تبليغاتX
پرسه تو پستو





















پرسه تو پستو

یه آدم ناامید ک-خلی که دیگه به اونجاش رسیده بوده، همینطور که داشته ساعت 10 شب تو پیاده رو راه می رفته و احتمالا یه تیکه سنگ یا قوطی نوشابه رو هم تلق تلق شوت میکرده، یهو داد میزنه: به ه ه ه ه ت*خ-مم م م م م م م م م م م م! و شروع میکنه به قاه قاه خندیدن و بلند بلند با خودش میخونه:

همه چی آآآآآآآآآآآرومه

من چقد خوشحااااااااااالم

پیشم هستی حالا

به خودم میبااااااااااااالم

تو به من دل بستی

از چشات معلووووومه

من چقد خوشبختم

همه چی آرووووووووووووووومه

هاهاها هاهاها هاهاها

بعد چی میشه؟ هیچی. از شانس ما میزنه و این میشه این آهنگ که هر به در و دیوار خورده ای صداش رو تا ته میکشه بالا که بگه "همه چی آرومه، به به و غیره "...یارو ترانه سرا دستش درد نکنه ترانه رو گفته و تلقینشم کرده و پا شده رفته سینما. به هیچ جاشم نبوده که یکم تو حاشیه حرف بزنه.

پ.ن:
اولین بار که این آهنگ به گوشم خورد، یه شبی بود که یه جایی گیر افتاده بودم، فجیع، و اینو یه عده گذاشته بودن و من تو دلم تا صبح ارادت کامل خودم رو به خواننده و خانواده اش ابراز کردم. خیلی شب شیکری بود، آی آی آی ...
 

+نوشته شده در دوشنبه 2 آذر1388ساعت12:10توسط پرسه //

امروز ر.ی.دنی دوباره، به مملکتی سرافراز، و ملتی همیشه در صحنه، در مراسمی معنوی و سرشار از هاله های نور، رسما آغاز می شود.

پیش بینی می شود که مضمون اصلی این مراسم یک چیزی خواهد بود تو مایه های "من راضی، تو راضی، گور پدر ناراضی"

پ.ن:

خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد؟

+نوشته شده در دوشنبه 12 مرداد1388ساعت1:43توسط پرسه //


احمد خاتمی، خطیب شدیدا های آیکیو و بیطرف نمازجمعه تهران یا یه همچین چیزایی:

" ... من از قوه قضاییه می خواهم که با سران این اغتشاشات، برخورد بی رحمانه و قاطعانه داشته باشد ... "

پ.ن:
همین لطافتت منو کشته احمـــــــــــــــــــــــــــــد

+نوشته شده در شنبه 6 تیر1388ساعت0:39توسط پرسه //

من برگشتم

من در آفتاب برگشتم

من با الاغ برگشتم

من با انگشت جوهری نکبتی برگشتم

من با غرور ملی برگشتم

من با سه تا امتحان کی..ی در این هفته تاریخی برگشتم

من چرا برگشتم؟!

Hmmmmm …

Hmmmmmmmm …

آهاااااااااااااااان

چون به اینجام رسیده بود

اینجا ببین، اینجا

دیدی؟؟؟
آره همونجا

پ.ن.ت.ت: (پی نوشت ت.خ*م.ی - تاریخی)

DeFiNE EleCtiON for him ------>

+نوشته شده در شنبه 23 خرداد1388ساعت12:9توسط پرسه //


دلم می خواد بعد از ظهرها، که کلاس دارم و هوا سرد میشه مثه سگ، یه جلیقه قرمز بپوشم با بافت ریز، موهامو جمع کنم بالای سرم و یه کلاه گوشدار قرمزم بچپونم روی کله ام، یه شال بلند بپیچم دور گردنم و دستامو بکنم تو جیبامو سوت زنان برم دانشگاه ...

hmmm ... یه اصلی بهم می گه که، دینی که به فکر دل من نیست، کامل نیست!

مگر اینکه معنی "کامل" طبق موازین شرعی تغییری کرده باشه! ...


+نوشته شده در سه شنبه 12 آذر1387ساعت19:36توسط پرسه //

وَقتی لابه لای حرفهاش این مصرع رو می خونه که "دِه مرو! دِه مرد را ابله کند ..."، چنان به وجد میام که می دونم مدتهاست همچین شعفی رو تجربه نکردم ... هر چی می گذره و بیشتر حرف می زنه، حس می کنم یکی ورم لامصب مغزمو پیدا کرده و داره آروم آروم می مالتش تا دردش کمتر بشه ...

ج.ک: برادر عزیزمون آقای هیتلر می گه که ...

یه نیگا می کنم به بقیه و دنبال یه چهره به شعف اومده شبیه خودم می گردم، اما چنان خریت کلفتی کل کلاس رو گرفته که ترجیح می دم باز برگردم و به اون خیره بشم ... از صورت سرخ شده اش میشه فهمید که خودشم با گفتن این حرفای تازه و بی مخاطب، و پیدا کردن فضایی واسه تخلیه بی دغدغه ذهنی، حسابی به وجد اومده و داره فریاد می زنه تا شاید توی این جمع خنثی که انفعال از سر و روش می باره، یکی یه عکس العملی نشون بده و بگه آره! منم مثه تو فکر می کنم!* ...

ج.ک: بچه ها میلان کوندرا رو کی می شناسه؟ ... چرا کتاب نمی خو ...

دلم می خواد برم و بشینم رو صندلی کنارش و بهش بگم: خب؟؟ خب؟؟ ... و اونم هی بگه و بگه و بگه، و منم اینقدر از شباهت افکارش به دغدغه های ذهنی سگیه خودم ذوق کنم تا فنا بشم!

با خودم فکر می کنم که چقدر این جماعت مغز فندقی گندیده همسان، کوچیکند واسه این حرفای نوی عمیق، و دلم می خواد همه برن به جهنم و من سر کلاس باشم و اون ...

ج.ک: عبید زاکانی توی کتابش می گه که: در قم، عمران نامی را می زدند، شخصی پرسید...**

به موهای سفید و سیاهش نیگا می کنم و به دماغ کوچولوش، به پوست صورتش که مدام رنگ به رنگ میشه و به چشمای نافذ و خشن و در عین حال دوست داشتنیش ... شکم چاق جلو اومده اش برام میشه سمبل قدرت و نبوغ فکری و حس می کنم که چقدر از آدمای چاق پیرهن صورتی صورت قرمز پرحرف خوشم میاد!

ج.ک: وقتی تاریخ ایران رو می خونم خیلی اعصابم به می ریزه چو...

دستامو می زنم زیر چونه ام و زل می زنم به صورتش و لباش، که مدام تکون می خورن و تک تک کرمای مغزمو از توی کله ام میکشن بیرون! پشت حرفاش یه دشت بازه که دلم می خواد بپرم توش و اینقدر از ذوق داد بکشم تا حلقم پاره شه! ... حس می کنم توی دنیا هیچکی نیست غیر من و یه آدمک چاق دوست داشتنی کتابخور که مغزمو می خونه و به کلمه تبدیل می کنه ...

ج.ک: شاید امیر کبیر آدم خنگی بوده که ...

دلم می خواد بهش بگم آره! آره! منم اینطوری فکر می کنم! بهش بگم که چقدر از اینکه درس "تحلیل فضای شهری" دارم خوشحالم و چقدر دلم می خواست یکی پیدا شه و خوبیای بدها و بدیای خوبها رو فریاد بکشه، بهش بفهمونم که به گور بابای سؤالای مزخرف و پوزخندا و پچ پچای بچه ها بخند و به حرفات ادامه بده که به جون خودم من می فهمم چی میگی!

هی سرمو تکون می دم و لبخند می زنم، نه از روی تظاهر، که از ته دل! و حس می کنم اصلا دست خودم نیست! اینقدر کمبود همچین موجودی رو توی آدمای دور و برم حس می کردم که دیگه برام مهم نیست سخت گیریاش و عصبانیتاش، برام مهم نیست اگه در رو رو به بچه هایی که 2 دقیقه دیر اومدن می بنده و به کلاس راهشون نمیده، مهم نیست که منو یهو صدا می زنه و میگه اون هفته چی گفتم تا اگه بلد نبودم بشم هدف تیرای نیشدارش، حتی دیگه مهم نیست که در مورد تنوع و غنا ازش بپرسم و اون جواب پرتی بهم بده و دیگه اصلا برام مهم نیست که می فهمم چقدر به دانشجواش به دید تهی مغزای کوچولوی بی گناه نیگا می کنه (چون کاملا حق داره!) ...

مهم اون مغز کرموی دوست داشتنیشه، اون شیکم گنده برآمده اش، اون لبای پرجنب و جوشش و سرخی صورتش که پر از انرژیه ... الان فقط مهم اون آدمک چاق به شعف اومده است که توی سه قدمیم نشسته و داره مغز گندیده خودآزار منو به رقص درمیاره و بهم ثابت می کنه که پرسه مغزهای کرموی پوچ زیادن ...

حتی اگه من نمیبینمشون ...

پس ... اشتباه نمی کنم! ...


 * احتمالا شیرینیه این نوع تفکرات همینه که "کمتر کسی مثه تو فکر می کنه" ...

** در رابطه با این حکایت فقط همین نوشته رو پیدا کردم (پاراگراف ششم) که اگرچه نوشته بی ربطیه، اما در نوع خودش جالبه.

 

+نوشته شده در یکشنبه 10 آذر1387ساعت11:4توسط پرسه //


بر راستی بال نظر کرد و چنین گفت: امروز همه روی زمین زیر پر ماست!

یعنی اینجوری بهت بگم که با این بیت میشه رفت تا مریخ و برگشت!!! یه پست قبلا واسه‌اش گذاشته بودم، اما چند وقته که باز بیتش پیله کرده! مخصوصا اون مصراع دومش!! کلا یه حسی میده بهم تو مایه‌های « من و این همه خوشبختی؟! محااااله! محاااله! محااااااااااااله!!» ... نه دیگه بقیه نداره!

 eeee! بشین انسان مومن!!! این حرکتها یعنی چه؟؟؟!

Hmmm ... چی داشتم می‌گفتم؟! حواس که نمی‌ذارن بعضی انسانهای غرب‌زده برای آدم!!! (اما عجب مارمولکی بودیا شیطون!!) ... آهان!! ببینید خواهران و برادران من!! اینجانب علی‌رغم اینکه حوصله ندارم همه شما عزیزان رو سفارش ‌کنم به تقوا و انجام واجبات و فرایض و اینها، اما به شدت سفارش می‌کنم که هر روز صبح، بعد از یه دستشویی رفتن مفصل و یه صبحونه مختصر و قبل از بیرون رفتن از درب منزل، بیت مذکور رو 10 بار با صدای بلند بخونین و سپس با لبخند و شعار زیبا و لطیف « وای که از امرووووز، غم فردا رو نخور!! عزیزم غصه دنیا رو نخور!!!» روزتونو شروع کنید! ... البته در روایاتی آمده که مستحب مؤکد متجانس متداخل است که مصراع دوم بلندتر و با غرور بیشتری خوانده شود! ... این پیام رو با همون گوشیایی که دستتونه برای همه دوستانتون بفرستید تا یه ملتی رو از ناامیدی و حس گ.ه «قناعت و فروتنی جاهلانه» نجات بدید! یه مرد 104 ساله بی‌دندون یه چشم این کار رو نکرد و الان سینه قبرستون خوابیده!!!

دیگه خود دانی! ...

عزیزان قبل از اینکه مجلس رو ترک کنید، شام هم در ظروف یه بار مصرف غیر استاندارد آماده است! لطفا حتما میل کنید که شفا می‌دهد نافرم! ظروفش رو هم محض ایجاد اشتغال برای رفتگران زحمتکش در خیابان و معابر پرت و پلا کنید! ... خداوند همه ما را خیر دهاد! ...

والسلام!


+نوشته شده در شنبه 19 مرداد1387ساعت0:40توسط پرسه //


اعتقاد داشتن به جاودانگی روح ...و زندگی پس از مرگ ... چقدرررررجون آدمارو بی ارزش میکنه!
...

مرد؟؟
تصادف کرد؟
ورزشگاه اومد پایین آوار شد؟؟
زلزله؟ سقوط هواپیما؟
تو زندان؟
سکته؟
دکترا بهش نرسیدن؟
...
... نه عزیزم! کسی مقصر نیست ...
عمرش سر اومده بوده ...
خدا خواسه ببردش ...
براش هر جمعه نذر کنی روحش شاد میشه ...
جلو اراده خدا نمیشه وایساد ...
این شهر رو فساد و مواد مخدر پر کرده بود ... خدا خواسته عذاب بفرسته درس عبرت شه واسه همه ...
نماز قضاییاشو براش بخونید ...
اگه خوابشو دیدی که میخنده بدون تو بهشته!! ...
هر گل که بیشتر به چمن میدهد صفا، گلچین روزگار امانش نمیدهد!!! ...
از بس خوب بود مرد! ...
دیدی! انگار خودشم میدونست داره میمیره ... چقدر مهربونی میکرد با همه این هفته آخری ...
مراسمو کدوم مسجد بگیریم؟
شام چی بدیم؟ مردم نگن بچه هاش براش کاری نکردن ...
گردو هم بذاریم تو خرماها مردم نگن دستش به دهنش نمیرسید! ...

پ.ن:

چقدر داستان شیرینیه!
یکی مدام داد میزنه: کلاغ رو! کلاغ رو!!! ...
و تو تا برمیگردی ... میبینی یکی دیگه از حقاتو، کلاغ اصلی برده!!! ...
لبخند میزنی ... و میگی خدا خواست! ...

پ.ن در پ.ن:

 عالی شعر گفتی! دمت گرم  >>>>

http://hk.youtube.com/watch?v=whF_LPoVXCs

یا

http://saeid.zebardast.googlepages.com/dar_mahkameh_elahi.wma



+نوشته شده در یکشنبه 9 تیر1387ساعت11:13توسط پرسه //


پیش نوشت: این یک تخلیه روانیه طولانیه بی معنیه! ... مختاری که همین الان خودتو نجات بدی و page رو ببندی ;)

می‌دونی ... بعضی وقتا روزات تکراری میشن عینه سگ!! صبح پا میشی، دستشویی و صبحونه و لباس! که کجا؟! دانشکده خیر سرمون!!! دانشگاااااااااااااه!!! مکان دانش!!!جایی که 1 سال رو به خودمون و اطرافیانمون زهرمار کردیم که بریم توش!!!

بیا! حالا توشیم!!! لای یه مشت «دانشجو» داریم روزمون رو به (...) میدیم! ... یه مشت آدم آکبند که همه انگیزه‌اشون نشستن رو نیمکتای مکان دانشه و (...) زدن و (...) بازی!!! که 4 تا بستنی بخرن و بشینن و (...) کنن!!! به تعبیری "(...) سالم در بستری از علم و فرهنگ!!!!" ... آدمایی که ذهنشون قد یه مرغ flexibility نداره و اندازه اونم که 4 تا تخم میذاره، واسه بشریت استفاده ندارن!!! تازه برعکس مرغ، کلی ادعای فیلسوفی و انیشتینیشون میشه و لااقل 5 تا کتاب هم نخوندن که آدم بگه آره! تو فیلسوف! ... بازم 100 رحمت به همون مرغ که پذیرفته مرغه و نه زندگی رو به خودش زهرمار می‌کنه نه به بقیه!!! ...

بذار برم سر اصل مطلب فدات شم! ... آخه تو آدمی؟! مردشور اون ریخت اتوکشیده‌اتو ببرن که هنوز نمی‌تونی حرفتو بزنی و هنوز نمی‌دونی چی هستی ولی باز به زمین می‌گی حیف من که رو تو راه می‌رم!!! ...جمعش کن باباااااااااااا!!! با رتبه "n" هزار و با اون سهمیه کوفتیی کذایی ننه بابات پاشدی اومدی اینجا و حالا خدا رو هم بنده نیستی!!! (...)خر، سر 0/25، اونم تو دانشگااااه! 2 ساعت وامیسی و با استاد چونه می‌زنی که چرا رقیبت که عینه خودت گ.هه، شده 19/25 و تو شدی 19؟؟؟؟؟؟ ... ای ر.ی.دم به این درسی که می‌خونی و به اون هویجی که به تو مدرک معدل A میده!!! ...

کله گاوتو کردی تو درس و کلی هم حیا و وقار و خانومی داری! مودبی و مهربون و باشخصیت!!! با اون لبخند سگیه لطیفت!!! من که می‌دونم چه مارمولک عفونیه منفعت طلبی هستی!!! سر 0/5 نمره حاضری آدم بکشی جوووونور!!! ... نذار دهنم باز شه چندش!!! نذار بگم که که از کتابخونه کتاب می‌گیری و با شیوه‌های قرون وسطایی واسه اینکه بقیه بهت نرسن پسش نمی‌دی!!!! که هی خودتو اون دوست بدتر از خودت کتابو یکی در میون میگیرین تا بقیه اسکول شما دوتا شن!!! که سر امتحانا "n" تا تقلب می‌گیری و هر چی اون بدبختی که حالا می‌خواد تو هم مرام بذاری و یه سوالو بهش بگی، صدات می‌زنه سر گچیتو از رو اون برگه کوفتیت بلندم نمی‌کنی!!! می‌دونی عزیزم؟! تو و امثال تو رو باید به زیبایی به قطعات 3 در 3 تقسیم کرد!!

پر کردین همه دانشگاه رو! نمی‌ذارین مغز 4 تا استعداد 100 برابر خودتون که فقط چون راه تنفس تو این جنگل متعفن رو بلد نیستن و دارن یه گوشه با تار عنکبوتاشون بازی می‌کنن، نفس بکشه!! ... همین توی گه! فردا با معدل "الف" و بدون کنکور می‌ری اون فوق نکبتیتم می‌خونی و بعد یه «بله»‌ی لطیف می‌گی و می‌شینی کنج خونه تا اون شاهزاده با اسب سفیدش هر روز با یه شاخه گل بهت سلام کنه و تو ناهار بذاری جلوش!

خب آشغال عزیز! انگل جان! تو که هدف نداری، تو که همه زندگیت با بقیه تعریف شده، تو که کل آرزوهات محدودن به اون مربع تنگ 10 در 10 که کشیدی دور خودتو مغز نخودیت، تو که کل هنری که توی این دنیای هزار تو داری همون خرخونیه و رقابت و حسادت و رو نردبون جنازه بقیه بالا رفتن، تو که به فعالیتای غیردرسی من می‌خندی و از اینکه نمره اولی محل سگ به هیچکی نمی‌ذاری، تو که عین اسکنر صفحه‌‌های جزوه رو اسکن می‌کنی و عینهو پرینتر پس می‌دی، تو که رسما سیستمت عین کلم‌ پیچه و هیچ شباهتی به یه آدم هدفمند خلاق کنجکاو نداری!! آخه چغندر! تو که همه هدف زندگیت خلاصه شده به یه همسر ایده‌آل (که لابد احتمال کشفش تو دانشگاه برات بیشتر بوده!) و 4 تا نمره 20 و یه مدرک فوق که بعدش بتمرگی یه گوشه و در حالیکه 5 تا بچه تو دومنت وول می‌خورن به خاله خانباجیای دورت، با سالای تحصیل و مدرک عالیه‌ات پز بدی!!، واسه چی جای بقیه رو تنگ می‌کنی؟؟؟؟ ... اصلا بقیه به جهنم!!! تو واقعا حس می کنی آدمی الان؟؟؟ آره؟! ...

OK!!! اگه تو آدمی، پس من همین جا رسما از آدمیت استعفا می‌دم و در کسوت یک عدد شبدر کوهی به زندگیه وارونه تو این مملکت اسلامی ادامه می‌دم!!!

قربان تو!

پرسه!

پ.ن:

1. مخم پر از اینا بود!!! ... خوب نشدم! اما بهترم!! شما چه طورین؟!! ... شاید الان بتونم تمرکز کنم و به امتحان امروز صبحم فکر نکنم و امتحان فردا ساعت هشتمو، و امتحان فردا ساعت چهارمو و امتحان پس فردا ساعت دهمو بخونم!!!! ... بمیرم که روزای خدا اینقدر کمه مدیر گروه جان که تو هول شدی و هر چی امتحانه چپوندی تو سه روز!!! ... فکر کنم دیگه کاملا مبرهنه که من چمه!!!؟

2. دل من دیر زمانیست که میپندارد، دوستی نیز گلی است ... مثل نیلوفر و ناز ... ساقه ترد لطیفی دارد!!!


+نوشته شده در دوشنبه 3 تیر1387ساعت20:20توسط پرسه //


خوب و بد چیه؟! ... این سوال حال به هم زنی نیست که اول خیلی از بحثای دینی و اجتماعی TV از طرف یه آدم از دماغ فیل افتاده، که فکر می‌کنه همین دیروز از بهشت برگشته، با یه ارزن مغز گندیده و یه لبخند چندش گ.ه مطرح می‌شه! ... این سوال منه که مدام از ته ته کله‌ام میاد بیرون و بدون جواب میره سر جاش! ...

واقعا همه چیزه این دنیارو ما ساختیم! ساختیم که نه! در واقع گند زدیم! ... چون ما گفتیم که این بده، پس ازش می‌ترسیم! فرار می‌کنیم! و هر کی انجامش می‌ده رو یه عوضی به حساب میاریم!!! ... واقعا الاغ نیستیم؟! ... یه مشت آدم با شعار گنده " آزادی"، که یه دنیا جا داره واسه پرواز، اما هی دور خودش دیوار می‌کشه! دیوار! دیوارای شیشه‌ای! و اونوقت میشینه پشتش، بیرون رو نگاه می‌کنه و تو درونش حسرت می‌خوره و از نداشتن آزادی و تجربه‌های لذت‌بخش و هیجان‌انگیزی که می‌بینه، می‌ناله، اما مدام داد می‌زنه: « هی! تو که اون بیرونی! تو که گ.ه خوردی و از دیوارای شیشه‌ایه تمیز و منزه ما رفتی بیرون! خاک تو سر بی‌حیا و بی‌ایمان و هنجارشکن جهنمیت کنن!!! » ... و آدمایی که اون بیرون دارن شیره زندگی رو می‌کشن، می‌شن جنایتکار و فاسد و متجاوز و بیمار روانی!!! ...

تویی که نشستی تو اون اتاقک چندش شیشه‌ای! ... اونی که این دنیای گنده رو داد بهت، فکر نمی‌کرد اینقدر خر باشی که خودت یه تیکه مسخره و ناچیزش رو انتخاب کنی! یه مشت دایره محدود! با شعاعی به اندازه کشش فلسفی مغز تو! که تا پاتو ازش می‌ذاری بیرون، تمام تنت از عذابی که منتظرته به لرزش درمیاد!!!! ...

نه! حالا دیگه مطمئنم که این اون زندگی نیست که ما قراره بکنیم!!!! این همین ماییم، که زندگی داره می‌کنه!!!! ... Shit!  

پ.ن:

How small, is the life of that person, who place his hands between his face and world, seeing nothing but the narrow lines of his hands …

سوال: غروب جمعه چقدر می‌تونه در مذمون پست‌های من تاثیر بذاره؟! ...خب! من که فکر می‌کنم هیچی!!!


+نوشته شده در جمعه 20 اردیبهشت1387ساعت21:23توسط پرسه //

داشتم فکر میکردم این شعر « تو نیکی میکن و در دجله انداز/ که ایزد در بیابانت دهد باز » نافرم حس اغواگری و فریب میده بهم!...

تصور کن هی در دجله بندازی، ولی ایزد حالا حالاها نخواد در بیابانت دهد باز! ... یعنی فرض کن قرار باشه تو 50 سالگیت خدا به ازای همه این نیکیات، یه امداد اسیدی بهت بده! مثلا از سرطان نجاتت بده، از مرگ نجاتت بده، شوهر مریضتو خوب کنه، بچه‌اتو خوشبخت کنه، و .. و ... و ...

حالا واقعا باید یه دریا، دل داشته باشی، که بتونی تا اون موقع مثه چی نیکی کنی! ... این ایمانی که میگن، شاید اینجاهاست که صبر آدمو بالا می‌بره ...

دلم می خواد سر فرصت به همه این عقاید و حرفا و ارزشا و ضد ارزشا، با دید یه نوزاد تازه به دنیا اومده نیگا کنم ... چقدر ما حیف بودیم ... چقدر حیف بودیم که عسل رو زهر هلاهل کردن و بهمون خوروندن! ...

 Only I Can Say : SHIT! ...

پ.ن: (ساعت 12:05/ تفکرات توی حموم!)

واقعا چه موجودات مزخرفی هستیم اگه همه این خوب و بدا و حرفای گول زننده ساخته خودمون و افکارمون باشه ... و اینکه چون سیگنال میدی به کائنات، سیگنال میده بهت! همین!!! ...
گند! عجب روزی میشه اون روز که بفهمیم همه چی کشکه! چه گرون میشه ادوات خودکشی!!!


+نوشته شده در سه شنبه 10 اردیبهشت1387ساعت9:55توسط پرسه //