تبليغاتX
پرسه تو پستو





















پرسه تو پستو


سالن انتظار نسبتا شلوغه. سیخ نشستم و دست به سینه، و با خودم کلنجار می‌رم تا صاف نشستن رو تمرین کنم! هر چند دقیقه یه بار ژستم رو تغییر می‌دم و نهایتا به این نتیجه می‌رسم که آرنجام رو بذارم رو زانوام، دستامو بدم زیر چونه‌ام، و گور بابای ژست! ...

اول کل سالن رو برانداز می‌کنم ... از چگالی بالای بچه‌های 50-60 سانتیه آخر سالن معلومه اون ته باید مطب یه دکتر اطفالی چیزی باشه... یه دختر تپل سبزه که لباس لختیه توری کاملا سفید پوشیده از جلوم رد میشه و میره طرف در، و من تعجب می‌کنم که مامانش کدوم قبرستونیه و نکنه بره گم شه و بره تو خیابون و یه احمق گیجی این جلوه متناقض بصری بانمک تپلی رو زیر بگیره ... که یهو مامانش- که تا حالا سخت سرگرم گپ و گفت خاله‌زنکی با زن بغل‌دستیش بوده- متوجه میشه و صداش می‌زنه و می‌دوه و میارتش رو صندلی، و من که میفهمم دختره هم اسم منه کلی ذوق میکنم و یه شکلکه بانمکه جانانه براش درمیارم! اما نمیدونم شبیه چه جونوری میشم که دختره بغض میکنه و میچسبه به مامانش و می.ری.نه به حس همنام پنداریه من!!! ...

از این سوژه که ناامید میشم، تمرکز میکنم روی پسر جلویی که عکس‌های پزشکیش دستشه و اونم متمرکز شده روی من ... یکم رو هم تمرکز می‌کنیم و بعد خسته میشیم... به بغل دستیش نیگا می‌کنم، یه پیرمرده 50-60-70-80 ساله است (من اصولا نمی‌تونم سن رو از روی قیافه تشخیص بدم!) که مشخصه ازش آزمایش خون گرفتن، چون همونطور که آستینش بالای آرنجشه، دستش رو به حالت هفت نگه داشته و لبخند می‌زنه! ... یه لحظه یه کشف بزرگ میکنم و اونم اینکه از علایم بعد از آزمایش خون، لبخند زدنه! چون منم پریروز بعد از اینکه دختره یه آمپوله پر خونمو کشید و پنبه رو گذاشت رو جای سوزن، کلی لبخند زدم ...

توی کشفیات خودم غوطه می خورم که دو تا دختر میان و یکیشون میشینه این‌ورم و یکیشونم اون‌ور!! و بعد دولا میشن و از دو طرف من با هم حرف می‌زنن!! خنده‌ام می‌گیره و خدا رو به خاطر این تنوع رفتاری آدما و رفع کسالت اینجانب شکر می‌کنم! دختر سمت راستی حالش بده و سمت چپی آوردسش اینجا... سمت راستی یهو می‌گه: « مرضیه! دارم بالا میارم!!» و من یکم با دلهره براندازش می‌کنم، ولی متوجه می‌شم که داره خودشو لوس می‌کنه و از اون حسای بد رو داره که آدم موقع مریضی بهش دست می‌ده، یه حسی تو مایه‌های کلافگی و نیاز به دلسوزی و کمک و غیره! ... خیالم راحت می‌شه و به گردش فکری توی سالن ادامه می‌دم...

یه مرد کیف به دست باشخصیت، هر 20 دقیقه یه بار می‌ره تو دستشویی و میاد بیرون! از خیر این سوژه میگذرم و برای سلامتیش دعا میکنم و به اونطرف سالن برمی‌گردم ... برعکس این طرف که پر از جوجوای زیر 5-6-7-8 ساله است، اون طرف رو خیل عظیمی از زنهای سیاه‌پوش بالای 50-60-70 سال پر کردن ... سعی می‌کنم از دور تابلوی بالای اتاق دکتر اونجارو بخونم. کم کم دارم با فکر "گند! بالاخره چشای منم ضعیف شد!" به درگاه الهی متوسل می‌شم که یهو یه نور سبزی میاد و می‌گه: « بیناااااا شوووووووو! بیناااااااا شوووووووو» و من ناگهان تابلو رو میخونم! ( با تلخیص از حوادث المتواتر المتناقض، اثر احمد محمودی نجات ابن الحمار) و متوجه می‌شم که ای دل غافل! منم بیمار همون قسمتم! و با فکر پیری زودهنگام، دچار یه دیپرشن حاد می‌شم!! ... 3-4 دقیقه بعد، دوره افسردگیم تموم می‌شه و با دلی پرامید به زندگی عادی بر‌می‌گردم و این رو با دلداری دادن به زن بغل‌دستیم که داره برای 25هزار تومنی که بابت یه کار پزشکی داده غر می‌زنه، به حیطه عمل می کشونم!! ...

کم کم سالن شلوغ می‌شه و صندلیای آبی بی‌ریخت زیر هیکل بی‌حال آدما، به تیکه‌های آبی بی‌شکل بی‌ریخت‌تری تبدیل می‌شن و من به خودم یادآوری میکنم که در راستای دروس معماری، گهگاهی هم به طراحیای اینچنینی دست بزنم بد نیست!!! ... از این همه آدم عکس و دفترچه به دست و نالون، و این همه صدای بحث و چونه‌زدنی که از پذیرش میاد کلافه میشم و توی این بلبشوی انسانی، چشمم میفته به خدا که روی صندلی کنار یه مرد چاق نشسته و زل زده به تلویزیون سالن. تلویزیون روی شبکه شیشه (6e!) و طبق معمول از آمار کشته‌شدگان سیل و زلزله و طوفان و جنگ در اقصی نقاط دنیا صحبت می‌کنه ... به خدا نیگا می‌کنم تا عکس‌العملش رو در برابر اراده‌های الهیش ببینم، اما متوجه می‌شم زل زده به من! ... از هول نیم خیز میشم، ولی با یه اخم بهم می‌فهمونه که بگیر بتمرگ سر جات بچه می‌خوای آبرومو ببری؟! ... و من میشینم و با پوزخند به کفشای اسپرت قرمزش اشاره میکنم و به مانتوی مشکی خودم! با خونسردی نیگا میکنه و شونه هاشو بالا میندازه! به رسم سریال "روز حسرت" که همه تو برزخ با چشم با هم حرف میزدن(!) با چشام بهش میگم میدونی اگه این همه آدم مریض بفهمن شفادهنده اشون با همچین تیپی نشسته اینجا و با بیخیالی TV میبینه، چه پوچی فلسفی سگی میاد سراغشون؟!...لبخند میزنه و با انگشت به در اتاق دکتر متخصص بیماریای گوارشی اشاره میکنه ... همون لحظه یه دختر 15-16-17-18 ساله میاد بیرون و میدوه طرف یه زن و میگه مامان!دکتر گفت خودش خوب شده!! ... و همدیگر رو بغل میکنن! ...

به خدا نیگا میکنم ... چشاشو لوچ میکنه و شکلک درمیاره! ... نیشم تا بناگوش باز میشه و دفترچه بیمه امو براش تکون میدم و انگشتم رو به نشونه تهدید میبرم بالا! ... از داخل مطب اسممو صدا میزنن ... بلند میشم ... بهم چشمک میزنه، براش زبون درمیارم و می رم داخل اتاق ...


+نوشته شده در یکشنبه 28 مهر1387ساعت21:12توسط پرسه //