|
حوصله ام سر رفته می شینم پای Tv و یه کانالی رو رندم میارم مردکی به نام "حجی جون" داره آشپزی یاد میده. در واقع یک نوع سالاد درست میکنه که به نظر برای گاوی چیزی باشه، چون عناصرش به طرز مهیبی دارن گنده گنده خورد میشن. اعتماد به نفسش منو به زندگی از دست رفته ام بر میگردونه، چون متوجه می شم که این همین سالاد معمولی خودمونه که کاهو داره و کلم و خیار و گوجه و اینا، فقط سیستمش دیکانسه و اجزا هرت هرت (hort hort) رو هم ریخته می شن. در دقایق آخر جناب "حجی جون" می فرمایند: "خب ب ب ب ب ب ... حالا این سیب زمینی پخته رو قش ش ش ش ش ش نگ از وسط ، سه قسمت می کنیم و می ریزیم اینجا.." یهو براق میشم تا ببینم این آقای جون چه جوری می خواد یه چیزی رو قش ش ش ش شنگ از وسط سه قسمت کنه ... و ... وقتی می بینم همه چیز مثه ریاضیات سوم ابتدایی پیش رفت، نا امید از یک اتفاق جالب در زندگی، یه کانال رندم دیگه رو میارم
من خسته ام من خیلی خسته ام من یه نوجوون خسته نیستم، که بشه راحت به خستگیش خندید من یه جوون خسته هم نیستم، به من نگو سخت نگیر نکبت من یه پیرزن خسته هم نیستم، که بخوابم و بافتنی ببافم و تو پیاده رو قدم بزنم من یه روح خسته ام یه روح وقتی خسته میشه، پدر صاحب روحو درمیاره یعنی به fuckاش میده نیگا کن پرسه رو نعشش افتاده رو تشک گل گلیش فردا باید امروز رو تکرار کنه و پس فردا فردا رو و ... هی، یو، روحهای خسته مرا به وسعت تشکیل ابرها ببرید
اصلا نمی دونم توی این روزایی که همه اش از خوشحالی می خوام روی ماه خداوند رو ببوسم، چرا دو روزه مثه وزغ زل زدم به مونیتور و با اراده ی خیلی قوی سعی دارم اینجا رو به بلاگر منتقل کنم؟ فقط امروز یه چیزی در حدود 150 تا قالب رو دیدم، و دیدم (امروز خیلی دیدم) که همچنان خوشم نمیاد، و فهمیدم که بدجوری مریض روانیم، و فهمیدم (امروز خیلی فهمیدم) یکم مشکلات ت*خ.م*ی - تراکمی سر راه ویرایش قالب و ایناش هست بنابراین؛ اینجانب - پرسه - درست همین الان، ساعت 1:50 روز یکشنبه، فعلا انصراف خود را از ادامه این راه اعلام می کنم. ] خمیاره طولانی[ آدم واسه اینکه ذهنشو فریب بده، تا دیگه به دور باطل احمقانه ای که در عالم خودش در راستای تحلیل یه موضوع طی میکنه ادامه نده، باید دست به هرکاری بزنه. نوشتن یه پست ک.شرانه در یک شب خنک ساکت ملال آور رو به شما توصیه می کنم. ] خمیاره طولانی[ و صدا زد: عزیزم، دیر وقته بیا بخواب دیگه ... من عاشق صدای تحریک کننده اتم، ای تشک نارنجی گل گلی من ... پ.ن: * نیچه
بالااااا بالااااااااااااااااااااا بالاااااتر آهاااان بالااااااااااااااااتر بالاااااااااااااااااااااااتر بالاااااااااااااتر خوبه،ok حالا به نظرت کوچیکتر نشد؟ پ.ن: (بخشی از جلسات مشکلات - درمانی پیشرفته ویکتور پرسه مارک بک)
- این یارو کیه رو پشت بوم؟؟ + آسفالت کاره - اومده چیو آسفالت کنه؟؟؟!! + دهن ما رو! پ.ن: یعنی من عاششششششق بعضی سوالای فلسفیم
بدانید و آگاه باشید، نکبت ترین انسانها، کسانی هستند که از تو چیزی به امانت می گیرند و به کل شتر را دیدی ندیدی. و بدانید و اگاه باشید دوباره، که از این آدمها نکبت تر، تویی که نمی ری اماننتو از تو حلقومشون بکشی بیرون عزیزم. خداوند همه ما را خیر دهاد "ویکتور پرسه مارک بک"
اینجا، زمانه ایست، که راحت هیچ می شوی Poorی، به خواب و خیال شبی Rich می شوی هرچند میخ به دنیا آمدی ولی، آنقدر تاب می خوری که تو هم پیچ می شوی پ.ن: کابوس هر شبم تویی ... که سن ایچ می شوی
|
About![]()
کسی که جنگجوست باید همواره در حال جنگ باشد ...
آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 RAMBLE with me
..:: PHOTO is LIFE ::..
Miss Par3OOs (به زودی)
تاریکخونه |