تبليغاتX
پرسه تو پستو





















پرسه تو پستو

نه ه ه ه !

(مار نیشم زد)

بیری بیری بیری بیرینننننننگ گ گ گ گ

دوباره افتادم تو ردیف اول؟؟؟

(پا میشم یکم ک-و-نمو میمالم)

گندش بزنن ... این چه وضعشه ...

(چشمامو میبندم

یه ورد جدید می خونم

و

دوباره تاس میندازم...)

Hello New Game :)


پ.ن:

هر آنکس که در سرش مقداری مغز داشته باشد، تنهــــــــــــا، از نردبان بالا می رود. *

* ویکتور پرسه مارک بک


+نوشته شده در شنبه 16 آبان1388ساعت1:9توسط پرسه //

دیشب خواب دیدم تو یکی از اتاقای خونه قدیممون گیر افتادم (90% خوابای خونگیه من گیر داده تو این اتاق اتفاق میفته) بدین ترتیب که یک عدد مار توش بود به ضخامت چوب کبریت و به درازیه عرض اتاق که در راستای عرض اتاق کشیده شده. بعد، از هر 30 سانتی متریش یه شعبه به شکل کاملا عمود زده بود بیرون به طول، hmmm، تقریبا 70 سانتی متر. (من همونجااسمشو مار شونه ای گذاشتم فکر کنم) سر همه اینام یه کله کوچیک قرمز بود که همچین نافرم خیره شده بودن به اینجانب و به محض تکون خوردنم همه با هم وول می خوردن.شیوه حمله اشونم اینجوری بود که سیم ثانیه گرد میشدن عینهو متر خیاطی، و بعد یهو شاتاااااااارق پرتاب میشدن.

فکر کنم به من حمله نکردن اما انگاری یه کلیپ تو خوابم پخش شد که شیوه حمله اشونو به یه بدبختی نشون میداد و اینکه چجوری دوست یارو داشت تلاش میکرد تا با چنگال سم مار رو خارج کنه.

خلاصه دمش گرم خواب خیلی ت*خ*می-تخیلی ای بود یه تنوعی به خوابای ما داد.

+نوشته شده در چهارشنبه 13 آبان1388ساعت13:51توسط پرسه //

هم م م ش دلش می گی ی ی ی ره

هم م م م ش تنش اسی ی ی ی ره

خنجر زده خوب نشده

بل بل هم زده گویا جور نشده

+نوشته شده در چهارشنبه 6 آبان1388ساعت15:20توسط پرسه //

یه روزی،

یه روزی ی ی ی ی ار همسرم،

برات می خوندم

بابا کو و و و و و و هی

بابا کوهی ی ی ی ی ی ی

آی امان امان امان امان اماااااااااااااااااااااااااااااااااااااان



پ.ن اجباری:

گویا برداشتهای بامزه ای از این پست شده. بیخیال بابا اینو داشتم گوش میدادم شاتالاق نوشتم اینجا، همین.

نشون به اون نشون که بعدناش میگه:

" حالا از خاک وطن برات می خونم بابا کوووووووهی...

از شهید بی کفن برات می خونم بابا کوهی ی ی ی ی ... بابا کوهی ی ی ی ی " !


+نوشته شده در شنبه 11 مهر1388ساعت21:33توسط پرسه //


من این روزا این شکلیم

باحالم نه؟

+نوشته شده در چهارشنبه 8 مهر1388ساعت1:17توسط پرسه //


(در حال تماشای tv ... )

_ hmmmm

* چیه؟

_ یاد یه چیزی افتادم  تو دلم کلی بهش خندیدم

* یاد چی؟

_ /سکوت/ (خیره به Tv)

* ؟

_ /سکوت/ (خیره به Tv)

* ؟؟

_ /سکوت/ (خیره به Tv)

*  ها ها ها هاااااا

_ چی شد؟!

* هیچی، فکر کردم احتمالا تو دلت تعریف کردی برام و من احتمالا باید بخندم الان

_ آهان

(ادامه تماشای tv ...)



+نوشته شده در چهارشنبه 1 مهر1388ساعت1:52توسط پرسه //

من خسته ام

من خیلی خسته ام

من یه نوجوون خسته نیستم، که بشه راحت به خستگیش خندید

من یه جوون خسته هم نیستم، به من نگو سخت نگیر نکبت

من یه پیرزن خسته هم نیستم، که بخوابم و بافتنی ببافم و تو پیاده رو قدم بزنم

من یه روح خسته ام

یه روح وقتی خسته میشه، پدر صاحب روحو  درمیاره

یعنی به fuckاش میده

نیگا کن پرسه رو

نعشش افتاده رو تشک گل گلیش

فردا باید امروز رو تکرار کنه

و پس فردا فردا رو

و ...

هی، یو، روحهای خسته

مرا به وسعت تشکیل ابرها ببرید


+نوشته شده در دوشنبه 23 شهریور1388ساعت3:25توسط پرسه //

اصلا نمی دونم توی این روزایی که همه اش از خوشحالی می خوام روی ماه خداوند رو ببوسم، چرا دو روزه مثه وزغ زل زدم به مونیتور و با اراده ی خیلی قوی سعی دارم اینجا رو به بلاگر منتقل کنم؟

فقط امروز یه چیزی در حدود 150 تا قالب رو دیدم، و دیدم (امروز خیلی دیدم)  که همچنان خوشم نمیاد، و فهمیدم که بدجوری مریض روانیم، و فهمیدم (امروز خیلی فهمیدم) یکم مشکلات ت*خ.م*ی - تراکمی سر راه ویرایش قالب و ایناش هست بنابراین؛

اینجانب - پرسه - درست همین الان، ساعت 1:50 روز یکشنبه، فعلا انصراف خود را از ادامه این راه اعلام می کنم.

] خمیاره طولانی[

آدم واسه اینکه ذهنشو فریب بده، تا دیگه به دور باطل احمقانه ای که در عالم خودش در راستای تحلیل یه موضوع طی میکنه ادامه نده، باید دست به هرکاری بزنه. نوشتن یه پست ک.شرانه در یک شب خنک ساکت ملال آور رو به شما توصیه می کنم.

] خمیاره طولانی[

و صدا زد: عزیزم، دیر وقته بیا بخواب دیگه ...

من عاشق صدای تحریک کننده اتم،

ای تشک نارنجی گل گلی من ...

پ.ن:
 
من آدم نیستم، من دینامیت ام*

* نیچه

+نوشته شده در یکشنبه 22 شهریور1388ساعت1:55توسط پرسه //

 - این یارو کیه رو پشت بوم؟؟

 + آسفالت کاره

 -  اومده چیو آسفالت کنه؟؟؟!!

+ دهن ما رو!

پ.ن:

یعنی من عاششششششق بعضی سوالای فلسفیم

+نوشته شده در دوشنبه 9 شهریور1388ساعت0:46توسط پرسه //

اون وقتا با اینکه دهنم هنوز بو شیر می داد، از این پسره تو "ممل" خیلی خوشم میومد.

یه حس فلسفی - عاطفی خوفی بهم میداد.

الان که دیگه فاجعه است... میتونم ساعتها بهش زل بزنم و مثه سگ کیف کنم.


+نوشته شده در سه شنبه 13 مرداد1388ساعت13:22توسط پرسه //

شبا اینجا دیگه مثه قبل نیست. تنها عنصر مشترکش، مارمولکه که یکیشو همین چند روز پیش با جارو و جون من برو جون من برو بیرون کردم. حتی سوسکا هم دیگه این دور و بر نیستن.

شب دیگه کیفور نیستم. حال نمیکنم با سکوت و تنهایی و نور مهتابی. ساعت که 3 و4  میشه احساس غرور نکبتی گذشته نمیاد سراغم که امشبم مادر شب رو ... . از ساعت 3 بدم میاد. از نور مهتابی ایضا. از صدای پنکه و case که عین هلیکوپتر تو تاریکی میپیچه همچنین. کلاه آفتابی میذارم سرم و میشینم پای کامپولی، که نور مهتابی نخوره تو چشمام. تازه می فهمم خفاش و اینا چه دردی می کشن، روحی فداکهن و غیره.

از صندلی و میز کامپولولی به کف زمین مهاجرت کردم. مونیتور تخت خنگ رو گذاشتم رو یه میز که مال چرخ خیاطی محبوب مامانه، و پامو دراز کردم رو زمین و کمرم رو با زاویه  hmmm، وایسا ببینم ... حول و حوشه (هول و هوشه؟ حول و هوشه؟ هول و حوشه؟!) 120-30-40-50 اینا لم دادم به پشتی عهد رضاخان، ماتحتم سر شده و هر از گاهی جابجاش میکنم تا مطمئن شم هنوز سالمه.

اینجا مثه شبای قبل نیست. تنهایی شیرین نیست. کامپولی مای لاو نیست. سکوت مثه چی کشنده است. آینده باحال نیست. نکبتیه. فقط بعضی وقتا چشاتو میبندی و میگی woW، چه هیجان انگیز، چه توپ، چه خوشگل و غیره.

اولش هی پا میشی و تالاپی میخوری زمین، و هیچکی به ..مش نیست. همه میگن آخی نازی نازی راه برو راه برو تو میتونی. با هر کوفتی شده سرتو گول می مالن تا آخرش پا شی راه بری. خب، این بزرگترین اشتباه زندگیته.

یواش یواش میزنی تو کار دیوار خط خطی کردن (البته اگه والدین انعطاف پذیری داشته باشی) و گاز میگیری و کر کر میخندی. بعدش یویو بازیه و لی لی و عمو زنجیر باف. کم کم میری تو مود نی نی بازی و خاله بازی و دکتر بازی. بعد که یکم سوات موات یادت دادن میگی آقا کی میاد اسم فامیل؟ یکم بعد می زنی تو کار آتاری و ماریو و هواپیما. می بینی دنیا همین بازیای به هنجار معمولی نیست، پس میری تو کار خلاف. حکم چیه؟ خاج؟ می کشی و می کوبی و حس می کنی اهااااااااااااان اینه!

بزرگ میشی. همه چیت درمیاد. به به خانووووم! چند سالته؟ نخند نرو نپوش. بخون بنویس امتحان بده. اول شدن میشه فرست امبیش! دلت بپر بپر میخواد میزنی تو کار پینگ پنگ. هم آرومه هم آرتیستی. هم تیزی می خواد هم میزی! و راکتی و ایضا توپی. نداریم؟ پس کی میاد وسطی؟؟ هیچکی! کی میاد والیبال؟! هیچکی ... گور بابای همه تون ...

انزوا میاد تو زندگی. کله اتو تا جاداره می کنی تو خودت ( و ایضا گاهی در بعضیا) و میری جلو. میزنی تو کار خودزنی و خود کنی و خود کشی. میزان صدمات وارده با میزان کله خریت وابستگی مستقیم داره. میشی بازیکن فوتبال امریکایی، دستت رو میگیری جلوت و با سرعت می دوی. هرکی بخوره بهت پرت میشه و هر کیم نخوره بهت مسلما پرت نمیشه!

اینقدر میدوی که زمینو رد می کنی و یهو یه دیوار نکبتی با لبخند بهت سلام میکنه. اینکه کی به زندگی بر میگردی باز وابستگی مستقیم داره با جنس دیوار، میزان سرعت فرد، جنس فرد ایضا.

میشینی پا دیوار. سلام! من کیم اینجا کجاست؟ به به چه دیوار شیکی، حال شما؟ یکم اتل متل توتوله بازی میکنی و یادت میره وقتی به اینجاش رسیدی که "نه شیر داره نه پستون" صداتو بیاری پایین تا مایه خجالت همگان نشه.

کلا کم کم قضیه به "نه شیر داره نه پستون" ختم نمیشه. خیلی چیزا یادت میره. مغزت مدام در حال ریست شدنه. با دیوار حرف میزنی. مسلما اونایی که لت و پار کردی علاقه چندانی به شنیدنت ندارن. حس لت و پار کردن اینقدر شگرفه که فقط یک لت و پارگر اون رو میفهمه، و البته یک دیوار.

سلام دیوار...

پ.ن:

قسمت دوم این داستان، احتمالا در پایان 20سال دوم زندگی نگارنده منتشر خواهد شد.

 

+نوشته شده در دوشنبه 15 تیر1388ساعت3:21توسط پرسه //

دلزده از خلایق دو پا،

باز تابستان است

عرق، نکبتی است که آدم را به ...ا می دهد

و من،

دلزده از خلایق دو پا،

نه راستی این را قبلا گفتم!

آآآآآآه رهایم کنید رهایم کنید رهایم کنیدددددددد

(بله! شما! همون دوستی که ته سالن نشسته زرت زرت می خنده)

کردید؟ ok، ای ول

آها این را می خواستم بگویم:

دلزده از خلایق دو پا،

با این موجودات سرعت بالای چندش،

(اما آدمتر از آنهایی که این روزها ریده اند بر زندگیمان)،

Hmmm،

فعلش چی میشه الان؟! وایسا ببینم چی گفتم ...

...

آهان

"حال می کنم"

یا "بازی می کنم"

یا "صحبت می کنم"

کلا زندگی خیلی قشنگه عزیزان

خدایا تو را سپااااااس، که اگرچه انسانهایت دهانمان را مورد عنایت قرار داده اند،

اما همچنان مارمولکهای فهیمت را از ما دریغ نمیداری


پ.ن:

1. مسئله: در تصویر داده شده، اگر اندازه انگشت بالای دم مارمولک 8 سانتیمتر، و انگشت ضایع و کج و کوله پایینی 7 سانتینتر، و زاویه بین این دو حول و حوش 90 درجه و اینا باشد، طول مارمولک را بدست آورید:

(نکته: مارمولک از نوع بدون خار خاکستری شکم پر کامبوجی- اندونزیایی می باشد)


2. هلاک شده ی این نکته های مثلا انحرافیه اینجور مسئله هام. بعضیا شدیدا عشق مچ گیرین، کلا یه

طوریشون میشه انگار، حالا نمیدونم گرمشون میشه سردشون میشه چشون میشه. حالا بگذریم ... از این

پست "..."شعر تر تو این چند روز خونده بودی؟!

نخونده بودی؟! اما من خونده بودم

+نوشته شده در یکشنبه 7 تیر1388ساعت0:10توسط پرسه //

امـــــــروز آنقَدَر درد کشیده ام، که یادم نیست بیدار شدن بدون درد چگونه بود ... ایستادن بدون درد ... راه رفتن بدون درد ... حمام رفتن بدون درد ... حرف زدن بدون درد ... کتاب خواندن بدون درد ... پرتقال خوردن بدون درد ... و سکوت بدون درد ...

امـــــــروز با درد خندیدم ... با درد کتاب خواندم ... با درد فکر  کردم ... با درد پیتزا خوردم ... و با درد، با پسربچه 4ساله ای که توی بغلم لم داده بود و لبهام با موهاش، و انگشتان کوچکش با انگشتان کشیده ام بازی می کرد، پلنگ صورتی دیدیم ...

هنوز یک ساعت به نیمه شب مانده ...

و من قصد دارم با درد، ناخنهایم را لاک پوست پیازی بزنم ... با درد دراز بکشم  ... و با درد کتاب بخوانم ... تا با درد خوابم بگیرد ...

اما نه ...

پای چشمهام، سیاه تر از آن شده، که بتوانم پیروز شدنم را بر این درد لعنتی باور کنم ...

درد لعنتی...

اشک لعنتی ...

شب لعنتی ...

دلسوزی نکن! نشکن! حال من خوب است!

خواهش می کنم، فقط، یک حوله داغ به من بده ...

+نوشته شده در دوشنبه 28 بهمن1387ساعت23:55توسط پرسه //

Hmmm ... وقتی که هم خواهر و هم برادر آدم، توسط پدر آدم صاحب لب تاب (Lap Top!) میشن، خیلی خوش به حال آدم میشه!

چون همه درایو (Drive!)ایِ این کامپیوتر (ComputerE!) فَکَسَنی عهد دامنهای چین چین، میشه مالِ مالِ مالِ خود آدم!

پ.ن:
همیشه نیمه پُری برای خر شدن هست! لبخند بزن رفیق!


+نوشته شده در چهارشنبه 25 دی1387ساعت11:55توسط پرسه //


پیش‌درآمد:

آن مرد آمد! آن مرد با رأی آمد! آن مرد با کت مامان‌دوز آمد! آن مرد در باران آمد؟! آن مرد چرا آمد؟!

درآمد(!):

گاز رفت! پول رفت! خنده رفت! مدال‌ها رفتند!

فقر آمد! بدبختی آمد! ت.حر.یم آمد! احمق‌ها آمدند!

پس درآمد:

برق رفت! ... سرما رفت، صدای کولر رفت، نور رفت، صورت‌های ساکت رفتند...

برق رفت! ... گرمای سگی آمد، صدای عرعر گنجشک‌ها آمد، دورهم‌نشینی‌های کسالت‌آور آمدند ...

نتیجه‌گیری:

آااااااااااااه که چقدر دلم می‌خواهد اورانگوتانی خالدار بودم درست روی خط استوا، تا انسانی روی ناف این گربه مفلوک بی‌ سر و ته که هنوز نمی‌دانم کجایش شبیه کجای گربه است!!

آااااااااااه ای قاصد روزهای لعنتی ابری، داروگ، کی می‌رسد باران؟؟ (یا یه همچین چیزایی...!)

آاااااااااااااااااااه و غیره! ...


+نوشته شده در چهارشنبه 13 شهریور1387ساعت19:40توسط پرسه //


شده مثلا چشاتو ببندی و تصور کنی دستاتو از بالا کشیدن و به یه چیزی محکم بستن! پاهاتم از پایین کشیدن و اونارم به یه چیزی محکم بستن!! بعد، حالا دارن یه بلاهایی سر این بدن کشیده شده میارن؟؟!! ... hmm، میدونم یکم مضحکه! ... حالا نوع بلاهاش به قدرت تخیل و یه مقدار زیادیم جسارت روحیت بستگی داره! اما یه مثال ساده و اخلاقی و معمولی و آشنا با ذهن و غیر جسورانه‌اش، اینه که مثلا قراره توسط یه عده آدمخوار خورده بشی! زیرت یه آتیشی روشنه و بساط ماست و سالاد و نوشابه هم تو چادر قبیله برپاست!!!

ببین! قبول دارم که ما، در مقام فطریه یه انسان عاقل و کامل و اشرف مخلوقات، با دیدن همچین صحنه‌ای، به عنوان شخص ثالثی که معمولا یه منجیه بشریته یا یه چیزی تو مایه‌های مصلح اجتماعی یا همون Zoro!، میدویم و دلاورانه برای نجات طرف اقدام می‌کنیم!! ... اما اینم مطمئنم که همه ما اون حس مرموزی رو که بلافاصله با دیدن این صحنه بهمون دست میده، احساس می‌کنیم!! ... حسی که اینقدر قدرت نداره که جلوی نقش منجی بودن مثبت ما وایسه و خودشو ثابت کنه! ... hmmm ... کسی چه می‌دونه که اون یارو، توی اون وضع، در حال لذت بردن از اون حس نیست؟! یه حس عجیب و نادر انسانی... حسی که علی‌رغم ظاهر غیر انسانیش مختص آدماست! ... یه حسه ... hmmm ... نمی‌دونم ... می‌دونما! زیاد می‌دونم! شاید بیشتر از حدی که باید بدونم! اما خیلی پیچیده است... خیلی ... فکر می‌کنم همین تلنگرم فعلا کافیه! 

پ.ن:

بوی سوختنی میاد!!! فکر کنم شام امشبشون مالیده شد! ... رنگشو! عین گچ دیوار شدی!!! میای بریم داوطلب شیم؟؟؟!!! ...  


+نوشته شده در چهارشنبه 16 مرداد1387ساعت19:29توسط پرسه //


این روزها نمی‌تونم درست نفس بکشم! چرا "روزها"؟! چرا "روزا" نه؟! شاید از آثار کتاب خوندن زیاده ... خیلی هم مهم نیست البته ...

نفسم میره تو و گیر می‌کنه! ... یه جایی اون وسطای سینه ... دستم رو می‌ذارم رو قلبم و میگم "یالا! حالا وقت مردن نیست!!!" و یهو با یه نفس عمیق آزاد میشم! ... عرق می‌کنم، اوضاع عادی میشه و چند ساعت بعد، دوباره ... یکم درد، یکم عرق، و گیر کردن نفس ... و بعد اضطراب! ترس از مرگ! و یهو نفس عمیق!!! ... بازیه هیجان‌انگیزیه، می‌دونی ... یه بازی مرموز، بین منو من! منو نفس! منو اون الاغی که در سایه نشسته است و به من می‌نگرد ... شاید باید به یکی گفت ...

همین الانم هست ... نفس نفس می‌زنم ... بدنم خیس عرقه! اینجا چه خبره؟! ... فکر می‌کنم ... چند شبه خواب مرگ می‌بینم؟ hmmm، شاید یه هفته‌ای هست ... خواب جنگ! هواپیماهی جنگی! دود! فرار ... شهر تاریک شده، صدای شلیک میاد ... همه می‌دون ... بابا جلو، بعد اون، پشت سرشم من ... 2 نفر نیستن ... مهم نیست ... یه هواپیما توی کوچه بغلی سقوط می‌کنه ... ما پرت میشیم ... دیشب ولی تیر نخوردم! ... برخلاف شبای دیگه، که تیر مستقیم می‌خورد به پیشونیم، و من همچنان میدویدم!! داد می‌زدم من تیر خوردم!! من تیر خوردم!!! ... اما همه بی‌تفاوت می‌دویدن! خونی در کار نبود! خودمو می‌دیدیم! داد می‌زدم! میدویدم! از تو سوراخ پیشونیم ته کوچه رو میشد دید!!! بابا می‌دوید و می‌گفت: چیزی نیست، میمیری، الان فقط باید فرار کرد ...

چقدر خندیدم وقتی پاشدم!!! اونقدر که اشک توی چشام جمع شد! ... و بعد ... اونقدر گریه کردم که خندیدم!!! ... اما این فقط یه خوابه ... خواب پشت پنجره ...

این روزها ... نه! این روزا، همه چی همین‌طوریه ... امشبم خواب جنگ می‌بینم؟! یادم باشه با کلاه آهنی بخوابم! ... شاید امشب شهر اشغال بشه! شاید هواپیما ایندفعه جلو پام سقوط کنه! Wow! چه هیجانی!!! ... یعنی ممکنه ما پیروز بشیم؟! بریم خونه یکم بخوابیم مثلا، مامان کشک و بادمجون بپزه، مثه امروز، و زیر کولر بشینم و بخورم و لذت ببرم؟! ...

لعنتی! مثه دنبال کردن یه سریاله شبانه است ... امشب نباید کلاه یادم بره ... یکمم شوکولات بد نیست ... نفسم کو؟؟؟ ...

شاید باید گفت ...

پ.ن:
... دیگه غیر از یه دونه پنجره هیچی نمیخوام...
پشت این پنجره میشینم و آواز میخونم ...
اما این فقط یه خوابه ... خواب پشت پنجره ...
قشنگه!!! چرا یادم رفته بود بهش گوش بدم؟! ...


+نوشته شده در سه شنبه 8 مرداد1387ساعت16:23توسط پرسه //


چه حسی دارم؟؟ ... واقعا چه حسی دارم؟؟؟؟؟؟

پرسه!!!!! پرسه!!! ... چه حسی داری؟؟؟

چته؟؟؟

خوشحالی؟ عصبانی ای؟؟ دلگیری؟؟ ... کلافه ای؟ میخوای داد بکشی؟؟ بکش!! چرا میخندی؟؟ چرا میگی

چیزی نیست!! ...

لیوان خالیه پرسه! خالیه ... به خدا نیمه پر نداره! ... آب توش نیست عزیزم... به خودت بیا...



+نوشته شده در پنجشنبه 13 تیر1387ساعت1:33توسط پرسه //


...

* سلام!

- سلام؟!
* خوبی؟!

- خوبم!

* خیلی آشنایی شما! ...

- شما آشنایی خیلی! ...

* یه چرخ بزن ...

- (چرخ!چرخ!چرخ!)

* e! e! e ! ... شما دختر اوس مش قلی اسکندر کش اسفند دودکن نیستی آیا؟!
-
wow! ... شما پسر میرزا نقی خان چای دم کن شیشه شکن نیستی آیا!؟
* وای وای وای! ... تو چقدر خانوم شدی!!

- oh! oh! oh! ... تو چقدر آقا شدی!!

* پس بیا با هم عروسی کنیم!
- باشه! بیا بکنیم!

...

و اینگونه بود که این دو کفتر عاشق، زندگی خوب و خوشی را در کنار هم آغاز نمودند! و شگفتا! که اوس مش قلی اسکندر کش اسفند دودکن و میرزا نقی خان چای دم کن شیشه شکن، در جمیع جانداران دو عالم یافت می‌نشد که می‌نشد!!!

به جان خودمان نباشد، به جان شما گشته‌ایم ما!!!!

پ.ن:

شاید اون یکی جمعه بیاید! شاید!!!


+نوشته شده در جمعه 3 خرداد1387ساعت14:21توسط پرسه //

 

wow!!! خدایااااااااا من تونستم!!!!!!! قالب بلاگمو درست کردم! بعد از 2000 بار ور رفتن با این کدای چندش جاوا آخرش درست شد!!!! یوهوووووووووووووووو! حالم خیلی خوبه!

پ.ن:
جلف!

 

+نوشته شده در شنبه 21 اردیبهشت1387ساعت15:43توسط پرسه //