ باشد ...
آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 RAMBLE with me
..:: PHOTO is LIFE ::..
Miss Par3OOs (به زودی)
تاریکخونه |