|
مربی دراز کشید رو تشک و در 345 مدل مختلف بی وقفه دراز و نشست داد. من که بار اولم بود بعد از همون 10-15 تای اول اجدادم رو جلو چشمام دیدم یکی یکی. یکم به تواناییهام مشکوک شدم اما گفتم بذار یه آمار بگیرم ببینم ملت دارن چیکار می کنن، رو آرنجام تکیه دادم و دیدم ای اماااااااااااااااااان! همه دارن میپیچن به خودشون از درد و خانوم مربی هم دلش شاد، داره واسه خودش میره بالا و میاد پایین به چه فرزی. بساطی بود یعنی، اگه یکی پلان ما رو میدید یه ماهی سوژه داشت واسه خنده. آخرشم مربی جان قله های افتخارشو رها کرد و سرشو برگردوند ببینه اوضاع ما چطوره. فکر کنم صحنه ی رقت باری رو نظاره کرد چون یهو گفت شکمتونو ماساژ بدین عزیزم ماسااااااااااااژ آفری ی ی ی ن خسته نباشید! بعدم سریع پا شد و همه به طرز اسفناکی خودشونو جمع و جور کردن. Hmmm ...درد بعد از ورزش یه حقیقت تلخیو همچین سفت تف میکنه تو صورت آدم مبنی بر اینکه " عزیزم! شما ر.یدی با این ماهیچه های شل و ولت". اما بین خودمون باشه، تا یه مدت طولانی بعد از باشگاه، پرسه ک.شر ساز ذهنم یه جایی گم و گور شده بود. واقعا دمش گرم.
از خواب پا میشم. تازگیا زیاد از خواب پا میشم. در واقع چون زیاد می خوابم طبیعتا زیادم از خواب پا میشم. بعد که از خواب پا میشم برعکس قبل از خوابیدن که مطمئنم بعد از خوابیدن کلی انرژی میاد سراغم واسه کلی کار، اصلا انرژی ندارم واسه کلی کار. بنابراین می رم در کمد رو باز می کنم، نیگام می خوره به مانتوی سبزم و یهووو حس می کنم بدجوری کرمم گرفته بپوشمش. با یه آهنگ وسترنی تو پیش زمینه از کمد درش میارم و می پوشمش و می شینم لبه تخت تا فکر کنم به اینکه به چه دلیلی می تونم برم بیرون که بعدش وجدانم رو قانع کنم که کار داشتم و رفتم بیرون، واسه علافی که نبوده که. *** باشگاه ... یه مدته دنبال پیدا کردن یه باشگاه جدیدم که به اندازه قبلی زن و دختر "..." توش نباشن. یه جای معمولی تر که کمتر بشه توش مدلهای مختلف تاپ و شرت و آرایش و مو و اینجور چیزای تخ*می رو دید. جایی که پرسه ی چشم*چرون درونم رو نکشه بیرون و بذاره رو ورجه وورجه های احمقانه تمرکز کنم. *** از همون خیابون اول تک تک سلولای بدنم عمیقا حس میکنن که یه اتفاق جدیدی افتاده. خب من یه گهی خوردم و بین اینهمه زن و دختر محتاط، اینجوری اومدم بیرون. خیلی حال میده، میدونی؟ اینکه پیش مرگ شی. بابا همیشه میگه بذار یکی دو نفر فلان کارو بکنن، عادی که شد خب تو هم بکن.(خب آره بابا باید بیشتر رو طرز صحبت کردنش تمرکز کنه) خیلی چندش آوره .حالم از منتظر بودن به هم میخورده. از دم یکی رو گرفتن و با افتخار دنبالش رفتن. تلاشای مذبوحانه ای داشتم واسه با کله رفتن تو هر ماجرایی. اما این دفعه این یکی خیلی بولده ... (Bold'e) نزدکیای 4راه دیگه کاملا حسم میگه که !wow چه کیفی دارم میکنم با این کمبود روحیم! هر کی که از کنارم رد میشه مواظبه که هیچ نسبتی باهام نداشته باشه، و این یه جور ناجور سگی بهم می چسبه. *** باشگاهش یکم زیادی شبیه باشگاه نیست. منشیش رو یه هاله ی خوفی از سیگنالای منفی احاطه کرده و همه لباسا یه گوشه سالن به طرز جهان سومی ای چپونده شدن رو جالباسی. اما خب لااقل موجوداتی که دارن توش ورجه وورجه می کنن به آدم شبیهن و این یه نیمه پر لیوانه که من آخرش تونستم ببینمش. ساعت کلاسارو می پرسم و میام بیرون. همش 5 دقیقه شد! وجدانم شروع میکنه به ور ور کردن. محل سگش نمیذارم و پیاده تا 4راه بر میگیردم و تو این فاصله با روانکاوی متلکا و نگاها سرمو گرم میکنم تا چشم وجدانم در بیاد. *** وقتی کسی رفاه نداره، حداقل رفاه رو، و نمی تونه موقع خواب شب به خوش بگه: "دمت گرم، امروز فلان نکبت زندگیتو سامان دادی" و راحت بخوابه، کم کم تبدیل میشه به یه اورانگوتان آدم نما. تمام فوکوس مغزش رو میندازه رو آدمای دورش، و اینقدر کله اشو میکنه تو زندگی اونا، که دیگه هیچی از زندگی خوش رو نمیتونه ببینه. نمی تونه ببینه کسی داره می ره بالا، یا حتی میاد پایین. بستگی به این داره که از بالا اومدن خوشش بیاد یا پایین رفتن. هزار تا مثال می تونم بزنم تا منظورم واضحتر بشه. مثلا میتونم سبیلم رو گرو بذارم که تو عمرم نشده یه کتاب بخونم و یه کی نیاد جلد کتابمو با خونسردی تمام نگیره و نیگا نکنه تا ببینه عنوانش چیه. واقعا از قدرت درکم خارجه که بتونم تو اون لحظه همچین موجودی رو درک کنم. حقیقتا(چه کلمه چندشی) خیلی بعیده که اگه زندگی ای واسه کردن داشته باشیم، حوصله این کارا برامون بمونه. به مثال دوم توجه کنید: زنیکه به خاطر اینکه من دارم تو خیابون کیک می خورم بهم چپکی میبنده و سرشو طوری تکون می ده که انگار با مینی*جوووووب دارم راه میرم _حالا بماند که اونم جای بحث داره_ غیر از اینه که یه کسی تو وجودش داره له له می زنه که خیلی دلش می خواد تو خیابون کیک بخوره؟ ما تو وجودمون به اندازه تمام صفتهای بد و قبیح (خیلی ظاهر لغتش ت*خمیه ایوول) دنیا شخصیت تو سر خورده داریم که همه اشون آخر باحالن. بعضیاشون رو اگه بیاری رو و آبشون بدی و بذاری گل کنن یک (yak) صفایی میکنی باشون که به مغزتم خطور نمیکنه الان. به جون خودم! *** در ادامه بحث هر کی پایه است فردا شب بیاد همگی با هم سیچوایشن (situation) مینی*جووووب رو امتحان کنیم. خداوند همه ما را خیر دهاد
حوصله ام سر رفته می شینم پای Tv و یه کانالی رو رندم میارم مردکی به نام "حجی جون" داره آشپزی یاد میده. در واقع یک نوع سالاد درست میکنه که به نظر برای گاوی چیزی باشه، چون عناصرش به طرز مهیبی دارن گنده گنده خورد میشن. اعتماد به نفسش منو به زندگی از دست رفته ام بر میگردونه، چون متوجه می شم که این همین سالاد معمولی خودمونه که کاهو داره و کلم و خیار و گوجه و اینا، فقط سیستمش دیکانسه و اجزا هرت هرت (hort hort) رو هم ریخته می شن. در دقایق آخر جناب "حجی جون" می فرمایند: "خب ب ب ب ب ب ... حالا این سیب زمینی پخته رو قش ش ش ش ش ش نگ از وسط ، سه قسمت می کنیم و می ریزیم اینجا.." یهو براق میشم تا ببینم این آقای جون چه جوری می خواد یه چیزی رو قش ش ش ش شنگ از وسط سه قسمت کنه ... و ... وقتی می بینم همه چیز مثه ریاضیات سوم ابتدایی پیش رفت، نا امید از یک اتفاق جالب در زندگی، یه کانال رندم دیگه رو میارم
ساعت 12... فیلم "27 لباس" تموم شد. تازگیا از لم دادن پای TV و دیدن فیلمای 10 تاش صدتومن خوشم میاد. گرمه ... کف زمین ولو ام و لم دادم به همون پشتی کذایی، پای همون میز چرخ خیاطی کذایی، جلوی همون مونیتور تخت خنگ کذایی تر. جفت پاهام رو میزه و باد پنکه و صدای Case به شدت بهم یادآوری میکنه که " و این تویی، پرسه؛ یک جهان سومی بیتویی". گرمه ... فردا که بهار آید، آراد و رهااااااااااااااااااااا هستیم، آزاد و رهااااااااااا هستیم ... از صبح هی این شعره تو مغزم شلنگ تخته میندازه. کمرم درد می کنه مثه سگ. 2 روزه دو لا کف زمین دارم ماکت میسازم. از تو همه منفذای پوستم فشار میزنه بیرون، میدونی، عین زودپز یه جورایی. گرمه ... با نور مشکل دارم. شدید دارم. این روزا عشق و علاقه عجیبی پیدا کردم به خواهر و مادر ادیسون. تو خونه راه می رم و "چراغها را من خاموش می کنم"...مرتیکه میگه میگرن چشمی داری. عمه ات میگرن چشمی داره. گرمه ... هی "ص" رو "س" می زنم. "س" رو "ث" میزنم. اگه طراح keyboard فقط یه عدس مغز داشت، می فهمید که نباید این حروف "س س س س" دار رو یه طرف صفحه بندازه. این پنکه هم که باز تنظیم نیست مادر ش رو خدا رحمت کنه ... گرمه ... Ctrl +++ ... آهااا، حالا شد. الان کلمه ها شدن یکی این هواااااااااا . یا کور شدم یا دارم میشم یا خواهم شدم. چقدر شیرین. چقدر هیجان انگیز. یعنی چی میشه؟؟ ... گرمه ...
Part 1 از خواب پا میشم... ساعت دهه! کلاس از ۸ شروع میشه تا 12، و من حالا حالاها وقت دارم! ... یکم کارای دیشب رو جمع و جور می کنم و میرم دانشگاه... یه سرکی می کشم توی آتلیه (چقدر از این واژه یه جوریم میشه!!)؛ استاد و دستیارش نشستن پشت میز و دارن کار دو تا از بچه ها رو کرکسیون (چقدر از این واژه یه جوریم میشه ایضا!(و همچنین این واژه!)) می کنن. میرم آتلیه ی (چقدر از این وا...) بغلی و کیفم رو میندازم رو یه میز و میرم تو آتلیه ی (چقدر از ایـ ...) خودمون! زیرا (!) اگه ساعت 11 کیف بدست بری تو آتلیه (چفدر از ...) یه چیزه، ساعت 11 بدون کیف بری، یه چیز !! ... خیلی موقر و با اعتماد به نفس میرم ته آتلیه (چقـ ... ) و میشینم و دولا میشم رو کارم و اتود می زنم! ... 10 دقیقه بعد سر دستیار استاد خلوت میشه و باهاش کرکسیون می کنم و طبق معمول به نمکای مزخرفی که می ریزه لبخند می زنم! دلم می خواد یه بار بهش بگم هه هه هه! اصلا بانمک نبودیا! اما نمیشه! استاده دیگه! باید بهش نر.ینی، تا آخر ترم بهت نر.ینه! ... ساعت خیلی زود میشه 12 و از اونجایی که طبق قوانین سر 12 یعنی پایان کلاس، میام بیرون! Part 2 مرتیکه سگ سیگارشو گرفته این دستشو و اون دستشم به فرمونه! هی پک می زنه و دودو تا تو حلق من فوت می کنه! ... بفرما تو!!!! ... افسرده ی معتاد بیمار نامسلمون غربزده ی چندش آور گ.ه! (داره کِیف میکنه ... میدونم!) ... Part 3 کامپیوتر رو روشن می کنم و صدای هلکوپتر کل اتاق رو می گیره! دیگه بهش عادت کردم! اون بدبختم به من! ... نمیدونم این دفعه با چه آهنگی ورزش کنم ... می گردم و اون وسطا یه پوشه رَپ پیدا می کنم و یه ذره گوش میدم ... hmm ... بد نیست واسه جفتک انداختن ... در رو می بندم و صداش رو زیاد می کنم و وایمیسم جلوی کمد تا بتونم ورجه وورجه کردن خودمو تو شیشه اش ببینم و کیف کنم! (این آیینه چرا اختراع نمیشه!؟)... Speaker فلک زده عهد پارینه سنگی داره تمام زورشو می زنه ... "میخوام که بُکُنم، با تو کوووچ! ... بریم توی فاز ماچ و موووچ! ... بقیه رو، همه، از سر باز کن! ... طعم لبا منو، پس انداز کن (جان؟!) ... رنگ شادیو (نمیدونم چی چی!) ... خوشگلی، مثه نیکول کیدمن! ... با تو بودن، واسم (نمیدونم چی چی!) ... لباتم طعم پرتقاااله ... و غیره!!! حس مرفه بی درد بودنم به اوج خودش می رسه ... کم کم خیس عرق می شم، اون سبکیه خاص میاد سراغم و ریزریز نیشم باز می شه ... این مثلا ایروبیک بازی مثه سگ چیزای چندش آور رو از تو مغزم میکشه بیرون و به شکل عرق از منفذای پوستم میده بیرون! ... دوباره عسکای رو دیوار زنده میشن و جون می گیرن! ... فریدون دستشو زده زیر چونه اشو بهم لبخند می زنه و با چشای خریدارش رفته تو حسای خطرناک! ... احمد و هابیل و فرهنگ سازاشون دستشونه و مامان فخرالدینی بدجور داره حال میکنه! ... ورجه وورجه می کنم و بهشون چشمک می زنم و میخندم و ادا درمیارم ...
ساعت شده 1:30 و دیگه باید (...) و این رفتارای زننده رو جمع کنم و برم حموم و بعدشم ناهار و بعدم بازم دانشگاه و کلاس ساعت 2:30 (شاید هم 3 یا شاید 3:30!) ... Part 4 استاده (...)خور هر چی باهاش بحث می کنیم حالیش نیست! آقاجون این منبعی که واسه امتحان معرفی کردی رو انیشتین خدابیامرزم نمیفهمه! چه برسه به ما! ... میگه شماها کشش ندارین!!! تنبلین!! ... میگیم بابا! "استاد فلان" کتاب رو دیده گفته من اینو دوبار خوندم نفهمیدم! ترجمه اش مزخرفه! ، لابد ایشونم کشش ندارن!!! ... کوتاه نمیاد که! میگه من زمان دانشجوییم فلان کتاب فلان مرتیکه فیلسوف رو 5 بار سرو ته خوندم نفهمیدم اما دست بر نداشتم!!! میگم استاد! خدا پدرتو بیامرزه! خب سر و ته می خوندی که نمیفهمیدی!!! ... 3-4 تا از بچه ها کلاس رو به نشونه اعتراض به خریت جناب استاد ترک می کنن ... تمام 3 ساعت کلاس به توهینای ما به استاد و توهینای استاد به ما میگذره! ... ر.ید به همه عرقایی که 2 ساعت پیش ریختم! Part ۵ 10-12 تا از بچه ها توی راهرو، جلوی اتاق استاد "خریت تمام" نشستن کف زمین و منتظرن تشریف بیاره تا پروژه هاشونو باهاش کرکسیون کنن! چون حضرت اشرف، بعد اونهمه بحث و دعوا اعلام فرمودن که هر کی هم تا الان کرکسیون نکرده کل 8 نمره پروژه اش پریده! ... میرم سمت بچه ها و میگم خود خرش کجاس؟! میگن رفته نماز!!! ... ساعتe 5:30 و من نمیدونم نماز کدوم بخش روز رو داره به جا میاره!!! ... میرم طرف نمازخونه! نمازخونه که چه عرض کنم! چندتا پارتیشن گذاشتن گوشه ی سالن و پارچه مشکی دورتادورش زدن و توش فرش پهن کردن که لابد به مناسبت این ماه نفرین شده اشک درآر، جمعیت ذکور اونجا در ملا عام نمازاشونو بخونن تا درس عبرتی بشه واسه امت بی نماز! ... از لای پارتیشنا پاهای مبارک استاد پیداست! وسط نماز با این پاش اون پاشو میخارونه!!!! ... هی قدم می زنم ... قدم میزنم ... تا سلام آخر رو میده بُراق میشم جلوی در، اما میبینم باز پا شد وایساد و گفت الله اکبر!!! ... تقریبا یه 20 دقیقه ای اتصالش به ملکوت طول میکشه و هر چی نماز تو این دو سال جا گذاشته میخونه ... بعدشم میشینه هی ذکر میگه! ... من که میدونم کره خر! میدونی بچه ها منتظرتن لج کردی که حرص خوردنشون رو ببینی و حال کنی!!! ... خدایا من معذرت میخوام که این یارو 20 دقیقه است گذاشته سِت سر کار! ... من به دانشجو بودنم در این مملکت افتخار میکنم! من به استادانم افتخار میکنم! من کلا به همه چی افتخار میکنم! خدایا قربونت از این افتخارات نصیب هیچ بنی بشری نکن! Part ۶ ساعت 6:15 ... یارو با یه تیپ خفن سگی نشسته و هی زیرزیرکی نیگا میکنه به من ... منم به رو خودم نمیارم و میذارم نیگا کنه! چی میشه مگه؟! ... کتاب "برنارد چومی" رو میارم بیرون و شروع میکنم به خوندن ... تو مطبی که یه مشت زن و دختر تر و تمیز نشستن واسه برطرف کردن کوچیکترین جوش پوست مبارک، خوندن همچین کتابی مسلما دیوانگیه!! ... نوبتم میشه و میرم توی اتاق دُکی و از اینکه بعد 6ماه واسه این جای جوشای مزخرف یه راه چاره ای اندیشیده ام حالم خوب میشه! و البته، از اینکه باز مرفه بی درد بودنم ذق ذق میکنه لجم میگیره ... Part ۷ ساعت ۷:۱۵ ... در رو باز میکنه ... wow ... شرت تا 20cm بالای زانو! اونم تو این سرما!!! البته اتاقشون گرمه ... میشنیم و میگیم و میخندیم و تخمه میخوریم و همه کاری میکنیم غیر از انجام دادن پروژه! ... Tv روشنه و چند تا خانوم محترم دارن ک*و.نشون رو قر میدن به طرز فجیعی!!! ... زندگیه دیگه! ... چقدر دلم واسه دور هم بودنای اینطوری ... تنگ ... گور باباش! ... Part ۸ ساعت نزدیکه 10:30 ... اتاقم ساکته ... ولو میشم رو تخت ... مامان اصلی و همایون و فرهنگ و احمد و فریدون دوباره منجمد شدن ... این سکوت خیلی آزاردهنده است ... دلم میخواد حرف بزنم! ... میل بافتنی رو برمیدارم و شال گردنی رو که واسه همین لحظه های سگیه فکر و خیال گذاشتمش دم دست، میبافم ... نخ رو میپیچم دور دستم ... یکی زیر ... یکی رو ... یکی زیـ ... یکی ..
کلاس طرح معماری چهار ... به موضوع طرحت فکر می
کنی ... (البته فکر که زیاد کردی، اما از اونجاییکه به جرقه های ناگهانی اعتقادی
بس راسخ داری، بازم فکر می کنی!) ... کونه مدادتو میجوی ... فکر می کنی ... استاد
چاق کرموت رو دید می زنی ... فکر می کنی ... sms
(...) رو جواب می دی ... فکر می کنی ... می ری توالت ... فکر می کنی ... با ماژیک
چرت و پرت می کشی رو کاغذای جلوت و کلی حال می کنی به این تخصصت در چرت و پرت
کشیدن ... فکر می کنی ... دلت چایی می خواد ... فکر می کنی ... حال نداری تا اون
سر دانشکده بری واسه یه چایی! ... فکر می کنی ... فکر می کنی ... ... یهو یه حسی میاد خِرخِرَتو
می چسبه! ... خودشه!!! ... یه هیجان نوستالژیکِ اکولوژیکِ اروتیکِ غیره، از نوک
انگشت پات تا سر دماغت بالا میاد! چشاتو می بندی و حس می کنی که شدی «کالاتراوا»
نامبر تو (Calatrava number tow!) ... می گی آهااااااااااااااااااااااای برین کنار که من
اومدم تا (...) علم معماری رو پاره کنم! و اتود - یا هر کوفت دیگه ای که دم دستته -
بر میداری و میفتی رو کاغذ و پوستی - یا هر کوفت دیگه ای که ایضا دم دستته - و
چنان خط خطیای جانانه ای می کنی که هر کی از کنارت رد می شه به هنر و مهارتت در
اسکیس و طراحی و خلاقیت فضایی - یا هر کوفت دیگه ای که تو ذهنشه - غبطه می خوره! کلی که خودتو جرواجر کردی، کله مبارکتو میاری بالا و یه نفس عمیق می
کشی و یه نیگاه استادانه به کاغذات میندازی و تو دلت سرود "دلاوارن نام
آوران، به نام یزداااااان پیروووووز باشیددددد ..." رو سر میدی!!! از اون
طرف؛ دوستای کوالای دوست داشتنیت که کلی تو کف این دنیای کشفیات و الهاماتت مونده
بودن، یکی یکی به هر بهونه ای پا میشن میان بالا سر میزت تا ببینن چه اثر هنری خلق
کردی، و با دنیایی از افسردگی ناشی از اینکه "وای! ما چقدر عقبیم!"
اونجا رو ترک میکنن!!! –البته خودت که دیگه شعار منو میدونی، گور بابای همشون -
... کل روزت رو با بشکن زدن
و مهمون کردن خودت به کیک و چایی و پفک و تفریحات سالم و غیرسالم - بخصوص- سپری می
کنی و به خودت یه استراحت یه هفته ای می دی!!! یه هفته می گذره و کار
طراحی تا اونجایی پیش رفته که استاد التماس می کنه که جون من پلان های کار رو
بیارید مگر نه کارتون تا آخر ترم تموم نمی شه ها! ... و روزها سپری میشه و زمان
تحویل موقت پلان ها فرا می رسه و تو، شب تحویل، جفت پاها در گل، نشستی کف اتاق و
تا شعاع 2 متریت کاغذ و کاتر و مقوا و پوستی و چسب و ماژیک و اتود و خط کش و غیره
ریخته، و حتی خاطرات دو روزگیت میاد تو ذهنتا (!!!)، اما نمی دونی با این فرم
منحنی 5 قسمتی 4 طبقه ایه خر تو خری که چند هفته پیش، از نمی دونم کجات درآوردی و
کلی هم باهاش حال کردی، چیکار کنی!!! ... اما؛ امااااااا؛ از
اونجایی که ارده ات خیلی قویه - ! - کلی فکر می کنی و با شگفتی تمام، موفق می شی
پلان دو تا بال 2 طبقه اشو دربیاری! و هی به خودت می گی: دیدی شد! دیدی تونستی!!
دیدی ؟! دیدی؟؟؟ ... و پا میشی و سوت زنان می ری شام می خوری و حس می کنی شدیدا از لحاظ روحی به
یه جایزه دیگه نیاز داری (!)، پس میای می تمرگی پای کامپیوتر عهد عتیقت! و بدون توجه
به اینکه ساعت 11:30 شبه، و نهایتا 2 ساعت دیگه وقت داری، این پست مزخرف ناشی از
فشار زیاد مغزی رو می نویسی؛ و به خودت تلقین می کنی که به به! یکم فشار مغزیم کم
شد! چه هوای خوبی! حالا با آرامش کامل می رم و بقیه پلان ها رو هم در میارم!!!! –
در حالیکه به شدت ایمان داری که خیلی جون بکنی و خوابت نبره، یکی دو تا پلان دیگه
رو می تونی جور کنی _ و ... Hmmm ... همین دیگه!! الان باید ثبت رو
بزنم تا این کابوس تموم بشه!!! و بعد به زندگی واقعی سلام کنم! ای زندگی
سلاااااااااااااااااااااااااااام! ای زندگی
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام ... ...
سَر کلاسیم و استاد داره ور اضافی
میزنه ... میتوم با جرئت بگم که غیر از تک و توکی گاو
همه چیز خور، حتی یک سلول مغز 40 نفری که توی کلاسند در حال فعالیت نیست
... کتاب «کلاغ، آخر از همه می رسد» روی پامه
و دارم میخونمش ... بغل دستیم زل زده به صورتم ... برمیگردم و نگاش میکنم ...
میگم: ها؟؟ ... میگه: پرسه یه پن کیک بهت معرفی میکنم خیلی ماهه! میخوابه رو پوست! اسمش
فلانه، شماره 2 رو بگیر! خیابونه فلان، پاساژ فلان، مغازه دست راستی ... یکم نیگاش میکنم! ... نیگاش میکنم ... نیگاش میکنم!!!!! ... خب ... گور باباش ... صفحه چندم «کلاغ،
آخر از همه می رسد» بودم؟ ...
اینقدر این همکلاسیای بی
هدف احمق، که اگه فقط یه دور چشم بسته دور خودشون بچرخن راهشونو گم میکنن، میان بالا
سر میزم و ور میزنن و میرن که دوباره، با وجود تمام تلاشی که در راستای شعار معروف
" گور باباش" کردم، روند فکریم رو هدایت میکنن به سمت ر.یدن به این مملکت
و درس و دانشگاه و دانشجواش، و از آتلیه میزنم بیرون... هوا مثه سگ ملسه و منو مستقیم میکشونه طرف تریا و یه نوشیدنی داغ ... 500 تومن میذارم رو پیشخون و میگم یه نسکافه ... وقتی 200 تومن پس میده و میره
واسه ریختن آب جوش، میفهمم که باز تو این وضع نداری گُه زیادی خوردم! ... 200 تومن
رو با لج میچپونم تو جیبم و میتمرگم روی یه نیمکت و نسکافه 300 تومنی کوفتی رو هُرتی
میکشم بالا و لیوانشو تو دستم مچاله میکنم ... و بر میگردم به آتلیه، تا با تلاش عاشقانه،
در محیطی عالمانه و با انگیزه ای خالصانه که همانا تنها و تنها کسب علم میباشد و
نه کار و درآمد و مهاجرت و مدرک و یا هر کوفت دیگر دشمن شادکن، مراحل تبدیل شدن به
آینده ساز مملکت گوگوری مگوری خود را طی نمایم.
- مامان!؟ * بله؟ - استثناءً رو چه جوری مینویسن؟؟! * با "ث" سه نقطه! - نه!! اَنشو میخوام! (ءً!) ... * !!! پ.ن: نتیجه اخلاقی: اصولاً «فصاحت و بلاغت» چیزی است که میتوان آن را در یک جمله
آسفالت نمود!
س اعت 1:27 ظهره و فقط از صدای کلاغا میشه حضور پاییز رو حس کرد ... کباب سلف دانشگاه و دوغ خنکش و اون دو تا گوجه ای که با یه من نمک خوردم، به اضافه لبخند ملیح آشپز چاق و سبیل بزرگ موقعی که به درخواست مظلومانه من کباب نیم سوخته رو با یه کباب تپل عوض کرد و به مثابه یه بچه گربه تنها زل زد به صورت گشنه ام، بهم چسبید! اینقدر ننوشتم که نوشتن یادم رفته و "n" بار جمله ها رو مینویسم و خط میزنم ... سرمو میارم بالا ... 7-8 تا از پسرای دانشکده چند قدم جلوتر وایسادن و مسابقه گذاشتن که هر کی تونست سکه 25 تومنی رو بندازه تو نمیدونم کجای اون نردبون! ... یه نیگا میکنم به دور و برم ... نیمکتای اطراف رو دختر پسرایی اشغال کردن که مشغول کارها و وقت گذرونیای همیشگین... هرجا جمعی هست، پیشرفتی نیست! ... کتاب و سکوت و سیگار و فکر، روی نیمکتای یه نفره موج میزنه ... یک ... دو ... سه ... چهار... hmmm ...خوشبختانه 4 تا نیمکت خالی دور و برمه که با عشق نیگاهشون میکنم و از این سکوت و تنهایی و وقارشون لذت میبرم! ... برگای زرد تیکه پاره شده رو زمین ولو شدن و باغبون جوون سبزپوش دانشکده، چند قدم اونورتر باغچه ها رو با شیلنگ آب پاشی میکنه ... دلم میخواد صداش بزنم و ازش خواهش کنم تا شیلنگ رو بگیره رو سر من و یه حالی به این اوضاع تکراری ما بده! ... اما به خاطر تمام احترام دیکته شده ای که برای هنجارهای اجتماعی سگ قائلم، فقط بهش نگاه میکنم و اونم به خاطر تمام احترام دیکته شده ای که برای هنجارهای اجتماعی سگ قائله، شیلنگ رو میذاره تو باغچه و میره! ... نسیم خنکی میاد و میخوره تو صورتم و یه حال باحالی میده بهم تو مایه های احسن الحال! ... چند تا سیگار افتادن جلوی نیمکت ... دوربینم رو از تو کیف درمیارم و میشینم رو زمین ... زوم میکنم رو سیگار و 2-3 تا برگ زرد کنارش، و عکس میگیرم ... چند سانت اونورتر یه سیگار نارنجی خوشگلتر و نیم سوخته هست که بیشتر نظرم رو جلب میکنه ... سه تا برگ سبز رو میذارم نزدیکش و کادر رو تنظیم میکنم ... با دیدن کادر بسته شده توی مونیتور، با خودم فکر میکنم اصلا شاید کسی که این سیگارو کشیده با یه حس سبکی و طراوت اینجا رو ترک کرده باشه! ... از عکس قبلیم و دید کوتاه بینانه ای که به تفاهم زردی و سیگار داشتم حالم به هم میخوره و با شوق گرفتن یه عکس نو با یه دید نو، دولا میشم تا سیگار رو برای تنظیم کادر جابجا کنم که ... به خاطر عدم اطلاعم از ویژگیای سیگار(!)، یهو قسمتای سوخته اش پودر میشه و ر.ی.ده میشه به همه اشتیاقم! اما از اونجاییکه تیره پرسه سانان اصولا جونورای انعطاف پذیری هستن (!)، بیخیال خراب شدن سوژه میشم و به هر حال عکس رو میگیرم ... حس عکاس بودنم که ارضا میشه، پا میشم و میشینم روی نیمکت، و تازه متوجه میشم که خودم چند دقیقه ای هست که سوژه هستم و چند نفر دارن با تعجب نگاهم میکنن! ... خوابم میاد ... ساعت 2:10 شده و کلاسم 4 بعد از ظهر شروع میشه! ... باغبون جوون برگشته، ولی ایندفعه با یه شلوار شیک قهوه ای و یه پیرهن سفید! احتمالا داره سعی میکنه هنجارهای اجتماعی سگ رو به زانو دربیاره! یکم دو رو برم میپلکه و شیلنگها رو جابجا میکنه و زیر لب آواز میخونه ... و میره ... تا ساعت 4 خیلی مونده و فکر بوی گند جورابای ملت مسلمان نمازخون، مانع این میشه که برم تو نمازخونه دانشکده و یه چرت بخوابم ... تقریبا هیچکی تو حیاط نیست ... همه جا ساکته و حتی کلاغا هم رفتن تو چرت نیم روزی ... Hmmm ... بوی جوراب رو میشه یه کاریش کرد، اما این خستگی فیل کش رو نه! ... نمازخونه دانشکده کجا بود؟! ...
سالن انتظار نسبتا شلوغه. سیخ نشستم و دست به سینه، و با خودم کلنجار میرم تا صاف نشستن رو تمرین کنم! هر چند دقیقه یه بار ژستم رو تغییر میدم و نهایتا به این نتیجه میرسم که آرنجام رو بذارم رو زانوام، دستامو بدم زیر چونهام، و گور بابای ژست! ... اول کل سالن رو برانداز میکنم ... از چگالی بالای بچههای 50-60 سانتیه آخر سالن معلومه اون ته باید مطب یه دکتر اطفالی چیزی باشه... یه دختر تپل سبزه که لباس لختیه توری کاملا سفید پوشیده از جلوم رد میشه و میره طرف در، و من تعجب میکنم که مامانش کدوم قبرستونیه و نکنه بره گم شه و بره تو خیابون و یه احمق گیجی این جلوه متناقض بصری بانمک تپلی رو زیر بگیره ... که یهو مامانش- که تا حالا سخت سرگرم گپ و گفت خالهزنکی با زن بغلدستیش بوده- متوجه میشه و صداش میزنه و میدوه و میارتش رو صندلی، و من که میفهمم دختره هم اسم منه کلی ذوق میکنم و یه شکلکه بانمکه جانانه براش درمیارم! اما نمیدونم شبیه چه جونوری میشم که دختره بغض میکنه و میچسبه به مامانش و می.ری.نه به حس همنام پنداریه من!!! ... از این سوژه که ناامید میشم، تمرکز میکنم روی پسر جلویی که عکسهای پزشکیش دستشه و اونم متمرکز شده روی من ... یکم رو هم تمرکز میکنیم و بعد خسته میشیم... به بغل دستیش نیگا میکنم، یه پیرمرده 50-60-70-80 ساله است (من اصولا نمیتونم سن رو از روی قیافه تشخیص بدم!) که مشخصه ازش آزمایش خون گرفتن، چون همونطور که آستینش بالای آرنجشه، دستش رو به حالت هفت نگه داشته و لبخند میزنه! ... یه لحظه یه کشف بزرگ میکنم و اونم اینکه از علایم بعد از آزمایش خون، لبخند زدنه! چون منم پریروز بعد از اینکه دختره یه آمپوله پر خونمو کشید و پنبه رو گذاشت رو جای سوزن، کلی لبخند زدم ... توی کشفیات خودم غوطه می خورم که دو تا دختر میان و یکیشون میشینه اینورم و یکیشونم اونور!! و بعد دولا میشن و از دو طرف من با هم حرف میزنن!! خندهام میگیره و خدا رو به خاطر این تنوع رفتاری آدما و رفع کسالت اینجانب شکر میکنم! دختر سمت راستی حالش بده و سمت چپی آوردسش اینجا... سمت راستی یهو میگه: « مرضیه! دارم بالا میارم!!» و من یکم با دلهره براندازش میکنم، ولی متوجه میشم که داره خودشو لوس میکنه و از اون حسای بد رو داره که آدم موقع مریضی بهش دست میده، یه حسی تو مایههای کلافگی و نیاز به دلسوزی و کمک و غیره! ... خیالم راحت میشه و به گردش فکری توی سالن ادامه میدم... یه مرد کیف به دست باشخصیت، هر 20 دقیقه یه بار میره تو دستشویی و میاد بیرون! از خیر این سوژه میگذرم و برای سلامتیش دعا میکنم و به اونطرف سالن برمیگردم ... برعکس این طرف که پر از جوجوای زیر 5-6-7-8 ساله است، اون طرف رو خیل عظیمی از زنهای سیاهپوش بالای 50-60-70 سال پر کردن ... سعی میکنم از دور تابلوی بالای اتاق دکتر اونجارو بخونم. کم کم دارم با فکر "گند! بالاخره چشای منم ضعیف شد!" به درگاه الهی متوسل میشم که یهو یه نور سبزی میاد و میگه: « بیناااااا شوووووووو! بیناااااااا شوووووووو» و من ناگهان تابلو رو میخونم! ( با تلخیص از حوادث المتواتر المتناقض، اثر احمد محمودی نجات ابن الحمار) و متوجه میشم که ای دل غافل! منم بیمار همون قسمتم! و با فکر پیری زودهنگام، دچار یه دیپرشن حاد میشم!! ... 3-4 دقیقه بعد، دوره افسردگیم تموم میشه و با دلی پرامید به زندگی عادی برمیگردم و این رو با دلداری دادن به زن بغلدستیم که داره برای 25هزار تومنی که بابت یه کار پزشکی داده غر میزنه، به حیطه عمل می کشونم!! ... کم کم سالن شلوغ میشه و صندلیای آبی بیریخت زیر هیکل بیحال آدما، به تیکههای آبی بیشکل بیریختتری تبدیل میشن و من به خودم یادآوری میکنم که در راستای دروس معماری، گهگاهی هم به طراحیای اینچنینی دست بزنم بد نیست!!! ... از این همه آدم عکس و دفترچه به دست و نالون، و این همه صدای بحث و چونهزدنی که از پذیرش میاد کلافه میشم و توی این بلبشوی انسانی، چشمم میفته به خدا که روی صندلی کنار یه مرد چاق نشسته و زل زده به تلویزیون سالن. تلویزیون روی شبکه شیشه (6e!) و طبق معمول از آمار کشتهشدگان سیل و زلزله و طوفان و جنگ در اقصی نقاط دنیا صحبت میکنه ... به خدا نیگا میکنم تا عکسالعملش رو در برابر ارادههای الهیش ببینم، اما متوجه میشم زل زده به من! ... از هول نیم خیز میشم، ولی با یه اخم بهم میفهمونه که بگیر بتمرگ سر جات بچه میخوای آبرومو ببری؟! ... و من میشینم و با پوزخند به کفشای اسپرت قرمزش اشاره میکنم و به مانتوی مشکی خودم! با خونسردی نیگا میکنه و شونه هاشو بالا میندازه! به رسم سریال "روز حسرت" که همه تو برزخ با چشم با هم حرف میزدن(!) با چشام بهش میگم میدونی اگه این همه آدم مریض بفهمن شفادهنده اشون با همچین تیپی نشسته اینجا و با بیخیالی TV میبینه، چه پوچی فلسفی سگی میاد سراغشون؟!...لبخند میزنه و با انگشت به در اتاق دکتر متخصص بیماریای گوارشی اشاره میکنه ... همون لحظه یه دختر 15-16-17-18 ساله میاد بیرون و میدوه طرف یه زن و میگه مامان!دکتر گفت خودش خوب شده!! ... و همدیگر رو بغل میکنن! ... به خدا نیگا میکنم ... چشاشو لوچ میکنه و شکلک درمیاره! ... نیشم تا بناگوش باز میشه و دفترچه بیمه امو براش تکون میدم و انگشتم رو به نشونه تهدید میبرم بالا! ... از داخل مطب اسممو صدا میزنن ... بلند میشم ... بهم چشمک میزنه، براش زبون درمیارم و می رم داخل اتاق ...
ساعت 9:30 یه چیزی زیر گوشم وز وز میکنه ... چشامو باز میکنم ... به طرز فجیعی زیر پتو مچاله شدم و زانوهام جلوی چشامه! ... زنگ موبایل رو خاموش میکنم، یه ghalt (املاش چیه؟!) میزنم و میچسبم به سنگ کنار دیوار ... hmmmm ... خنکه ... امروز چارشنبه است ... چه کارایی میشه کرد؟ ... سقف اتاق که هنوز سفیده ... روزای خلوت گنگ، صبحای قشنگ پرانرژی، فکرای سنگین و تنهای شب! ... پا میشم و با خودم میگم: هی! فعلا دستشویی و صبحونه، ok ؟! ... ساعت 11 باد پنکه بیشتر سرده تا خنک! به این فکر میکنم که امروز پر از نشونههای شیرین فرار سیدن روزای زیر 45 درجه است! لبخند میزنم ... احتمالا زیاد خوشگل نمیشم ... یادم میفته که نیگا کردن توی آیینه از برنامه امروزم جامونده! ... اتفاق مهمی هم نیفتاده احتمالا ... شاید یه جوش جدید دیگه! یه جای نیش پشه! نه چیزی بیشتر ... نه کمتر ... کتاب سختیه! بعد از مدتها روی زمین نشستن و اسکیس زدن و طراحی کردن و ماکت ساختن، از اینکه پشت میزم و کتاب میخونم حس خوبی بهم دست میده! یه تغییر، جزئی، اما جدید! ... زبان خوندن همیشه برام جذاب بوده و هست، اما این کتاب تخصصی معماریه، و پر از لغتای عجیب و غریب که توی هیچ جای دیکشنری اثری ازشون نیست ... یکم یادداشت برمیدارم و از انجام کار مفید و بههنجار خودم "قاعدتا" لذت میبرم! ... ساعت 12:15 پوشهها حسابی درهم و برهمن ... هرجا یه چیزی save شده و هارد به احتمال خیلی زیاد در حال ترکیدنه! ... یکم عکسارو نیگا میکنم ... هرکدوم یه حسی میدن و با سرعت یه قسمت از مغزمو اشغال میکنن ... چشامو میبندم و دوسه بار کلیک میکنم تا یه موزیک به اصطلاح random نصیبم شه ... "یادش به خیر روزاااایی ... که گل یاست بودم! ... یادش به خیر قدیمااا ... هوش و حواست بودم! ..." خب! بد نیست! یکم حال و هوا رو عوض میکنه ... زمان میگذره، با عکس، با ضرب آهنگ، با وزوز گوشیی که رو ویبره است و تک زنگا و چند تا sms ... چشمم میفته به پوشه فیلم "awake" و حس میکنم خودشه! 2 ساعت نشستن توی تاریکی، با هدفن، با هیچکس! ... سریع پا میشم و برق رو خاموش میکنم ... لم میدم به صندلی و جفت پاهامو میذارم روی میز ... بعد هم تنظیم نور مانیتور ... و click روی دکمه play ... ساعت 14:30 جالبه که تا حالا از اینکه زحمتی بکشم و بقیه، همون موقع، در حال لذت بردن از ثانیههای زندگیشون باشن حس بدی، مثه نفرت و خشم، نداشتم ... اما انگار خیلیا اینطور فکر نمیکنن! ... بنابر این نتیجهگیری روانشناسانه ظرفای ناهار رو میشورم تا شاید یکم از تلخی این حسشون کم کنه ... شستن لیوانا مثه همیشه دلهرهآوره! فکر میکنم که عاقبت یه روز با لبه شکسته یه لیوان دستم رو جر میدم!!! شاید تاثیر دیدن یه حادثه یا یه فیلم باشه که از قدیم توی ذهنم جا خوش کرده! ... از این ضربههای روانی پنهان! ترسای آزاردهنده مضحک! ... به awake فکر میکنم ... به ماوراءالطبیعه ... به مردههای زندهای که شاید کنارمون نفس میکشن ... ظرف شستن امروزم به خیر میگذره ... ساعت 17 میلرزم ... باد خنک کولر از خواب بیدارم میکنه ... hmmm، اینم حتما یه نشونه خوب دیگه است برای آغاز دماهای زیر 45 درجه! ... یه چایی لیوانی میخورم و میرم حموم ... دلم میخواد کف حموم دراز بکشم و فکر کنم ... اما وقت خیلی کمه! یه دوش مختصر میگیرم و میام بیرون ... همه خوابیدهان ... به موهای کوتاه و بلند جلوی سرم نیگا میکنم که حاصل خلاقیت ناشیانه دو سه روز پیش خودمه! ... ساعت 5:30 شده و مثه همیشه داره دیرم میشه ... مثه مرغ گیج از اینور خونه میرم اونور و از هر جایی یه چیزی پیدا میکنم: کفش ... حوله ... شلوارک ... سریع لباس میپوشم و میزنم بیرون ... ساعت 18 صدای دوف دوف موزیک از در باشگاه ورزشی میپاشه تو صورتم ... کفشامو درمیارم و بدو بدو میرم پایین ... همه مثه همیشه منظم وایسادن و هماهنگیشون توی حرکتای گروهی مجذوبم میکنه ... مانتومو درمیارم و میچپونم توی کمد، موهامو باز میکنم، چند بار سرمو تکون میدم و بعد میبافمشون ... شلوارکمو با اقتدار میکشم بالا و میرم تو سالن و خودمو توی صف آخر جا میدم ... حس میکنم فضا پر از فکرای بلند بلند این جمع هماهنگه! پر از انرژیای داغ تلمبار شده! یه دستشویی بزرگ شاد، برای تخلیه فکرای آزاردهنده! ... با علامت خانوم "ش"، مربی باشگاه، که طبق معمول با انرژی در حال ورجه وورجه کردنه متوجه میشم که احتمالا با حرکات ناموزونم گند زدم به نظم گروه!! ... تمرکز میکنم و کم کم هماهنگ میشم و میفتم رو دور ... خانوم "ش" به طرز حیرتآوری وول میخوره! رنگای قرمز و نارنجی جیغ، لباسای سبز و صورتی و زرد! همه چی برق میزنه ... از اونجایی که من دارم بپر بپر میکنم میشه حسابی همه چیو دید زد! اما خب! چون کار خیلی خیلی بدیه مسلما این کارو نمیکنم و همه حواسم رو روی خانوم "ش" متمرکز میکنم!!! ... آهنگ تند و رنگای فراوون و گرما و عرقایی که روی صورت و گردنم جاری شدن یه حس خوب نیستی بهم میده!! ... خانوم "ش" داد میزنه: "لبخنددددددد ... لبخندددددددد ... آهاااااااان" ... و مدام حرکاتش رو مطابق با ریتم آهنگ عوض میکنه ... "فقط جسمت اینجا نباشههااااا ... روحتو بده دست من! تمرکز کن ... آهااااااان ... آفرین ... اینو میگن همااااااااهنگی!" ... حس میکنم کم کم از دنیا جدا میشم ... یه چیزی شبیه هیپنوتیزم آگاهانه!!! ... میدونم که یک ساعت دیگه برمیگردم به همون دنیای قبلی، با آدمای سیاهپوش پر از انرژیهای تلمبار شده مفلوک ... سعی میکنم تمرکز کنم و از این یک ساعت نیستی لذت ببرم ... ساعت 20 از باشگاه تا خونه رو پیاده میام ... و فکر میکنم ... لباس زیر مانتوم خیسه خیسه ... یه راست میرم حموم و ... میام بیرن و 3تا لیوان آب میخورم ... کتاب میخونم ... یکم کار با فوتوشاپ ... بلاگگردی ... TV ... شام ... نوشتن ... دراز کشدن روی تخت و ... ساعت 3 ......................................................................... wow! .... ساعت 6:30 ..........................................
پیش نوشت: نمیدونم چرا پست طولانی که مینویسم، اینقدر حس عذاب وجدان بهم دست میده! اینجا که دنیای واقعی نیس، هست؟! ... پس گور بابای عذاب وجدان!!! Part 1: هوا گرمه ... خیلی زیاد! ... فکر کنم پستهای زیادی رو با این جمله شروع کردم! ... یادمه زمستون که برف نهایت زورش رو زده بود و همه روعاصی کرده بود، آقای پدر و خیلیهای دیگه میگفتن صد رحمت به گرمای تابستون!! یادمه اون روزای سرد یکنواخت رو دوست داشتم! یادمه در جواب این همه خیلیا، مثه یه پیشگوی کبیر پوزخندی نثار میکردم و میگفتم: بذار تابستون بیاد! اونوقت برای این ثانیههای خنک حاضری جون بدی!! ... حتی یادمه وقتی پاهام تا زانو میرفت توی برف، مغزم خنک میشد و نفس میکشید! ... اووووووووووووووه! چقدر چیزی یادمه! ... Part 2: امروز تابستونه! ... دیروزم تابستون بود ... حتی فردا! ... گرما چیزیه که مثه یه مهمون پیر سمج با دهن گشاد و دل پر و فکر کهنه یهو بهت رسیده و نه میره، نه میتونی بیرونش کنی، و نه بودنش شیرینه! ... از گرما خستهام، از این هوای پیر سمج 45 درجه ...از این باد آرومه داغ که میوزه و دونههای عرق رو از بالای ابروهام هل میده تا زیر چونهام ... از دستمال کاغذیهای سفید و گلدار که هر روز قبل از دانشکده میچپونم توی جیب کولهپشتیم تا هر یه ساعت یه بار یکیشون رو، درحالیکه از عرق صورتم خیس و مچاله شده، رهسپار زبالهدونی کنم! ... از تاپهای گل منگولی که هر روز باید زیر مانتو پوشید و بعد، خیس خیس پرتشون کرد توی سبد لباس! ... از داغیه پولخوردای راننده تاکسی، از تاکسیای بی دستگیره پنجره که هر روز سوارشون میشم و با مغزی که در حال بخار شدنه، با حسرت به شیشه 1 سانت باز شدهاش زل میزنم و به جای خالی دستگیره که معلوم نیست کدوم گوریه!!! ... از موتوریای دیوونه! از sheetهای مقواهای بزرگ و ماکتهای جورواجور که تو دستام و زیر بغلم میچپونم و به مثابه یک عدد حمال متمدن (!) مسیر خونه تا دانشکده رو میرم و میام... از نگاهها،حرفا... از اومدنها، رفتنها ... از استرس پروژههای سنگین و از رفتارای بچگانه اساتید کیف بدست اتوکشیده و نکشیده فوق لیسانسدار!! ... از خریت مسئول آموزش دانشکده، از هم دانشکدهایهای کودک! ... و غر! غر! غر! الی آخر!!! Part 3: خستهام ... 20 روزی بود که به شکل کاملا پرس شدهای زیر فشار پروژههای 5 واحدی و سه واحدی، زیر گرمای 45 درجه له له میزنم و آروزی همین لحظه رو دارم!!! ... الان! همین الان! ... اما چرا همچنان خستهام!؟ گاهی اونقدر آوار روی سرت خراب میشه که حتی وقتی با هزار جون کندن سرتو از زیرش بیرون میاری و میخوای نفس عمیق بکشی، نمیتونی! ... حس میکنی هنوز اون زیری و باید مچاله شد و ناامیدانه امیدوار بود!! ... دست به هر جای روحت میزنی صدای قیژقیژ در آهنی زنگزده رو میده و حس می کنی نه! دیگه آخر خطه!!! Part 4: یه هفتهای هست که تعطیلی من رسما شروع شده! ... شاید باید لبخند بزنم! آواز بخونم! لم بدم پای تلویزیون پوک و زل بزنم به صفحه و به هر چیزی فکر کنم غیر از چیز مزخرفی که دارم میبینم! ... شاید باید هفت قلم آرایش کنم و عصرا از خونه بزنم بیرون و خودی نشون بدم! شاید باید رفت سینما، خرید، کلاس تابستونی کوفتی! ... شاید این یعنی شروع دیر پاشدنا، 4 و 5 خوابیدنا، کتاب خوندنا، فیلم دیدنا ... شاید این یعنی شدت گرفتن گیردادنای مخ تراش خانوم مادر وقتی که زمان نشستنت پای این لکنته 17 اینچی به بیشتر از 2 ساعت میرسه و تو دیگه نمیتونی بگی در حال انجام دادن پروژهای!! شاید این یعنی شروع فکرای آشفته از نوع جدید و تابستونیش! فکرای بی هدف خاردار که هی میان و هی میرن و مغزت رو خراش میدن! ... شاید این یعنی ... Part 5: Hmmm ... این hmmmm عبارت محبوب منه!!! ...hmmmmmmmmmmmmmmmmmmm ... یه درد فلسفیه گ.ه توی ذهنم جا خوش کرده! یه سوزش تیز مبهم که توی سلولای مغزم آواز میخونه!!! یه پوچیه مسخره و عام!!! یه سنگینیه سبک! یه حس آشنا! ... انزوا! .. آره! انزوا! ... حتی صدای این پنکه عهد عتیق هم آزارم میده ... و صدای قاشق به بشقاب خوردنایی که لای پرههای پنکه چرخ میشن و گوشم رو پر میکنن ... انزوا ... این چیزیه که دنبالشم ... توی بلاگ دوستی از کتابی به اسم "اختراع انزوا" صحبت شده بود... اختراع انزوا ...انزوایی که همیشه با آدما معنا پیدا میکنه و باید نباشن تا باشه چه طوری میتونه اختراع شه؟ اونم فردی؟! تو این زندگی شلوغ پر آدم!!! ... یادمه (این پست به من اطمینان داد که هنوز آلزایمر نگرفتم!) همیشه عاشق این جمله "hey!!!Leave me alone!" بودم! اگه تو فیلمی گفته میشد، روحم میشکفت و 4چشمی نیگا میکردم تا ببینم کسی حاضر میشه گویندهاش رو leve alone کنه؟!!! ... اما اکثرا نا موفق بود ... کاش میشددر اتاق رو بست و بزرگ روش نوشت: "بابا!!! Leave me alone" ... در ... در بسته ... تابوی بزرگ فرهنگ ما! ... همیشه پشت در بسته، اتفاق نا به هنجاری در حال وقوع است!!! یادم باشه این تفکر رو به به عقیدههای روشنفکرانه مادرانهام اضافه کنم که "پشت در بسته، یه روح تنهای بزرگ در حال جنگ با ثانیههای با خود بودنشه!!!" ... یادم باشه ... یادم باشه ... اگه آلزایمر نگیرم! پ.ن: 1) نوشتن با اتود سه دهم، تجربه تازه دائمالشکنندهای بود!! 2) قبول دارم اون پشت همیشه اتفاق خوبی نمیفته! اما به قول روانشناسای گ.ه چندش، باید مثبتاندیش بود! و به قول خودم، فوقشم افتاد! خب بیفته!!! چی شده حالا مگه؟ ... بگذریم... تو هم اینقدر گیر نده!!!
گرمای این تابستون یه طرف! برق رفتناشم یه طرف!! ... نه! برق رفتناشم همون طرف! جک و جونوراش این طرف!!! ... پس چی شد؟ آفرین!!! ... گرمای تابستون و برق رفتناش یه طرف! جک و جونوراشم یه طرف!!! اما در مورد جک و جونور! اگه بخوام حرف مستندی زده باشم باید بگم که در کتاب « اللغه الکوفتیات اندر ترخیص الاحوال الچندشیات» به طور خلاصه اومده که جک و جونور موجودات شیرین و جذابی هستند مثل سوسک! مارمولک در ابعاد مختلف و پشه به مقدار کافی! که من همینجا یه چیزای سبز کوچیکی که جدیدا تو اتاقم دارم میبینم رو بهشون اضافه میکنم!!! ... ببین تو میشناسیشون؟! به اندازه نوک سوزنن، سبز فسفرین! بدجورم میگزن!!! یعنی اینقدر جاش میسوزه که اشک تو چشای آدم جمع میشه! ... برای راههای مقابله با اینا فرصت زیادی واسه پژوهش و تفکر داشتم!!! (به خصوص تو این چند روز که با تمرکز مشغول خوندن امتحانا بودم!!!) ... ببین! بیا رو راست باشیم و به خودمون دروغ نگیم!(اینو یه جا تو یه فیلم شنیدم!!) مارمولک رو که رسما نمیشه هیچ کاریش کرد! تنها راهش اینه که به جاهای بلندی مثه تخت پناه ببری و همه کارای روزمرهاتو همونجا رو تخت انجام بدی!!! ... پشهام کارش یه حشرهکشه! ... اما سوسک!!! سوسک رو اگه تو اتاق ببینی، قبول کن نمیشه کشتش (اه اه اه!)! آدم فقط میتونه فحش بده و چندشش بشه و نیگاش کنه ببینه کجا میره!!! اما گه تو حیاط باشه! یا حموم! یا توالت!!! ای جووووووووون!!! اون موقع کار، کار خودمه!!! ... تو میدونستی که اگه فقط چند قطره نفت بریزی رو سوسک، درجا میمیره؟! ... بدون درد! بدون خونریزی! بدون کثیفکاری!! با ضمانت پس از مرگ!!! باور کن!!! ... تو خونه ما، بیشترین حالتی که من توش مشاهده شدم، حالتیه که یه ظرف نفت دستمه و دارم دنبال یه سوسک میدوم!!! ... خودمونیما! عجب زندگیه نکبتیه خندهداره کثیفه چندشه low levele رقتآوره قتل خیزیه!!! خودم از این پست جهان سومیم یه جوریم شد!!! بیخیال اصلا! خودت خوبی؟؟؟! پ.ن: 1) چند روز پیشا یه مارمولک جوجه(!) رو اعصابم بود تو اتاق!!! هر سری یه جا میدیدمش!!! آخرش دنبالش کردم و فرستادمش زیر فرش!!! الان 3-4 روزه نه دلم میاد فرش رو بلند کنم و ببینم حالش چهطوره!!! نه قلبم اینقدر قویه که فرش رو بلند کنم و ببینم نیست!!! 2) امتحانا تموم شد! توی این آخری اینقدر توضیح دادم واسه سوالا که یهو وجدانم گفت: «آهااای پرسه!! چه میکنی؟؟؟خجالت بکش!! با چه رویی می خوای نمره بالا 18 بگیری؟؟؟» و من به خودم اومدم و رفتم برگهامو دادم!!! 3) استاده هویج فرنگی!!! سوال داده که 4 بخش داره اما بارمش نیم نمره است!!! یعنی من هنگ کردم دیگه تو این مملکت و دانشگاهشا!!! اصلا خودکارم سوال رو دید خشک شد!!!! به جان تو!!!
پرده اول: 7روز مونده به امتحان تاریخ تحلیلی صدر اسلام (!) ... ساعتِ هفته شبه، دلم پر از تاب و تبه!!! (حالا دست دست دست!) ... در حالیکه فقط 2000 تومن تو کیفمه به اضافه مقادیری پول خرد جهت کرایه تاکسی(!)، میرم بیرون و کتابشو که استاد معرفی کرده و 1000 تومنه، به اضافه یه کارت اینترنت 1000 تومنی (که اصلا قصد خریدشو نداشتم و فقط به عشق اون کتابه رفته بودم بیرون به مرگ کله(!)) میخرم و در حالیکه اعتماد به نفس در تک تک سلولهای وجودم له له میزنه، با کیفی که فقط دو تا 100 تومنی توشه و احتمالا تا 4-5 روز دیگه رنگ اسکناس چاقتری رو نخواهد دید، برمیگردم خونه ... (این یه تست تمرکز بود!!! اگه بتونی این پاراگراف رو، فقط با یه بار خوندن بفهمی، خداییش خیلی بافهمی!) پرده دوم: ساعت 21:30... برق رفته، هوا گرمه ، خونه شدیدا افسرده بازاره! هر کی یه گوشه ولو شده و برای آمدن آن موهبت ادیسونی دعا میکنه ... حوصلهام سر میره و گوشی رو بر میدارم و شماره میگیرم: بیق بیق بوق بیق بوق بوق بیق... (صدای دکمههای تلفن!) _ الو؟ * سلام! خوبی؟ _ سلام پرسه جان! خوبی عزیزم؟ * مرسی ممنون ... تو چطوری؟ _ خوبم ممنون! چه خبرا؟ * هیچی! سلامتی!... (حوصلهام به خاله زنک بازی نمیرسه!) ... ببین! این تاریخ تحلیلیه هست ... همین که ... _ آها! همین که سبزه، نویسندهاش نصیریه، 256 صفحه است؟! همین که منبع امتحانه؟ که آخرین چاپش مال سال 85 هست؟ ... واااااای پرسه! دیدی چقدر سخته؟! خیلیام زیاده! نوشتههاشم ریزه! چند فصلشو خوندی؟! امتحان ساختمانو خوندی؟! تموم کردی؟ (اون امتحانش 6 روز دیگه است!!!) ... پروژهاشو چی؟ تا کجا رفتی جلو؟! * _ آهاااا! صفحه 45 تا 76 ... با صفحه 165 تا 183 ... البته شنیدم یکی میگفت تا 186! اما من 183 شنیدم از استاد! حالا برا اطمینان 183 تا 186 رو هم بخون تو ... * (واقعا گیرم سر همین سه صفحه بود خداییش!!!) ... آها ... باشه ... مرسی ... خب ... کاری نداری؟! _ نه عزیزم... قربونت برم ... سلام برسون! (به کی آخه؟! پرده سوم: گوشی رو میذارم ... ییهو یادم میفته که ای دل غافل! آقای پدر اینجاست و توی تاریکی، زیر نور این چراغ گازی که پت پت صدا میده، با یه چهره ترسناک مثه تو فیلما که یه وره صورت آدما تاریکه و یه ورش روشن، داره نیگام میکنه!!! ... به خودم میگم oh oh !!! الان شروع میشه ... _ ببینم! این کتاب رو مگه از اول ترم بهتون معرفی نکردن؟ * ها؟! ... آها! اینو میگی؟ ... چرا! ولی معمولا درسای عمومی اینطوریه که فقط آخر ترما ... _ میدونم چطوریه! منم پاس کردم اینارو یه روزی! ولی مگه سر کلاساش نمیرفتی؟! نت بر نمیداشتی؟! * (از اونجا که استاده بسی گلابی و باعطوفت بود و حضور غیابم نمیکرد، ما سر هیچ کدوم کلاساش نرفتیم!خب بابا!! درس عمومیه آخه!!!) ... چیزه ... چرا! رفتم!!! اما خودشون معمولا میگن نمیخواد یادداشت کنید، ما آخر ترم جزوه یا کتاب معرفی میکنیم ... (واقعا اینطوریه به خدا!) ... _ عجب! ... پرده چهارم: هوا همچنان گرمه! برق همچنان نیست! صدای پت پت چراغ گازی هم همچنان میاد! ... همچنان هم روبروی آقای پدر نشستم و کتاب تاریخ تحلیلی دستمه و دارم به شکل کاملا عالمانهای ورقش میزنم! فضا به شکل نافرمی خفقانناک و ایناس!!! ... کتاب رو برمیدارم و با یه چراغ نفتی، در حالیکه به شدت حس میکنم شبیه این دخترا شدم که "n" سال پیش با دامنای چینچین، چراغ نفتی به دست، از پلهها و دالونای تاریک اینور اونور میرفتن (با این تفاوت که کتاب تاریخ تحلیلی زیر بغلشون نبود البته!)، از پلهها میرم پایین تا تو اتاق بههمریخته اما خلوت و آروم خودم، پلههای ترقی رو یکی یکی پشت سر بذارم!!! (این پاراگرافم میتونه تست تمرکز خوبی باشهها!!) پ.ن: 5 روز مونده به امتحان و 114 صفحه از کتاب فوقالذکر رو به شکل کاملا داستانی روخونی کرم!!! بازم خوبه!!! عجب شوکی دست داده بهما!!! ... فعلا این قسمت «خدیجه in love!!!» اش بد نبوده!!! تا ببینیم بقیهاش چی میگه!!!!
پیشنوشت(!): پست طولانیایه!! ... hmmm! حرف دیگهای ندارم! به ادامه مطلب توجه فرمایید! مکان: دارغوزآباد توصیف صحنه(!): یه کله آلن دلونی از پشت 200 تا گل گلایول و خرزهره که رو میزه تریبونه، پیداست... "n " نفر که تقریبا 10 برابر جمعیت زنده دارغوزآبادن پای تریبون وایسادن... آقای کله، متنی رو که هر سری همه جای دنیا، از جلسه سازمان ملل گرفته، تا جلسههای دولتی و سفرهای استانی و روضه مسجد محلهاشون میخونه و فقط هر سری جای چندتا کلمه ضایع تابلو رو عوض میکنه، از جیبش در میاره و شروع میکنه: هی میگن، گرونیه، مردم ناراحتن، اینا، خودشونم قاطی دارن عزیزان..اااان..ااان... انرژی هستهای، دیگه نیست 200 تومن بستهای، انرژی هستهای، خوبه ... آمریکا، خیلی بده ... ما، برق داریم، ما، گاز داریم، ما صنعتمون ترکونده..ووونده..وونده(!!!) ... جوانان ما، دارن دنیارو میگیرن، ما آب خیلی داریم، ما آخرشیم بابا! تازه، ماشینامونم بوق داره! چرخ داره! حتی، از این دکمهها داره که تا میزنی، شیشههاش میاد پایین! من خیلی دوست میدارم این دکمهها رو!..رووو..رو ... آخه ما چیمون از اونا کمتره؟! ... عزیزان! شما بگید! ... توی این خواستگارا، کی میشه دوماد ایشالا؟؟ ... نه!ببخشید ... شما بگین، ما چیزیمون کمتره؟؟..رهههه..رههه .. جمعیت: نه! نه! ... مرگ بر امریکا! مرگ بر اسرائیل! مرگ بر منافقین و صدام (!) ... انرژی هستهای، حق مسلم ماست! کله جان دوست داریم ... ما اهل کوفه نیستیم، کله تنها بماند ... ای کله آماده، آزادهایم آزاده ... پرده دوم: مکان: خونه ما! زمان: 14:05 دما: 40 درجه // باد: از شمال غربی به معلوم نیست کجا! توصیف صحنه(!): نشستم پشت کامپیوتر، 2-3 تا پنجره از برنامه Auto Cad بازه و دارم پروژهام رو انجام میدم ... پنکه فرت فرت صدا میده و بیشتر گرفتمش سمت case تا کارت گرافیک مبارکش باز مثه تابستون سال قبل ذوب نشه از گرما!! ... کلی روی پروژه کار کردم ... یاد برق رفتنای این روزا میفتم و پریدن پروژههام! ... یهو به خودم میام و save رو میزنم و یه لبخند پیروزمندانهام روش! ... به ساعت نیگا میکنم، با خودم میگم دیروز که برقه نرفت! امروزم نمیره به امید خدا و یاری امام زمان و اینا!!! توصیف صحنه(!): همچنان پای کامپیوترم! کلی کارم جلو رفته ... گنجیشکا مثه سگ جیک جیک میکنن!! حقم دارن! منم تو آفتاب ظهر 40 درجه با اون همه پر رو تنم رو درخت بودم حتما همین کارو میکردم! ... یه آهنگ گذاشتم و به شکل سرخوشانه نافرمی دارم پامو تکون میدم! به ساعت نیگا میکنم! ایول! نزدیکای 3 شده و خطر برق رفتندگی گذشته!! ... یه عدد یه جای نقشه است که درست نمیتونم بخونمش! ... سرمو میبرم نزدیک طوریکه نوک دماغم حرارات مونیتور رو حس میکنه!!! ... hmmm ... بیشتر شبیه 75 هست تا 15! ... میرم جلوتر! که یهووووووو!!! ... SHIT!!!! همه جا تاریک میشه!!! ... ولو میشم رو صندلی!!! کی Save رو زدم؟!! 30 دقیقه پیش؟؟؟ نه!!!!!!! ...از شوک که میام بیرون دهنم باز میشه و داد میزنم: « ر.ی.دم به این زندگی نکبتی!!!! گند بزنن به این مملکت داریتون!!! الاغا!!! مردشورتو ببرن با اون قیافهات! خنگ نفهم! خاک بر سر ما که هر کاری میکنن صدامون در نمیاد!!! ... ماماااااااااااااااااان! شماره این اداره برق کوفتی چنده؟؟؟؟ » ... میرم بالا! خیس عرقم! هوای گرم میره تو حلقم و میاد بیرون!!! ... مامان خانوم همینطور که میخنده میگه: « باز برق رفت و این اومد بالا!! چی شد؟ باز همهاش پرید؟! » ... آقای پدر همچنان روزنامه میخونه و لبخند میزنه! ... با خودم می گم چقدر همه چی عادیه!! خب منم اگه مسئول زندگی این همه آدم خونسرد و قانع بودم، هی میومدم و میرفتم و با خوبی و خوشی ور میزدم!!! یه طالبی خنک پاره میکنم و کامل میخورمش و پوستههاشو یکی یکی پرت میکنم تو سطل آشغال! ... یه نفس عمیق میکشم ... میرم پایین ... دراز می کشم رو تخت و با آرامش، در حالیکه سرمست این حس خریت گسم(!!!)، برای اومدن برق، و ظهور آن خورشید غایب که قراره برامون خوشبختی بیاره، دعا می کنم و ... سوت میزنم!!! ... گرمه!
1) چرا رفتم؟! و چرا لیستی که تو کیفم بود رو اصلا در نیاوردم؟؟؟؟ این مهمترین سوالیه که از دیشب ذهنمو مشغول کرده نافرم! پیشنهاد اول: نام کتاب، انتشارات و موضوع کتاب رو اگه نداری، برو میدون نزدیک خونهاتون پیاده روی کن عزیزم! ب) و اما این عده، عده کلا باحالی هستن! یعنی اگه اونجا جای کتاب، نمایشگاه لباس یا انواع سیب زمینی یا غذا یا ماشین یا هر چیز دیگهای که به مخیلهاتونم نمیرسه بود، اینا بازم میومدن!!! ... بگیر دیگه! حال ندارم توضیح بدم!!! ... آها! نمایشگاه، یه جور محل تفریحات نسبتا سالم فرهنگی براشونه! ... مثه دانشگاه! که برا خیل عظیمی از جوونا همون پارک ملته، ولی در قالب فضاهای آموزشی و فرهنگی!!! ج) منها!!! ... نمیگم منها کیان! چون به آبروی خودم علاقه میدارم بسی!!! د) توها! ... میگم توها کیان! چون به ریختن آبروی تو علاقه میدارم بسی!!! ... (این الکی بود! برو بعدی!) ه (یا همون "د") ) اینا آخرشن بابا! ما مخلصشونیم! به تو میگن جوون با علم! دمت گرم! اگرچه تریپ تو رو کم دیدم اونجا، ولی دیدم! برا همین به آینده امیدوار شدم! ... پیشنهاد سوم: جزء دسته چهارم باشید!آفرین بر شما!!! 5) بابا این غرفه کودکان چی بود؟! ... کتاب صدادار؟! خدا به دور!!!! ما بز بز قندی میخوندیم، اینا کتاب میخونن صدا بز و گاو و خروس میده!!! ... ما به فلک میرویم! عظم تماشا که راست واقعا؟؟؟؟ پیشنهاد چهارم: محض تفریح و دیدن ادامه عجایب هفتگانه، و نیز محض اشک ریختن بر حال کودکیتان و منچ و الکدولک و گرگم به هواهای رقتبار، سری به این غرفه بزنید!!! 7) یه آقاههای رو نیمکت کاریکاتور میکشید! دلم میخواست بشینم کنارش تا آخرش ببینم چهطوری کار می کنه ... داشتم فکر میکردم چقدر فعالیتای جانبیه بهتر از این نمایش عروسکیه "اشتباهی"! رو میشد اونجا اجرا کرد ... گند! 8) دانشکده اطلاعیه زده: "عزیزان! هر کتاب معماری میخواین لیست بدین ما میخریم! نمیخواد خودتون بخرید!!!" به جون خودم راست میگم!!! ... برا همین، من و خانوم خواهر دست رو هر کتاب معماری میذاشتیم، یه نیگا میکردیم به هم، بعد من میگفتم: دانشکده میخره!!! ... و به مسیرمون ادامه میدادیم!!!! ... 8) نون و پنیر و چایی، کیک، شیر پر چرب، کتلت، خیارشور، چایی، رانی، ذرت مکزیکی، نوشابه، کلوچه، کیک، بستنی، مرغ و چایی ... اینا به ترتیب چیزایی بودن که من از 4:30 صبحه روز رفتن به نمایشگاه، تا 10 شب و موقع خواب، خوردم!!! ... میبینین؟! خدا واقعا بزرگه!! اینا همه معجزه است که ما میبینیمو نمیبینیم!!! منظورم زنده موندن منه!!!! پ.ن: از اونجایی که خیلی طولانی شد و تو هم خیلی تنبلی و از 2 خط بیشتر رو یکی در میون میخونی (میدونم!حاشا نکن!!!) ادامه سفرنامه رو میذارم بعدا لابهلای پستها میگم!!! ... بدرود و دو صد بدرود!!!
ساعت 9:45 صبحه ... نشستم روی نیمکت حیاط دانشکده ... کلاس ساعت 10 شروع میشه ... جوووووون ... دلم بدجور هوای نیمکت انحصاری خودمو کرده بود! امروز اوضاع خفن درامه! یه چیزای سبز – زردی از درختا ریخته پایین و لای سنگ فرشای کف حیاط جمع شده! عینهو چمنی که لای سنگ فرش در میادا! یه بلبلم بالا سرمه روی درخت توت سیاه و مثه چی داره میخونه!!! اگه این خدماتیای دانشکده هی از جلوم نیان و برن، حتما حس نشستن توی بهشت بهم دست میده! ... یه مگسیم هست البته که بدجور دورم ویز ویز میکنه! ... راستی! بهشتم مگس داره!؟ اگه داره که خب آدم تو انتخاب بهشت و جهنم باید یکم بیشتر فکر کنه!!! ... بگذریم ... مامور حراست الان اومده و رفته وایساده اون کنار و به درختای بالا سرم و بلبل خجسته دل روش که نافرم زده زیر آواز، چپ چپ نیگا میکنه!!! ... غلط نکنم بدجور دلش میخواد خرخره بلبل رو بجوه! ... shit! بلبله ساکت شد!!! Wow! به جون خودم دیگه نمیخونه!!! ... مردشور اون قیافه گلابی هراکلیوسیتو ببرن که دست از سر بلبل جماعتم بر نمیداری! چیه؟! لابد فکر کردی من الان با صدای بلبل سرمست میشم و تحریک میشم و پا میشم وسط دانشکده حرکات موزون میکنم؟! .. بلبله واقعا دیگه نمیخونه ها!!! ... شیطونه میگه برم با این کوله گنده ام که 100 کیلو آت و آشغال ریختم توش امروز، بزنم تو فرق سر درام ستیزش! ... ببخشیدا! ولی ر.ی.د به بهشتم رفت!!! البته زیادم مهم نیست ... چون هم بر و بچ قحطی زده دارن کم کم میریزن تو حیاط! هم این مگسه به شدت نیت واجب کرده که امروز از تو دماغ یکی بره تو، از تو دهنش بیاد بیرون! هم ساعت 2 دقیقه به دهه!!! راستی! بهشتم مامور حراست داره!؟ حتما داره! با اون همه حوری بهشتی!!! ... اگه داره که خب بازم آدم باید تو انتخاب بهشت و جهنم ... بگذریم ...
1) اخبار 20:30: « ... و در ضمن، امروز روز بزرگداشت سعدی، شاعر پرآوازه ایرانی است ... سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز، مرده آن است که نامش به نکویی نبرند ... تا فردا، خدانگهدار! » ... این تمام سهم ملت ایرانه از روز بزرگداشتت سعدی جان علیک الرحمه! همینم زیادته دیگه برو چونه نزن قربونش برم! اصلا طبق همین شعری که گفتی، تو اصلا نمردی! ما که داریم نامتو به نکویی میبریم دیگه! توی صف شهادتا و تولدا تو آخر آخرای صفی! ... لا اله الا الله!!!! ... استغفرالله ببین یه کاری کردین که من دهنم باز شه!!! در این لحظه من از تاکسی پیاده شدم!!! Shit! خیلیم خوشحالم که پیاده شدم!!! (فحش فحش فحش فحش فحش فحش فحش!) 5) پرسپولیس ... پرسپولیس ... پرسپولیس ... پرسپولیس ... پرسپولیس ... پرسپولیس ... پرسپولیس ... پرسپولیس ... پرسپولیس ... پرسپولیس ... پرسپولیس ... پرسپولیس ... پرسپولیس ... پرسپولیس ... پرسپولیس ... پرسپولیس ... پرسپولیس ... پرسپولیس ... پرسپولیس ... پرسپولیس ... and so on!!!!! من اصلندشم طرفدار این تیمای مزخرف ایرانی نیستما! اینایی که نوشتم تنها به منظور درآوردن لج سازمان تربیت بدنی است (که اعلام کرده همه باید زین پس به جای واژه خوشگل اما نامانوس پرسپولیس(دقیقا کجاییه لغتش؟!)، بگن پیروزی (که البته جای شکرش باقیه که نگفتن بگیم "الفتح" ) و هیچگونه ارزش مادی و معنوی و فلسفی و اجتماعی و فمینیستی و سوسیالیستی و غیره دیگری ندارد!!!!
مامان خانوم: « کجا؟! ساعت 12:30 الان! مگه تو 2 کلاس نداری؟» ... من: « چرا، ولی میخوام زودتر برم که هی هولهولکی تمام راه رو ندوم! » ... مامان خانوم: « به به!!! آفرین دختر گل ناز نازی! (با دخل و تصرف البته!)» ... ساعت 1 ... من سر کلاسم! ... هیشکی سر کلاس نیست اما!!! ساعت 2 ... من سر کلاسم ... هیشکی سر کلاس نیست اما!!! ساعت 2:15 ... استاد میاد تو ... من فقط همچنان سر کلاسم!!! ... من: « سلام استاد!!!» ... استاد: « سلام! خوب شد شما رو دیدم! امروز که کلاس تئوری نداریم ولی شما به بچهها بگو من برای کرکسیون پروژهها توی دفترم هستم، اگه کار داشتن بیان اونجا!» ...استاد میره بیرون ... من >>>>>>> وجدان آگاهم >>>>>>>
|
About![]()
کسی که جنگجوست باید همواره در حال جنگ باشد ...
مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 RAMBLE with me
..:: PHOTO is LIFE ::..
Miss Par3OOs (به زودی)
تاریکخونه |