تبليغاتX
پرسه تو پستو





















پرسه تو پستو

خدایا
بگذار در چرخه‌ای که دوباره می‌چرخد، چرخ زندگی‌هامان بچرخد؛
و هیچ جوانی حسرتخوار زندگی دیگری نباشد؛
و هیچ کودکی در اندوه شیرینی یک گیلاس ننشیند؛
و هیچ پیری آزرده موهای سپیدش نشود.

خدایا

شبت قرارگاه دلهای عاشق است؛
نه جای امن دزدان و بدکاران.
به ماه فرمان ده تا نورش را بالاپوش بندگانت کند؛
نه شبچراغ بداندیشان روزگار.

خدایا

دلهایمان را چنان وسعت ده که خانه همه بندگانت شود؛
و حقارت را از ما بران تا برای مشتی برنج و قرصی نان بر هم تیغ نکشیم؛
و دشنام نگوییم و برادرانمان را دشمن نخوانیم.
نگذار خاطره دیروزهای پر از تو را فراموش کنیم؛
و دل خوش داریم به امروز پر کینه؛
و شرمسار فردایمان باشیم.

خدایا

بگذار،

در این روزها که می‌آید نیت کنیم،

که در خانه هر ایرانی

سلامتی باشد؛

شور باشد؛

شعر باشد ؛

ساز باشد؛

و عشق...


پ.ن:

1. سال نو، برای همه شما، نو

2. ReMembEr My SouNd paRt01 – بوی باران

+نوشته شده در چهارشنبه 28 اسفند1387ساعت12:14توسط پرسه //

همه ما، روزی پولدار خواهیم شد ... و پول را خواهیم پوشید؛ و خواهیم خورد؛ و خواهیم خندید...

ما پولدار می شویم؛ و پول را لوله میکنیم؛ و آتش می زنیم؛ و دود می کنیم.

و تو، ای مرفه بی درد امروز؛ همه پول هایت نوش جانت، ما، پولدارها را دوست داریم. هر آنکس که پول ندارد، جنم ندارد، و جربزه ندارد، و خودکم بین است، و خاک بر سری بیش نیست.

آ آ آ آ آ آ آه ای کائناااااااااااااااااااااات! اگر من پولدار نشدم، نامم را بگذارید " کلم دریایی" .

پایان جلسه هزار و دَوَستیُم.

پ.ن:

« "به همه ی جلسات کشف رموز موفقیت، ب.ر.ین ... و خود را بشناس"...

اگر روز مرگ من فرا رسید، مرا فراموش کنید؛ ولی، این جمله ام را هرگز! ...»*

* ویکتور پرسه مارک بک

+نوشته شده در سه شنبه 13 اسفند1387ساعت19:58توسط پرسه //

دوباره یک تکه ام نیست؛

می دانم!... می دانم که این پازل قرار بود خیلی راحت کامل شود!!

اما نیست ...

دوباره یک تکه ام نیست ...

 

پ.ن:
روزی که دختران همسایه، خودشان را به دو تکه تقسیم کردند؛

من،

دویدم، دویدم، و دویدم؛ و خودم را آنچنان یه دیوار زدم، تا هزار تکه شوم ...

و حالا که وقت چیدن پازل هاست،

آنها، هر روز، دو تکه هایشان را کنار هم میگذارند، و می خندند ...

و من ...

مدام تکه هایم را گم می کنم ...

...

خنده ام نمی گیرد

کمی تنهایم بگذار

من یک پازل هزار تکه ام،

که بایــــــــــــــد،

تکه هایش را پیدا کند...

+نوشته شده در چهارشنبه 7 اسفند1387ساعت23:27توسط پرسه //

زبون دراز و گوشتیش رو، لای دندوناش فشار داد ... اثری از خرده های غذا نبود...

پرنده ی کوچولوی دوست داشتنی، امروز هم، کارش رو خیلی خوب انجام داده بود.

***

گردن کوچیکش رو چند بار به این طرف و اون طرف تکون داد...

خیلی خسته بود... ساعتها دولا شدن و اون همه خرده غذای متعفن رو خوردن، کار چندان افتخارآمیزی نبود!

اما ...

***

فکر کرد؛ شاید از من خوشش میاد؟! ... خیلی زود خنده اش گرفت! ...

"اونم به اندازه من از این کار لذت می بره ... فقط همین ..." ...

***

چطوری میتوست حرفش رو بزنه؟! ... حرف به این مزخرفی!

حتما به خاطر این حس کودکانه اش حوصله ی اون رو سر می برد و یه پرنده ی کوچیک دوست داشتنیه دیگه خیلی زود جاش رو می گرفت ...

باید میذاشت که زندگی، راه خودش رو بره ...

***

تصمیمش رو گرفت ... نمی شد در برابر هوس "قورت دادن ناگهانی" پرنده ای مثل "اون"، مقاومت کرد ...

فکر این تفریح جذاب، دمش رو به لرزه می انداخت! ...

بعد از خوردن دوست "عاشق"ش، می تونست ساعت ها گریه کنه، تا اهالی برکه تصادفی بودن اون اتفاق وحشتناک رو، باور کنند ...

***

چشماش رو بست ... به این درد گردن عادت کرده بود ... باز با یه فکر شیرین خوابش برد ...

***

فردا روز پرهیجانی بود!

چه خوب که،

اشک تمساح رو،

همه باور می کنند ...

 

پ.ن:

& بخشی از کتاب « آفات سکوت؛ اسرار کلمه های فسیل شده » اثر "ویکتور پرسه مارک بک"

& « وقتی کلمات را دفن می کنیم، افکار به جنبش در می آیند؛ و از اینجا به بعد، افسار هیچ چیز دست شما نخواهد بود!» *

* ویکتور پرسه مارک بک – همان کتاب

+نوشته شده در یکشنبه 4 اسفند1387ساعت10:31توسط پرسه //

هنوز باورم نمی شود که رفته ای ...

یادش به خیر؛

چقــــــــــدر گُ.ه بودی عزیزم.

+نوشته شده در جمعه 2 اسفند1387ساعت11:21توسط پرسه //