تبليغاتX
پرسه تو پستو





















پرسه تو پستو

توی این سکوت (...)ی، با این جزوه امتحان (...)ی تر، با این عرعر بلندگوی محل که نمیدونم تو این وقت شب داره چه (...)شِری سر هم می کنه؛ گـ و.ز تکان دهنده ی همسایه قشنگترین اتفاقیه که می تونه بیفته!

بلاشک الان اون طرف یه عده دارن کرکر میخندن... خوش به حالشون... !

+نوشته شده در دوشنبه 30 دی1387ساعت17:2توسط پرسه //

Hmmm ... وقتی که هم خواهر و هم برادر آدم، توسط پدر آدم صاحب لب تاب (Lap Top!) میشن، خیلی خوش به حال آدم میشه!

چون همه درایو (Drive!)ایِ این کامپیوتر (ComputerE!) فَکَسَنی عهد دامنهای چین چین، میشه مالِ مالِ مالِ خود آدم!

پ.ن:
همیشه نیمه پُری برای خر شدن هست! لبخند بزن رفیق!


+نوشته شده در چهارشنبه 25 دی1387ساعت11:55توسط پرسه //

دوباره مغزم کهیر زده است ...

انگار امسال جانوران سه ماه زودتر جفت گیری می کنند!

بوی گند عشق می آید

عزیزم! آن پنجره ها را ببند ...

+نوشته شده در شنبه 21 دی1387ساعت19:40توسط پرسه //

ببین! ... اگر پسر باشی، خیلی فرق می کند تا اینکه مرد باشی!

البته ممکن است پسر باشی و مرد باشی، یا اینکه مرد باشی و پسر!

ممکن است مرد باشی و پسر باشی، یا اینکه پسر باشی و مرد!

ممکن است مرد باشی و مرد باشی، یا اینکه پسر باشی و پسر!

...

تو که دختری!! زنی؟؟ ... فرقی نمی کند ...

به هر حال فراموشش کن!

پ.ن:
بخشی از کتاب « نگوییم و ننویسیم، تا همان بمانیم که می بینند » اثر ویکتور پرسه مارک بک!

 

+نوشته شده در پنجشنبه 19 دی1387ساعت14:1توسط پرسه //


بعضی وقتا امر به معروف با روش کشت و کشتار رو به اینجور توهینای گوگوری مگوری ترجیح می دم! سرعت نت در حد فووووته اونوقت واسه من حجم سفید رنگ معرفی میکنه!!! مرتیکه ی ....

 

+نوشته شده در یکشنبه 15 دی1387ساعت12:36توسط پرسه //


Part 1

از خواب پا میشم... ساعت دهه! کلاس از ۸ شروع میشه تا 12، و من حالا حالاها وقت دارم! ... یکم کارای دیشب رو جمع و جور می کنم و میرم دانشگاه... یه سرکی می کشم توی آتلیه (چقدر از این واژه یه جوریم میشه!!)؛ استاد و دستیارش نشستن پشت میز و دارن کار دو تا از بچه ها رو کرکسیون (چقدر از این واژه یه جوریم میشه ایضا!(و همچنین این واژه!)) می کنن. میرم آتلیه ی (چقدر از این وا...) بغلی و کیفم رو میندازم رو یه میز و میرم تو آتلیه ی (چقدر از ایـ ...) خودمون! زیرا (!) اگه ساعت 11 کیف بدست بری تو آتلیه (چفدر از ...) یه چیزه، ساعت 11 بدون کیف بری، یه چیز !! ...

خیلی موقر و با اعتماد به نفس میرم ته آتلیه (چقـ ... ) و میشینم و دولا میشم رو کارم و اتود می زنم! ... 10 دقیقه بعد سر دستیار استاد خلوت میشه و باهاش کرکسیون می کنم و طبق معمول به نمکای مزخرفی که می ریزه لبخند می زنم! دلم می خواد یه بار بهش بگم هه هه هه! اصلا بانمک نبودیا! اما نمیشه! استاده دیگه! باید بهش نر.ینی، تا آخر ترم بهت نر.ینه! ... ساعت خیلی زود میشه 12 و از اونجایی که طبق قوانین سر 12 یعنی پایان کلاس، میام بیرون!

Part 2

مرتیکه سگ سیگارشو گرفته این دستشو و اون دستشم به فرمونه! هی پک می زنه و دودو تا تو حلق من فوت می کنه! ... بفرما تو!!!! ... افسرده ی معتاد بیمار نامسلمون غربزده ی چندش آور گ.ه! (داره کِیف میکنه ... میدونم!) ...

Part 3

کامپیوتر رو روشن می کنم و صدای هلکوپتر کل اتاق رو  می گیره! دیگه بهش عادت کردم! اون بدبختم به من! ... نمیدونم این دفعه با چه آهنگی ورزش کنم ... می گردم و اون وسطا یه پوشه رَپ پیدا می کنم و یه ذره گوش میدم ... hmm ... بد نیست واسه جفتک انداختن ...

در رو می بندم و صداش رو زیاد می کنم و وایمیسم جلوی کمد تا بتونم ورجه وورجه کردن خودمو تو شیشه اش ببینم و کیف کنم! (این آیینه چرا اختراع نمیشه!؟)...

Speaker فلک زده عهد پارینه سنگی داره تمام زورشو می زنه ... "میخوام که بُکُنم، با تو کوووچ! ... بریم توی فاز ماچ و موووچ! ... بقیه رو، همه، از سر باز کن! ... طعم لبا منو، پس انداز کن (جان؟!) ... رنگ شادیو (نمیدونم چی چی!) ... خوشگلی، مثه نیکول کیدمن! ... با تو بودن، واسم (نمیدونم چی چی!) ... لباتم طعم پرتقاااله ... و غیره!!!

حس مرفه بی درد بودنم به اوج خودش می رسه ... کم کم خیس عرق می شم، اون سبکیه خاص میاد سراغم و ریزریز نیشم باز می شه ... این مثلا ایروبیک بازی مثه سگ چیزای چندش آور رو از تو مغزم میکشه بیرون و به شکل عرق از منفذای پوستم میده بیرون! ... دوباره عسکای رو دیوار زنده میشن و جون می گیرن! ... فریدون دستشو زده زیر چونه اشو بهم لبخند می زنه و با چشای خریدارش رفته تو حسای خطرناک! ... احمد و هابیل و فرهنگ سازاشون دستشونه و مامان فخرالدینی بدجور داره حال میکنه! ... ورجه وورجه می کنم و بهشون چشمک می زنم و میخندم و ادا درمیارم ...

ساعت شده 1:30 و دیگه باید (...) و این رفتارای زننده رو جمع کنم و برم حموم و بعدشم ناهار و بعدم بازم دانشگاه و کلاس ساعت 2:30 (شاید هم 3 یا شاید 3:30!) ...

Part 4

استاده (...)خور هر چی باهاش بحث می کنیم حالیش نیست! آقاجون این منبعی که واسه امتحان معرفی کردی رو انیشتین خدابیامرزم نمیفهمه! چه برسه به ما! ... میگه شماها کشش ندارین!!! تنبلین!! ... میگیم بابا! "استاد فلان" کتاب رو دیده گفته من اینو دوبار خوندم نفهمیدم! ترجمه اش مزخرفه! ، لابد ایشونم کشش ندارن!!! ... کوتاه نمیاد که! میگه من زمان دانشجوییم فلان کتاب فلان مرتیکه فیلسوف رو 5 بار سرو ته خوندم نفهمیدم اما دست بر نداشتم!!! میگم استاد! خدا پدرتو بیامرزه! خب سر و ته می خوندی که نمیفهمیدی!!! ... 3-4 تا از بچه ها کلاس رو به نشونه اعتراض به خریت جناب استاد ترک می کنن ... تمام 3 ساعت کلاس به توهینای ما به استاد و توهینای استاد به ما میگذره! ... ر.ید به همه عرقایی که 2 ساعت پیش ریختم!

Part ۵

10-12 تا از بچه ها توی راهرو، جلوی اتاق استاد "خریت تمام" نشستن کف زمین و منتظرن تشریف بیاره تا پروژه هاشونو باهاش کرکسیون کنن! چون حضرت اشرف، بعد اونهمه بحث و دعوا اعلام فرمودن که هر کی هم تا الان کرکسیون نکرده کل 8 نمره پروژه اش پریده! ...

میرم سمت بچه ها و میگم خود خرش کجاس؟! میگن رفته نماز!!! ... ساعتe 5:30 و من نمیدونم نماز کدوم بخش روز رو داره به جا میاره!!! ... میرم طرف نمازخونه! نمازخونه که چه عرض کنم! چندتا پارتیشن گذاشتن گوشه ی سالن و پارچه مشکی دورتادورش زدن و توش فرش پهن کردن که لابد به مناسبت این ماه نفرین شده اشک درآر، جمعیت ذکور اونجا در ملا عام نمازاشونو بخونن تا درس عبرتی بشه واسه امت بی نماز! ...

از لای پارتیشنا پاهای مبارک استاد پیداست! وسط نماز با این پاش اون پاشو میخارونه!!!! ... هی قدم می زنم ... قدم میزنم ... تا سلام آخر رو میده بُراق میشم جلوی در، اما میبینم باز پا شد وایساد و گفت الله اکبر!!! ... تقریبا یه 20 دقیقه ای اتصالش به ملکوت طول میکشه و هر چی نماز تو این دو سال جا گذاشته میخونه ... بعدشم میشینه هی ذکر میگه! ... من که میدونم کره خر! میدونی بچه ها منتظرتن لج کردی که حرص خوردنشون رو ببینی و حال کنی!!! ... خدایا من معذرت میخوام که این یارو 20 دقیقه است گذاشته سِت سر کار! ... من به دانشجو بودنم در این مملکت افتخار میکنم! من به استادانم افتخار میکنم! من کلا به همه چی افتخار میکنم! خدایا قربونت از این افتخارات نصیب هیچ بنی بشری نکن!

Part ۶

ساعت 6:15 ... یارو با یه تیپ خفن سگی نشسته و هی زیرزیرکی نیگا میکنه به من ... منم به رو خودم نمیارم و میذارم نیگا کنه! چی میشه مگه؟! ... کتاب "برنارد چومی" رو میارم بیرون و شروع میکنم به خوندن ... تو مطبی که یه مشت زن و دختر تر و تمیز نشستن واسه برطرف کردن کوچیکترین جوش پوست مبارک، خوندن همچین کتابی مسلما دیوانگیه!! ... نوبتم میشه و میرم توی اتاق دُکی و از اینکه بعد 6ماه واسه این جای جوشای مزخرف یه راه چاره ای اندیشیده ام حالم خوب میشه! و البته، از اینکه باز مرفه بی درد بودنم ذق ذق میکنه لجم میگیره ...

Part ۷

ساعت ۷:۱۵ ... در رو باز میکنه ... wow ... شرت تا 20cm بالای زانو! اونم تو این سرما!!! البته اتاقشون گرمه ... میشنیم و میگیم و میخندیم و تخمه میخوریم و همه کاری میکنیم غیر از انجام دادن پروژه! ... Tv روشنه و چند تا خانوم محترم دارن ک*و.نشون رو قر میدن به طرز فجیعی!!! ... زندگیه دیگه! ... چقدر دلم واسه دور هم بودنای اینطوری ... تنگ ... گور باباش! ...

Part ۸

ساعت نزدیکه 10:30 ... اتاقم ساکته ... ولو میشم رو تخت ... مامان اصلی و همایون و فرهنگ و احمد و فریدون دوباره منجمد شدن ... این سکوت خیلی آزاردهنده است ... دلم میخواد حرف بزنم! ...

میل بافتنی رو برمیدارم و شال گردنی رو که واسه همین لحظه های سگیه فکر و خیال گذاشتمش دم دست، میبافم ... نخ رو میپیچم دور دستم ...

یکی زیر ...

یکی رو ...

یکی زیـ ...

یکی ..

+نوشته شده در چهارشنبه 11 دی1387ساعت16:35توسط پرسه //

خوشبختی از تو کوچه، پر می کشه تو خونه؟!


+نوشته شده در دوشنبه 9 دی1387ساعت13:1توسط پرسه //

یا زانوی غم زیادی بزرگ شده است، یا آغوش من خیلی تنگ!

کسی چه می داند ... شاید هم زاویه مان نسبت به هم کمی تغییر کرده؟!

Hmmm ... مغزم گرسنه است! ... بیا دوباره امتحان کنیم!

+نوشته شده در جمعه 6 دی1387ساعت21:16توسط پرسه //


دیشب خواب دیدم که سنگ شده ام ...

و تو خوب می دانی،

که خواب سنگ، چقدر سنگین است ...

پ.ن:

& فردا جهانبخش کبیــــر میاد! بعد ۳ هفته!!! واه واه سوت سوت دست دست!

& پروژه جهانبخش کبیر اون اتاق افتاده محل سگم بهش نذاشتم از صبح تا حالا! فردا سرم فریادی بکشه جاودان!!! هه هه!! دیدی همه واه واه سوت سوت دست دستها و غیره ات هدر رفت!!

& ر.ی.دم به جملات نغز اصل پست نه؟! ... یه جوری بود خب! اه اه مثه این مرفه های بی درد گشاد شکننده خودزن!!! نه داداش از این وصله ها به ما نمی چسبه! اصلا چی میگی تو هااااا؟! وای عجب توهمی!!! ... من خوبم! آسوده بخوابید!

 

+نوشته شده در چهارشنبه 4 دی1387ساعت20:50توسط پرسه //


خَسته شدی از یکدستی از خوبی بدی از هستی از باور و ایکس پرستی از این آدمی که هستی اصلا تو کی ای چی هستی مثه سگ یه جا نشستی! ...

پاشدی درا رو بستی دستی دستی دو دستی تو چاه با کله جستی داد کشیدی که رستی پشت کردی چشاتو بستی خواستی حس کنی که هستی هی (...)شعر و (...)ستی هی کله خری هی مستی ر.ی.دی به "هرچی پرستی" تف به دنیای پابستی خوبی و نیکی و سرمستی خوب کردی که دل نبستی عشقت شد خودپرستی خودت و خودت و این هستی ریز ریز با چراغ دستی رفتی هر جایی که خواستی هر چی بلندی و پستی هر کوچه و هر بن بستی ...

اما زیادی بدمستی! آخه الاغ تو کی هستی تو این قبرستونی که هستی!؟ تو اینور اونور یه هستی!! با اون چراغ دستی تو این شلوغی یه شستی! شاید 7در رو بستی گند زدی یه در رو نبستی؟! دلت گرفت و شکستی کم آوردی همونجا نشستی زدی چراغو شکستی (به به چه نازشستی!) ... فکر نکنی که مستی و آدم پلیدی هستی! یا اینکه خیلی پستی! یا ر.ی.دی به روی هستی! تا اون بالایی ملستی فکر میکنی کسی هستی تازه رسیدی به پستی کِیف کن با گ.ه پرستی اینجا همینی که هستی بابا تو با ما همدستی خوبیش همینه که رستی میومدی در رو بستی؟؟! حالا میری یا که هستی؟! ... هستی؟! برو سرپرستی!!!


+نوشته شده در دوشنبه 2 دی1387ساعت12:8توسط پرسه //