|
کلاس طرح معماری چهار ... به موضوع طرحت فکر می
کنی ... (البته فکر که زیاد کردی، اما از اونجاییکه به جرقه های ناگهانی اعتقادی
بس راسخ داری، بازم فکر می کنی!) ... کونه مدادتو میجوی ... فکر می کنی ... استاد
چاق کرموت رو دید می زنی ... فکر می کنی ... sms
(...) رو جواب می دی ... فکر می کنی ... می ری توالت ... فکر می کنی ... با ماژیک
چرت و پرت می کشی رو کاغذای جلوت و کلی حال می کنی به این تخصصت در چرت و پرت
کشیدن ... فکر می کنی ... دلت چایی می خواد ... فکر می کنی ... حال نداری تا اون
سر دانشکده بری واسه یه چایی! ... فکر می کنی ... فکر می کنی ... ... یهو یه حسی میاد خِرخِرَتو
می چسبه! ... خودشه!!! ... یه هیجان نوستالژیکِ اکولوژیکِ اروتیکِ غیره، از نوک
انگشت پات تا سر دماغت بالا میاد! چشاتو می بندی و حس می کنی که شدی «کالاتراوا»
نامبر تو (Calatrava number tow!) ... می گی آهااااااااااااااااااااااای برین کنار که من
اومدم تا (...) علم معماری رو پاره کنم! و اتود - یا هر کوفت دیگه ای که دم دستته -
بر میداری و میفتی رو کاغذ و پوستی - یا هر کوفت دیگه ای که ایضا دم دستته - و
چنان خط خطیای جانانه ای می کنی که هر کی از کنارت رد می شه به هنر و مهارتت در
اسکیس و طراحی و خلاقیت فضایی - یا هر کوفت دیگه ای که تو ذهنشه - غبطه می خوره! کلی که خودتو جرواجر کردی، کله مبارکتو میاری بالا و یه نفس عمیق می
کشی و یه نیگاه استادانه به کاغذات میندازی و تو دلت سرود "دلاوارن نام
آوران، به نام یزداااااان پیروووووز باشیددددد ..." رو سر میدی!!! از اون
طرف؛ دوستای کوالای دوست داشتنیت که کلی تو کف این دنیای کشفیات و الهاماتت مونده
بودن، یکی یکی به هر بهونه ای پا میشن میان بالا سر میزت تا ببینن چه اثر هنری خلق
کردی، و با دنیایی از افسردگی ناشی از اینکه "وای! ما چقدر عقبیم!"
اونجا رو ترک میکنن!!! –البته خودت که دیگه شعار منو میدونی، گور بابای همشون -
... کل روزت رو با بشکن زدن
و مهمون کردن خودت به کیک و چایی و پفک و تفریحات سالم و غیرسالم - بخصوص- سپری می
کنی و به خودت یه استراحت یه هفته ای می دی!!! یه هفته می گذره و کار
طراحی تا اونجایی پیش رفته که استاد التماس می کنه که جون من پلان های کار رو
بیارید مگر نه کارتون تا آخر ترم تموم نمی شه ها! ... و روزها سپری میشه و زمان
تحویل موقت پلان ها فرا می رسه و تو، شب تحویل، جفت پاها در گل، نشستی کف اتاق و
تا شعاع 2 متریت کاغذ و کاتر و مقوا و پوستی و چسب و ماژیک و اتود و خط کش و غیره
ریخته، و حتی خاطرات دو روزگیت میاد تو ذهنتا (!!!)، اما نمی دونی با این فرم
منحنی 5 قسمتی 4 طبقه ایه خر تو خری که چند هفته پیش، از نمی دونم کجات درآوردی و
کلی هم باهاش حال کردی، چیکار کنی!!! ... اما؛ امااااااا؛ از
اونجایی که ارده ات خیلی قویه - ! - کلی فکر می کنی و با شگفتی تمام، موفق می شی
پلان دو تا بال 2 طبقه اشو دربیاری! و هی به خودت می گی: دیدی شد! دیدی تونستی!!
دیدی ؟! دیدی؟؟؟ ... و پا میشی و سوت زنان می ری شام می خوری و حس می کنی شدیدا از لحاظ روحی به
یه جایزه دیگه نیاز داری (!)، پس میای می تمرگی پای کامپیوتر عهد عتیقت! و بدون توجه
به اینکه ساعت 11:30 شبه، و نهایتا 2 ساعت دیگه وقت داری، این پست مزخرف ناشی از
فشار زیاد مغزی رو می نویسی؛ و به خودت تلقین می کنی که به به! یکم فشار مغزیم کم
شد! چه هوای خوبی! حالا با آرامش کامل می رم و بقیه پلان ها رو هم در میارم!!!! –
در حالیکه به شدت ایمان داری که خیلی جون بکنی و خوابت نبره، یکی دو تا پلان دیگه
رو می تونی جور کنی _ و ... Hmmm ... همین دیگه!! الان باید ثبت رو
بزنم تا این کابوس تموم بشه!!! و بعد به زندگی واقعی سلام کنم! ای زندگی
سلاااااااااااااااااااااااااااام! ای زندگی
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام ... ...
دیشب خیلی شب
بود آنقدر که حتی دلم هم تب
کرد دیشب دلم چیزهای عجیبی میخواست مثلا میخواست که پوست ساق پاهایم را با پوست صورتم عوض کند! من خندیدم ... دلم هم خندید! سعی کردم به اش بفهمانم که، اگر صورتم شلوار میپوشید، از آن
آفتاب سگی در امان بود و اینکه حتی آن روزها، لاک پشت همسایه هم کرم ضدآفتاب میزد دلم فهمید! ... و خوابش برد! گند!!! ... خیلی زود فهمید ... دیشب کورک فلسفه مغزم
تیر میکشید از آن تیرها که فقط با بحثهای بی سر و ته گُ.ه* آرام میشدند اما مهم نیست شبهای خیلی شب فراوانند شاید ، یک شبِ ، خیلی شبِ ، دیگر ............. * تعریف جدید
فرهنگستان ادب فارسی (که اگر نبود، زندگی چیزی کم داشت): نقطه: دایره ای به مساحت صفر، که امروزه علاوه بر ختم کلام، با قرار گرفتن در لابه
لای حروف برخی کلمات، هِی دموکراسی و جمهوریتِ کشور آباد و آزادی
انسانیتان را به شما یادآور می شود.
اپیزود اول: لاک پشت خردمند و پیر در حال نصیحت به "شیفو" با یه صدای لرزون و
بسیاااااااااااار تاثیرگذار: Yesterday, is, History … Tomorrow, is, Mystery … BUT …
Today … is a Gift … من، با قیافه ای بسیار تاثیرگذاشته شده!: hmmmmmmmmmmmm ... اپیزود دوم؛ چند روز بعد: آقای پدر در حال اصلاح صورت و زدن ریش! من، تکیه زدم به دیوار و مستغرق در
افکار خویش!!! ... من: ... اما هنوز می ترسم ... شاید
بازم ... آقای پدر: ببین پرسه! ... کاری
به اتفاقی که افتاده نداشته باش، ببین الان باید چیکار کرد که ... من: ... آره!! اصلا یه اصطلاحی هست که
می گه: Yesterday, is, History … Tomorrow, is, Misteri** … BUT …
Today … is a Gift … آقای پدر با قیافه ای بسیار تاثیرگذاشته شده!: hmmmmmmmmmm ... اپیزود سوم؛ چند روز بعد از چند
روز بعد: خانوم مادر: ... اصلا نباید بهش
فکر کرد، از حالا که نمیشه عزا گرفت، ارزششو نداره آدم ... من: آره می دونم ... آقای پدر: Yesterday, is, History … Tomorrow, is, Mystery … BUT …
Today … is a … a … a … من: Gift!!! آقای پدر: بله بله ه ه ه ... خانوم مادر با قیافه ای بسیار تاثیرگذاشته شده!: hmmmmmmmm ... و این داستان، احتمالا، ادامه دارد! ...
** تبدیل « y »های
بلند، به « i »های ضعیف، شیوه خودآزاران
است ... این یکی را تو روی سنگ
قبرم بنویس!
دلم می خواد بعد از ظهرها، که کلاس
دارم و هوا سرد میشه مثه سگ، یه جلیقه
قرمز بپوشم با بافت ریز، موهامو جمع کنم بالای سرم و یه کلاه گوشدار قرمزم بچپونم
روی کله ام، یه شال بلند بپیچم دور گردنم و دستامو بکنم تو جیبامو سوت زنان برم
دانشگاه ... hmmm ... یه اصلی بهم می گه که، دینی که به فکر دل من نیست، کامل نیست! مگر اینکه معنی "کامل" طبق موازین شرعی تغییری کرده باشه! ...
وَقتی لابه لای حرفهاش این مصرع رو می خونه که "دِه مرو! دِه مرد را ابله کند ..."، چنان به وجد میام که می دونم مدتهاست همچین شعفی رو تجربه نکردم ... هر چی می گذره و بیشتر حرف می زنه، حس می کنم یکی ورم لامصب مغزمو پیدا کرده و داره آروم آروم می مالتش تا دردش کمتر بشه ... ج.ک: برادر عزیزمون آقای هیتلر می گه که ... یه نیگا می کنم به بقیه و دنبال یه چهره به شعف اومده شبیه خودم می گردم، اما چنان خریت کلفتی کل کلاس رو گرفته که ترجیح می دم باز برگردم و به اون خیره بشم ... از صورت سرخ شده اش میشه فهمید که خودشم با گفتن این حرفای تازه و بی مخاطب، و پیدا کردن فضایی واسه تخلیه بی دغدغه ذهنی، حسابی به وجد اومده و داره فریاد می زنه تا شاید توی این جمع خنثی که انفعال از سر و روش می باره، یکی یه عکس العملی نشون بده و بگه آره! منم مثه تو فکر می کنم!* ... ج.ک: بچه ها میلان کوندرا رو کی می شناسه؟ ... چرا کتاب نمی خو ... دلم می خواد برم و بشینم رو صندلی کنارش و بهش بگم: خب؟؟ خب؟؟ ... و اونم هی بگه و بگه و بگه، و منم اینقدر از شباهت افکارش به دغدغه های ذهنی سگیه خودم ذوق کنم تا فنا بشم! با خودم فکر می کنم که چقدر این جماعت مغز فندقی گندیده همسان، کوچیکند واسه این حرفای نوی عمیق، و دلم می خواد همه برن به جهنم و من سر کلاس باشم و اون ... ج.ک: عبید زاکانی توی کتابش می گه که: در قم، عمران نامی را می زدند، شخصی پرسید...** به موهای سفید و سیاهش نیگا می کنم و به دماغ کوچولوش، به پوست صورتش که مدام رنگ به رنگ میشه و به چشمای نافذ و خشن و در عین حال دوست داشتنیش ... شکم چاق جلو اومده اش برام میشه سمبل قدرت و نبوغ فکری و حس می کنم که چقدر از آدمای چاق پیرهن صورتی صورت قرمز پرحرف خوشم میاد! ج.ک: وقتی تاریخ ایران رو می خونم خیلی اعصابم به می ریزه چو... دستامو می زنم زیر چونه ام و زل می زنم به صورتش و لباش، که مدام تکون می خورن و تک تک کرمای مغزمو از توی کله ام میکشن بیرون! پشت حرفاش یه دشت بازه که دلم می خواد بپرم توش و اینقدر از ذوق داد بکشم تا حلقم پاره شه! ... حس می کنم توی دنیا هیچکی نیست غیر من و یه آدمک چاق دوست داشتنی کتابخور که مغزمو می خونه و به کلمه تبدیل می کنه ... ج.ک: شاید امیر کبیر آدم خنگی بوده که ... دلم می خواد بهش بگم آره! آره! منم اینطوری فکر می کنم! بهش بگم که چقدر از اینکه درس "تحلیل فضای شهری" دارم خوشحالم و چقدر دلم می خواست یکی پیدا شه و خوبیای بدها و بدیای خوبها رو فریاد بکشه، بهش بفهمونم که به گور بابای سؤالای مزخرف و پوزخندا و پچ پچای بچه ها بخند و به حرفات ادامه بده که به جون خودم من می فهمم چی میگی! هی سرمو تکون می دم و لبخند می زنم، نه از روی تظاهر، که از ته دل! و حس می کنم اصلا دست خودم نیست! اینقدر کمبود همچین موجودی رو توی آدمای دور و برم حس می کردم که دیگه برام مهم نیست سخت گیریاش و عصبانیتاش، برام مهم نیست اگه در رو رو به بچه هایی که 2 دقیقه دیر اومدن می بنده و به کلاس راهشون نمیده، مهم نیست که منو یهو صدا می زنه و میگه اون هفته چی گفتم تا اگه بلد نبودم بشم هدف تیرای نیشدارش، حتی دیگه مهم نیست که در مورد تنوع و غنا ازش بپرسم و اون جواب پرتی بهم بده و دیگه اصلا برام مهم نیست که می فهمم چقدر به دانشجواش به دید تهی مغزای کوچولوی بی گناه نیگا می کنه (چون کاملا حق داره!) ... مهم اون مغز کرموی دوست داشتنیشه، اون شیکم گنده برآمده اش، اون لبای پرجنب و جوشش و سرخی صورتش که پر از انرژیه ... الان فقط مهم اون آدمک چاق به شعف اومده است که توی سه قدمیم نشسته و داره مغز گندیده خودآزار منو به رقص درمیاره و بهم ثابت می کنه که پرسه مغزهای کرموی پوچ زیادن ... حتی اگه من نمیبینمشون ... پس ... اشتباه نمی کنم! ... ** در رابطه با این حکایت فقط همین نوشته رو پیدا کردم (پاراگراف ششم) که اگرچه نوشته بی ربطیه، اما در نوع خودش جالبه.
سَر کلاسیم و استاد داره ور اضافی
میزنه ... میتوم با جرئت بگم که غیر از تک و توکی گاو
همه چیز خور، حتی یک سلول مغز 40 نفری که توی کلاسند در حال فعالیت نیست
... کتاب «کلاغ، آخر از همه می رسد» روی پامه
و دارم میخونمش ... بغل دستیم زل زده به صورتم ... برمیگردم و نگاش میکنم ...
میگم: ها؟؟ ... میگه: پرسه یه پن کیک بهت معرفی میکنم خیلی ماهه! میخوابه رو پوست! اسمش
فلانه، شماره 2 رو بگیر! خیابونه فلان، پاساژ فلان، مغازه دست راستی ... یکم نیگاش میکنم! ... نیگاش میکنم ... نیگاش میکنم!!!!! ... خب ... گور باباش ... صفحه چندم «کلاغ،
آخر از همه می رسد» بودم؟ ...
چِراغ را روشن میکنم ... کنار پیف پاف روی طاقچه، یک پشه، عکس یادگاری میگیرد ... چه بد! ... در این زمانه سگی بی در و پیکر، حتی پیف پاف ها هم لو رفته
اند .........
امروز توی کارگاه ذهنم هوا خوب است خنک، ساکت، تاریک ... دارم یک «ک» بزرگِ تصغیر میسازم، با آن گِلهای خالص چسبناک ... کاش لااقل کمی کوچیکتر بودی، تا مجبور نباشم، «ک» تصغیرَت را اینقـَــــــــــــــــدر بزرگـــــ ـــــــ ـــــــ بسازم ...
- ... پَس برای هفته بعد، دو موضوع غنا و فقر؛ و تنوع و سادگی رو، روی نقشه های انتخابیتون نشون بدین و
... * استاد! ببخشید! هر چیزی که غنا داشته باشه حتما تنوع هم
داره، نه؟! - Hmmm ... نه نمیشه اینطوری گفت! مثلا یه سردری
رو تصور کن که توی رنگ خیلی تنوع داره، اما لزوما داری غنا نیست! * (لبخند عاقل اندر سفیه!) ممنون استاد! قانع شدم ... پ.ن: & من همیشه گفتم عزیزم! استاد شدن کار هر کسی نیست!
|
About![]()
کسی که جنگجوست باید همواره در حال جنگ باشد ...
مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 RAMBLE with me
..:: PHOTO is LIFE ::..
Miss Par3OOs (به زودی)
تاریکخونه |