|
_ مامان، ظرفا رو شستم! +hmmmm ... دستت درد نکنه _ فقط چیزه ... این قابلمه هه خیلی اصرار داشت که شما بشوریش!! + عجب! ... چند روز بعد _ مامان، ظرفا رو شستم! + hmmm ... دستت درد نکنه _ ... فقط چیزه ... این کباب پزه نذاشت دست بهش بزنم! هی اصرار پشت اصرار که باید شما بری بشوریش! + عجب! ... چند روز بعد از چند روز بعد _ مامان! ظرفا رو شستم! + کدوم ظرفا التماس دعا داشتن؟ _ (پرسه با گونه های سرخ از خجالت!) ... قابلمه گنده هه! ... چند ساعت بعد ... قابلمه همچنان در ظرفشویی مونده ... _ مامان ... قابلمه هه داشت گریه می کرد! ... آخرش شستمش دیگه ... + hmmmm!! ... دستت درد نکنه! :) پ.ن: « ترفندها، یک روز به دنیا می آیند، و یک روز می میرند ... ذهن خلاقتان را هشیار نگاه دارید ! » * * ویکتور پرسه مارک بک
امـــــــروز آنقَدَر
درد کشیده ام، که یادم نیست بیدار شدن بدون درد چگونه بود ... ایستادن بدون درد
... راه رفتن بدون درد ... حمام رفتن بدون درد ... حرف زدن بدون درد ... کتاب
خواندن بدون درد ... پرتقال خوردن بدون درد ... و سکوت بدون درد ... امـــــــروز با درد
خندیدم ... با درد کتاب خواندم ... با درد فکر
کردم ... با درد پیتزا خوردم ... و با درد، با پسربچه 4ساله ای که توی بغلم
لم داده بود و لبهام با موهاش، و انگشتان کوچکش با انگشتان کشیده ام بازی می کرد،
پلنگ صورتی دیدیم ... هنوز یک ساعت به نیمه شب
مانده ... و من قصد دارم با درد،
ناخنهایم را لاک پوست پیازی بزنم ... با درد دراز بکشم ... و با درد کتاب بخوانم ... تا با درد خوابم
بگیرد ... اما نه ... پای چشمهام، سیاه تر از
آن شده، که بتوانم پیروز شدنم را بر این درد لعنتی باور کنم ... درد لعنتی... اشک لعنتی ... شب لعنتی ... دلسوزی نکن! نشکن! حال
من خوب است! خواهش می کنم، فقط، یک
حوله داغ به من بده ...
شبا موقع درس خوندن، خیلی هم تنها نبودم ... روی مهتابی توی حیاط، 3تا یاکریم بسیار مرموز بودن که تقریبا هرشب، 2تاشون از شیشه بالای در زل می زدن به من و یکیشون ماتحت مبارکشو میداد این ور! حالا چه سری داشت، نمیدونم! اینا منو یاد افسانه های قدیمی مینداختن که یارو پسره توسط یه جادوگر تبدیل میشد به یه جک جونوری چیزی، و راحت میرفت پی هیزبازی! ... و این یه حسی بهم میداد تو مایه های "ایش ش ش ش، کیش کیش"! اون خروسه یادتونه که نوکشو میچسبوند به پنجره و برام آواز میخوند!؟ همون خروس دو جنسی که بهش میگن کلکلونه (Kalkaloone)! ... کم کم دارم مطمئن میشم که اینجانب شدیدا بوی پرنده ماده میدهم! البته، الان از این 3تا یکیشون همچنان پایه است و هر چی براش توضیح میدم که بابا! من نامزد دارم! ول کن نیست! خلاصه درد که یکی دو تا نیست ... سه تاست :)
مثل یک نهنگِ خسته از خروش آب ها، خسته ام
ز امتحان، ز درس و این کتاب ها خسته ام ز خط و طرح و نقشه و بنا و شهر و (ا)ین همه جدل سر مرمت خراب ها خسته ام ز بام و هال و
مطبخ و حیاط و حوض و
(ا)ز حریم و خلوتِ همه اتاق خواب ها خسته از زمین و شهرداری
و گرانی و این
همه کمی جا و کثرت حساب ها خسته ام ز سبک ها، ز بحث
ها، ز نقدها مرگِ
خلق ایده ها، میان انتخاب ها خسته از بریدن سر 4سالِ
عمر پای
درس و نمره و هجوم اضطراب ها خسته ام ز پوچ های رفته
بر فرازها نمره
ها، سوادها، همه اسیر ناب ها!! خسته ام ز افتخار مضحکم
به این وطن کشوری
پر از نبوغ مرده در سراب ها سرزمین مغزهای خفته،
مانده، بی هدف سرزمین
مدرک نهفته توی قاب ها خسته ام ز سردر بزرگ
"دانش"ت، ز"گاه" ... گاه
دانش این طرف ... و آن طرف حباب ها چار سال، طرح ها و فرم
های ایده آل از
سواد تا عمل چه پیچ ها، چه تاب ها آنقَدَر که مانده ام
میان این سراب ها خسته
ام ز آب ها ز آب ها ز آب ها!! خسته ام، وَ خسته ام، وَ
خسته ام! همین و بس ! یک
نفس رها کنیدَم ای همه شتاب ها ... عاقبت به ساحلی، شبی، پناه می برم ... مثل یک نهنگِ خسته از خروش آب ها ...
تابستان، برقمان را قطع می کنند؛ چراغهای گازی را روشن می کنیم ... زمستان، گازمان را قطع می کنند؛ کرسی های برقی را راه می اندازیم ... ما، ملت غیور و همیشه در صحنه ایم محمـــــــود، بچــــــــــرخ ... تا بچــــــــرخیم! پ.ن: من، آقای پدر، خانوم مادر؛ گردو، برگه زردآلو، چایی؛ کتاب، روزنامه، کاموا؛ فرار از تنهایی ... آرامش ... گرما ... سنت، یا مدرنیسم؟! مسئله این است؟؟
می خوام بگم دوست دارم اما یکم با تاخیر سرم شلوغه این روزا، شدم با دنیا درگیر چطور مطوری خوشگلم؟ طلا بلا جیگر ناز send بکنم برات از این قلبا که توش زدن تیر؟! لباس مباس چی تنته؟ لبت چه رنگه امروز؟ مشکل ماهت ردیفه؟! یا باز شده یکم دیر؟ تنت هنوز skinnyE؟ طراوتت به راهه؟ میدونی که بدم میاد از پوست تیره و پیر! الو الو؟ چی؟ امتحان؟ ... گور باباش مهم نیست برس به اون هیکل ناز تا می تونی بخور شیر! دیروز توی دانشگا چی؟! الو؟ بابا چی می گی؟؟ راستی غذا خیلی نخور! حتما نباس بشی سیر! باید یه روز بریم خرید، مُدا همه به روزه ببین خوشت میاد از این دامنای با زنجیر؟؟ همه اش به یادتم فدات، حیف که سرم شلوغه چی؟ تلفن؟ ... آخه بابا به قبض میده همش گیر! ... Hmmm ... بگذریم ... چیزه ... آهان! ... حال و هوات چطوره؟ ... : نه عزیزم! دلم اصلا تنگ نشده واسه (...)! ]تق ق ق ق ق (صدای گوشی تلفن!)[ پ.ن:
|
About![]()
کسی که جنگجوست باید همواره در حال جنگ باشد ...
مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 RAMBLE with me
..:: PHOTO is LIFE ::..
Miss Par3OOs (به زودی)
تاریکخونه |