تبليغاتX
پرسه تو پستو





















پرسه تو پستو


اینقدر این همکلاسیای بی هدف احمق، که اگه فقط یه دور چشم بسته دور خودشون بچرخن راهشونو گم میکنن، میان بالا سر میزم و ور میزنن و میرن که دوباره، با وجود تمام تلاشی که در راستای شعار معروف " گور باباش" کردم، روند فکریم رو هدایت میکنن به سمت ر.یدن به این مملکت و درس و دانشگاه و دانشجواش، و از آتلیه میزنم بیرون...

هوا مثه سگ ملسه و منو مستقیم میکشونه طرف تریا و یه نوشیدنی داغ ...

500 تومن میذارم رو پیشخون و میگم یه نسکافه ... وقتی 200 تومن پس میده و میره واسه ریختن آب جوش، میفهمم که باز تو این وضع نداری گُه زیادی خوردم! ... 200 تومن رو با لج میچپونم تو جیبم و میتمرگم روی یه نیمکت و نسکافه 300 تومنی کوفتی رو هُرتی میکشم بالا و لیوانشو تو دستم مچاله میکنم ... و بر میگردم به آتلیه، تا با تلاش عاشقانه، در محیطی عالمانه و با انگیزه ای خالصانه که همانا تنها و تنها کسب علم میباشد و نه کار و درآمد و مهاجرت و مدرک و یا هر کوفت دیگر دشمن شادکن، مراحل تبدیل شدن به آینده ساز مملکت گوگوری مگوری خود را طی نمایم.



+نوشته شده در پنجشنبه 30 آبان1387ساعت23:30توسط پرسه //





+نوشته شده در سه شنبه 28 آبان1387ساعت19:30توسط پرسه //


احساس کردم که در مجموع 7 نظر داده شده برای پستی که اینجا بود و الان نیست، اون نتیجه ای که حدس میزدم بگیرین، و نمیخواستم بگیرین، گرفته شد! ...

حس زیاد خوبی نداد بهم... و برش داشتم ...

امیدوارم سوء تفاهما برطرف بشه.


+نوشته شده در یکشنبه 26 آبان1387ساعت19:19توسط پرسه //


- مامان!؟

* بله؟

- استثناءً رو چه جوری مینویسن؟؟!

* با "ث" سه نقطه!

- نه!! اَنشو میخوام! (ءً!) ...

* !!!

پ.ن:

نتیجه اخلاقی: اصولاً «فصاحت و بلاغت» چیزی است که میتوان آن را در یک جمله آسفالت نمود!


+نوشته شده در چهارشنبه 8 آبان1387ساعت13:4توسط پرسه //


س اعت 1:27 ظهره و فقط از صدای کلاغا میشه حضور پاییز رو حس کرد ... کباب سلف دانشگاه و دوغ خنکش و اون دو تا گوجه ای که با یه من نمک خوردم، به اضافه لبخند ملیح آشپز چاق و سبیل بزرگ موقعی که به درخواست مظلومانه من کباب نیم سوخته رو با یه کباب تپل عوض کرد و به مثابه یه بچه گربه تنها زل زد به صورت گشنه ام، بهم چسبید!

اینقدر ننوشتم که نوشتن یادم رفته و "n" بار جمله ها رو مینویسم و خط میزنم ... سرمو میارم بالا ... 7-8 تا از پسرای دانشکده چند قدم جلوتر وایسادن و مسابقه گذاشتن که هر کی تونست سکه 25 تومنی رو بندازه تو نمیدونم کجای اون نردبون! ...   

یه نیگا میکنم به دور و برم ... نیمکتای اطراف رو دختر پسرایی اشغال کردن که مشغول کارها و وقت گذرونیای همیشگین... هرجا جمعی هست، پیشرفتی نیست! ... کتاب و سکوت و سیگار و فکر، روی نیمکتای یه نفره موج میزنه ... یک ... دو ... سه ... چهار... hmmm ...خوشبختانه 4 تا نیمکت خالی دور و برمه که با عشق نیگاهشون میکنم و از این سکوت و تنهایی و وقارشون لذت میبرم! ...

برگای زرد تیکه پاره شده رو زمین ولو شدن و باغبون جوون سبزپوش دانشکده، چند قدم اونورتر باغچه ها رو با شیلنگ آب پاشی میکنه ... دلم میخواد صداش بزنم و ازش خواهش کنم تا شیلنگ رو بگیره رو سر من و یه حالی به این اوضاع تکراری ما بده! ... اما به خاطر تمام احترام دیکته شده ای که برای هنجارهای اجتماعی سگ قائلم، فقط بهش نگاه میکنم و اونم به خاطر تمام احترام دیکته شده ای که برای هنجارهای اجتماعی سگ قائله، شیلنگ رو میذاره تو باغچه و میره! ...

نسیم خنکی میاد و میخوره تو صورتم و یه حال باحالی میده بهم تو مایه های احسن الحال! ... چند تا سیگار افتادن جلوی نیمکت ... دوربینم رو از تو کیف درمیارم و میشینم رو زمین ... زوم میکنم رو سیگار و 2-3 تا برگ زرد کنارش، و عکس میگیرم ... چند سانت اونورتر یه سیگار نارنجی خوشگلتر و نیم سوخته هست که بیشتر نظرم رو جلب میکنه ... سه تا برگ سبز رو میذارم نزدیکش و کادر رو تنظیم میکنم ... با دیدن کادر بسته شده توی مونیتور، با خودم فکر میکنم اصلا شاید کسی که این سیگارو کشیده با یه حس سبکی و طراوت اینجا رو ترک کرده باشه! ... از عکس قبلیم و دید کوتاه بینانه ای که به تفاهم زردی و سیگار داشتم حالم به هم میخوره و با شوق گرفتن یه عکس نو با یه دید نو، دولا میشم تا سیگار رو برای تنظیم کادر جابجا کنم که ... به خاطر عدم اطلاعم از ویژگیای سیگار(!)، یهو قسمتای سوخته اش پودر میشه و ر.ی.ده میشه به همه اشتیاقم! اما از اونجاییکه تیره پرسه سانان اصولا جونورای انعطاف پذیری هستن (!)، بیخیال خراب شدن سوژه میشم و به هر حال عکس رو میگیرم ...

حس عکاس بودنم که ارضا میشه، پا میشم و میشینم روی نیمکت، و تازه متوجه میشم که خودم چند دقیقه ای هست که سوژه هستم و چند نفر دارن با تعجب نگاهم میکنن! ...

خوابم میاد ... ساعت 2:10 شده و کلاسم 4 بعد از ظهر شروع میشه! ... باغبون جوون برگشته، ولی ایندفعه با یه شلوار شیک قهوه ای و یه پیرهن سفید! احتمالا داره سعی میکنه هنجارهای اجتماعی سگ رو به زانو دربیاره! یکم دو رو برم میپلکه و شیلنگها رو جابجا میکنه و زیر لب آواز میخونه ... و میره ...

تا ساعت 4 خیلی مونده و فکر بوی گند جورابای ملت مسلمان نمازخون، مانع این میشه که برم تو نمازخونه دانشکده و یه چرت بخوابم ... تقریبا هیچکی تو حیاط نیست ... همه جا ساکته و حتی کلاغا هم رفتن تو چرت نیم روزی ...

Hmmm ... بوی جوراب رو میشه یه کاریش کرد، اما این خستگی فیل کش رو نه! ... نمازخونه دانشکده کجا بود؟! ...

 

+نوشته شده در جمعه 3 آبان1387ساعت11:6توسط پرسه //