|
خوشحالترین جامعه جامعه ایست که در آن، نوار مغز بگیران، با روش آزمون و خطا آن حسگرهای کذایی را بر روی سر می چسبانند و هی نوار میگیرند و هی جای آن چیزهای کذایی را عوض می کنند، تا در نهایت، یک نوار مغزی ای چیزی در بیاید بالاخره. ویکتور پرسه مارک بک
بالااااا بالااااااااااااااااااااا بالاااااتر آهاااان بالااااااااااااااااتر بالاااااااااااااااااااااااتر بالاااااااااااااتر خوبه،ok حالا به نظرت کوچیکتر نشد؟ پ.ن: (بخشی از جلسات مشکلات - درمانی پیشرفته ویکتور پرسه مارک بک)
بدانید و آگاه باشید، نکبت ترین انسانها، کسانی هستند که از تو چیزی به امانت می گیرند و به کل شتر را دیدی ندیدی. و بدانید و اگاه باشید دوباره، که از این آدمها نکبت تر، تویی که نمی ری اماننتو از تو حلقومشون بکشی بیرون عزیزم. خداوند همه ما را خیر دهاد "ویکتور پرسه مارک بک"
ویکتور پرسه مارک بک، پس از بازگشت از مراسمی، فرمود: به تمامی مقدساتی که می پرستید، لطفا هر آنکس که رقص نمی داند، نرقصد. ایشان سپس اضافه کرد: نرقص عزیزم، خواهش می کنم نرقص... و سپس باشتاب به سمت WC حرکت کرد.
Believe Ur Daughter, Before that Someone Else Do it For U "ویکتور پرسه مارک بک"
همه ما، روزی پولدار خواهیم شد ... و پول را خواهیم پوشید؛ و خواهیم خورد؛ و خواهیم خندید... ما پولدار می شویم؛ و پول را لوله میکنیم؛ و آتش می زنیم؛ و دود می کنیم. و
تو، ای مرفه بی درد امروز؛ همه پول هایت نوش جانت، ما، پولدارها را دوست
داریم. هر آنکس که پول ندارد، جنم ندارد، و جربزه ندارد، و خودکم بین است،
و خاک بر سری بیش نیست. آ آ آ آ آ آ آه ای کائناااااااااااااااااااااات! اگر من پولدار نشدم، نامم را بگذارید " کلم دریایی" . پایان جلسه هزار و دَوَستیُم. پ.ن: « "به همه ی جلسات کشف رموز موفقیت، ب.ر.ین ... و خود را بشناس"... اگر روز مرگ من فرا رسید، مرا فراموش کنید؛ ولی، این جمله ام را هرگز! ...»* * ویکتور پرسه مارک بک
زبون دراز و گوشتیش رو، لای دندوناش فشار داد ... اثری از خرده های غذا نبود... پرنده ی کوچولوی دوست داشتنی، امروز هم، کارش رو خیلی خوب انجام داده بود. *** گردن کوچیکش رو چند بار به این طرف و اون طرف تکون داد... خیلی خسته بود... ساعتها دولا شدن و اون همه خرده غذای متعفن رو خوردن، کار چندان افتخارآمیزی نبود! اما ... *** فکر کرد؛ شاید از من خوشش میاد؟! ... خیلی زود خنده اش گرفت! ... "اونم به اندازه من از این کار لذت می بره ... فقط همین ..." ... *** چطوری میتوست حرفش رو بزنه؟! ... حرف به این مزخرفی! حتما به خاطر این حس کودکانه اش حوصله ی اون رو سر می برد و یه پرنده ی کوچیک دوست داشتنیه دیگه خیلی زود جاش رو می گرفت ... باید میذاشت که زندگی، راه خودش رو بره ... *** تصمیمش رو گرفت ... نمی شد در برابر هوس "قورت دادن ناگهانی" پرنده ای مثل "اون"، مقاومت کرد ... فکر این تفریح جذاب، دمش رو به لرزه می انداخت! ... بعد از خوردن دوست "عاشق"ش، می تونست ساعت ها گریه کنه، تا اهالی برکه تصادفی بودن اون اتفاق وحشتناک رو، باور کنند ... *** چشماش رو بست ... به این درد گردن عادت کرده بود ... باز با یه فکر شیرین خوابش برد ... *** فردا روز پرهیجانی بود! چه خوب که، اشک تمساح رو، همه باور می کنند ... پ.ن: & بخشی از کتاب « آفات سکوت؛ اسرار کلمه های فسیل شده » اثر "ویکتور پرسه مارک بک" & « وقتی کلمات را دفن می کنیم، افکار به جنبش در می آیند؛ و از اینجا به بعد، افسار هیچ چیز دست شما نخواهد بود!» * * ویکتور پرسه مارک بک – همان کتاب
|
About![]()
کسی که جنگجوست باید همواره در حال جنگ باشد ...
مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 RAMBLE with me
..:: PHOTO is LIFE ::..
Miss Par3OOs (به زودی)
تاریکخونه |