|
دراز کشیدم روی تخت ... ساعت، Hmmm، بذار ببینم، دقیقا 14:43 است ... نمیدونم این شرکته کارای جدیدمو میپسنده یا نه ... سه تاش کامله که فقط دوتاش به نظرم جالب شده، 2-3 تای دیگه مونده و فکر میکنم که دیگه باید امشب mailشون کنم ... فکرم درگیره و فعلا دراز کشیدن به هر کاری ارجحیت داره! ... تو ذهنم یه فضاهایی میان و میرن ... اول یه دنیای سیاه و تاریک که یه میز وسطشه و یه صندلی، یه کامپیوتر، یه مشت کاغذ، یه قلم، و یه من! ... هیچ صدایی نمیاد و تمرکز کردم و یه کارایی میکنم! هوس میکنم یهو بپرم جلو خودمو بگم پخ خ خ خ خ خ! اما دلم برا خودم میسوزه و بیخیال میشم ... از این تصویر زیاد خوشم نمیاد ... دوباره چشامو میبندم ... یه 4دیواری کوچیک ظاهر میشه با دیوارای شیشهای که همه چی داره غیر آدمیزاد! به نظر محشر میاد! همون میز و وسایل روش یه گوشه است، به اضافه یه یخچال پر از شوکولات کاکائوهایی که نه چاق میکنن و نه با خوردنشون جوشای گنده میزنی!! اینو از کجا میفهمم!!!؟ ... نمیدونم!!! ... اینجام من پشت میز نشستم!! از آرامشم کاملا مشخصه که توی کلهام هیچی نیست! مثه 2 سال پیش ... خالیه خالی! راحت! ... میرم جلو و میشینم جلوم!! از حالت صورتم خندهام میگیره!!! مثه یه بچه آروم به هنجار نشستم و با مداد یه چیزایی میکشم! ... دولا میشم رو کاغذ تا ببینم دارم چه غلطی میکنم!!! یه صفحه است پر از طرحهای گرافیکی عجیب غریب و نقاشیای بیسروته! ... میگم: هی! فکر نمیکنی زیادی شولوغ شده؟! ... سرشو میاره بالا و با تعجب نیگام میکنه! در واقع خودمه که به خودم نیگاه میکنه! ... میگه: تو؟! ... میگم: منم دیگه! خودت! ... یهو میزنه زیر خنده: جالبه!!! این دفعه تو اومدی تو دنیای من؟! _ دنیای تو!؟ * قیافهام برات آشنا نیست!؟ _ چرا! روزی 100 بار میبینمت! تو آیینه! * خوبه! هنوز کامل نم نکشیده! _ چی؟! * مخت! _ این دنیای تو که گفتی قضیهاش چیه؟! * داری ناامیدم میکنی!!! همین چند روز پیش حرف زدیم! وجدان آگاهتم! خوشبختم!!! _ Shit! من اینجا چیکار میکنم پس؟! مگه تو وظیفهات نیست بیای تو دنیای من!؟ * چه میدونم! اینجوریشو ندیده بودم! چه جوری اومدی تو؟ _ از پنجره!!! چه میدونم!! حالا چی میشه؟؟؟! * هیچی! صدای مامانتو نمیشنوی مگه!؟ الان پا میشی میری ناهار ...و به همین سادگی از این دنیا میری بیرون! _ hmmm ... اینجا نافرم آرومه! همیشه دلم همچین جایی رو میخواست * اون دلت کارهای نبود استعداد! من بودم که میخواستم! الانم که میبینی، اینجا مال منه _ گند! ... ببین! بیا جاها عوض! * نچ! نمیشه! باید یه فرقی بین من و تو باشه! _ مردشورتو ببرن! فکر نکنی بازم بهت سر میزنما! الانم اشتباهی از اینجا سردرآوردم * میدونم! حالام نمیذاری به کارم برسم _ اینا که کشیدی اسمش کاره؟! بهت برنخوره اما خیلی ضایع است! * همش فکرای تو هستن خوشگل! خوب که فکر میکنم میبینم آره! خیلی فکرات ضایعن! _ اصلا بانمک نبود! ... * ... (باز سرشو دولا میکنه رو کاغذ) _ یعنی میدونی رو تخت به چی فکر میکردم؟ * آره _ چرا از ذهنم بیرون نمیره به نظرت؟ * خودت نمیخوای بره _ میخوام!! * نمیخوای! بچه تو زیادی فکر میکنی! _ نکنم؟! * بکن!! اما مفید!!! چیه این مزخرفا! منم کلافه کردی ... بگو گور باباش و برو دنبال کارت! همین! _ به به! تو هم که بددهنی! * از تو یاد گرفتم! _ یعنی میگی که ... * یعنی میگم که بچسب به چیزایی که واقعین! داری دنبال سایهات میدوی! در حالیکه اگه یه ذره اون مغزتو به کار بگیری میبینی اگه کاریش نداشته باشی خودش هرجا بری باهات میاد! _ میدونی اصلا مثالت ربط نداشت؟؟! * داشت! _ نداشت! _ مثه روانشناسای (...) مغز حرف میزنی * برو ناهار، صدای قاروقور شکمم بلند شد _ صدای شکم منه استعداد * من تو هستم استعداد _ باشه باشه! عجب متهای هستیا!!! * ... _ ... خدافظ! * ... _ چیزه ... ببینن ... بازم میای اونطرفا دیگه؟ * (لبخند) _ hmmm ... خوبه ... پس بعدا میبینمت ... ... صدای مامان یهو از جا میکندم!!! ... " نااااااهاااااااااااااااااااااااااار! من صدات نزنم نمیفهمی گشنهات شده؟!" ... به ساعت نیگا میکنم ... 3:10 است! ... عجب 27 دقیقه مزخرفی بود!!! ... با خودم فکر میکنم که یادم باشه وظیفه اونه بیاد اینجا نه تو! ... یه صدایی آروم میگه: " اینجا فقط ما دوتاییم! هرچی بگی من میشنوم، واسه من نقشه نکش! " ... و بلند میخنده!! ... بلند میشم میگم: " اصلا بانمک نبود!" ... و میرم برای ناهار ...
ساعت 9:30 یه چیزی زیر گوشم وز وز میکنه ... چشامو باز میکنم ... به طرز فجیعی زیر پتو مچاله شدم و زانوهام جلوی چشامه! ... زنگ موبایل رو خاموش میکنم، یه ghalt (املاش چیه؟!) میزنم و میچسبم به سنگ کنار دیوار ... hmmmm ... خنکه ... امروز چارشنبه است ... چه کارایی میشه کرد؟ ... سقف اتاق که هنوز سفیده ... روزای خلوت گنگ، صبحای قشنگ پرانرژی، فکرای سنگین و تنهای شب! ... پا میشم و با خودم میگم: هی! فعلا دستشویی و صبحونه، ok ؟! ... ساعت 11 باد پنکه بیشتر سرده تا خنک! به این فکر میکنم که امروز پر از نشونههای شیرین فرار سیدن روزای زیر 45 درجه است! لبخند میزنم ... احتمالا زیاد خوشگل نمیشم ... یادم میفته که نیگا کردن توی آیینه از برنامه امروزم جامونده! ... اتفاق مهمی هم نیفتاده احتمالا ... شاید یه جوش جدید دیگه! یه جای نیش پشه! نه چیزی بیشتر ... نه کمتر ... کتاب سختیه! بعد از مدتها روی زمین نشستن و اسکیس زدن و طراحی کردن و ماکت ساختن، از اینکه پشت میزم و کتاب میخونم حس خوبی بهم دست میده! یه تغییر، جزئی، اما جدید! ... زبان خوندن همیشه برام جذاب بوده و هست، اما این کتاب تخصصی معماریه، و پر از لغتای عجیب و غریب که توی هیچ جای دیکشنری اثری ازشون نیست ... یکم یادداشت برمیدارم و از انجام کار مفید و بههنجار خودم "قاعدتا" لذت میبرم! ... ساعت 12:15 پوشهها حسابی درهم و برهمن ... هرجا یه چیزی save شده و هارد به احتمال خیلی زیاد در حال ترکیدنه! ... یکم عکسارو نیگا میکنم ... هرکدوم یه حسی میدن و با سرعت یه قسمت از مغزمو اشغال میکنن ... چشامو میبندم و دوسه بار کلیک میکنم تا یه موزیک به اصطلاح random نصیبم شه ... "یادش به خیر روزاااایی ... که گل یاست بودم! ... یادش به خیر قدیمااا ... هوش و حواست بودم! ..." خب! بد نیست! یکم حال و هوا رو عوض میکنه ... زمان میگذره، با عکس، با ضرب آهنگ، با وزوز گوشیی که رو ویبره است و تک زنگا و چند تا sms ... چشمم میفته به پوشه فیلم "awake" و حس میکنم خودشه! 2 ساعت نشستن توی تاریکی، با هدفن، با هیچکس! ... سریع پا میشم و برق رو خاموش میکنم ... لم میدم به صندلی و جفت پاهامو میذارم روی میز ... بعد هم تنظیم نور مانیتور ... و click روی دکمه play ... ساعت 14:30 جالبه که تا حالا از اینکه زحمتی بکشم و بقیه، همون موقع، در حال لذت بردن از ثانیههای زندگیشون باشن حس بدی، مثه نفرت و خشم، نداشتم ... اما انگار خیلیا اینطور فکر نمیکنن! ... بنابر این نتیجهگیری روانشناسانه ظرفای ناهار رو میشورم تا شاید یکم از تلخی این حسشون کم کنه ... شستن لیوانا مثه همیشه دلهرهآوره! فکر میکنم که عاقبت یه روز با لبه شکسته یه لیوان دستم رو جر میدم!!! شاید تاثیر دیدن یه حادثه یا یه فیلم باشه که از قدیم توی ذهنم جا خوش کرده! ... از این ضربههای روانی پنهان! ترسای آزاردهنده مضحک! ... به awake فکر میکنم ... به ماوراءالطبیعه ... به مردههای زندهای که شاید کنارمون نفس میکشن ... ظرف شستن امروزم به خیر میگذره ... ساعت 17 میلرزم ... باد خنک کولر از خواب بیدارم میکنه ... hmmm، اینم حتما یه نشونه خوب دیگه است برای آغاز دماهای زیر 45 درجه! ... یه چایی لیوانی میخورم و میرم حموم ... دلم میخواد کف حموم دراز بکشم و فکر کنم ... اما وقت خیلی کمه! یه دوش مختصر میگیرم و میام بیرون ... همه خوابیدهان ... به موهای کوتاه و بلند جلوی سرم نیگا میکنم که حاصل خلاقیت ناشیانه دو سه روز پیش خودمه! ... ساعت 5:30 شده و مثه همیشه داره دیرم میشه ... مثه مرغ گیج از اینور خونه میرم اونور و از هر جایی یه چیزی پیدا میکنم: کفش ... حوله ... شلوارک ... سریع لباس میپوشم و میزنم بیرون ... ساعت 18 صدای دوف دوف موزیک از در باشگاه ورزشی میپاشه تو صورتم ... کفشامو درمیارم و بدو بدو میرم پایین ... همه مثه همیشه منظم وایسادن و هماهنگیشون توی حرکتای گروهی مجذوبم میکنه ... مانتومو درمیارم و میچپونم توی کمد، موهامو باز میکنم، چند بار سرمو تکون میدم و بعد میبافمشون ... شلوارکمو با اقتدار میکشم بالا و میرم تو سالن و خودمو توی صف آخر جا میدم ... حس میکنم فضا پر از فکرای بلند بلند این جمع هماهنگه! پر از انرژیای داغ تلمبار شده! یه دستشویی بزرگ شاد، برای تخلیه فکرای آزاردهنده! ... با علامت خانوم "ش"، مربی باشگاه، که طبق معمول با انرژی در حال ورجه وورجه کردنه متوجه میشم که احتمالا با حرکات ناموزونم گند زدم به نظم گروه!! ... تمرکز میکنم و کم کم هماهنگ میشم و میفتم رو دور ... خانوم "ش" به طرز حیرتآوری وول میخوره! رنگای قرمز و نارنجی جیغ، لباسای سبز و صورتی و زرد! همه چی برق میزنه ... از اونجایی که من دارم بپر بپر میکنم میشه حسابی همه چیو دید زد! اما خب! چون کار خیلی خیلی بدیه مسلما این کارو نمیکنم و همه حواسم رو روی خانوم "ش" متمرکز میکنم!!! ... آهنگ تند و رنگای فراوون و گرما و عرقایی که روی صورت و گردنم جاری شدن یه حس خوب نیستی بهم میده!! ... خانوم "ش" داد میزنه: "لبخنددددددد ... لبخندددددددد ... آهاااااااان" ... و مدام حرکاتش رو مطابق با ریتم آهنگ عوض میکنه ... "فقط جسمت اینجا نباشههااااا ... روحتو بده دست من! تمرکز کن ... آهااااااان ... آفرین ... اینو میگن همااااااااهنگی!" ... حس میکنم کم کم از دنیا جدا میشم ... یه چیزی شبیه هیپنوتیزم آگاهانه!!! ... میدونم که یک ساعت دیگه برمیگردم به همون دنیای قبلی، با آدمای سیاهپوش پر از انرژیهای تلمبار شده مفلوک ... سعی میکنم تمرکز کنم و از این یک ساعت نیستی لذت ببرم ... ساعت 20 از باشگاه تا خونه رو پیاده میام ... و فکر میکنم ... لباس زیر مانتوم خیسه خیسه ... یه راست میرم حموم و ... میام بیرن و 3تا لیوان آب میخورم ... کتاب میخونم ... یکم کار با فوتوشاپ ... بلاگگردی ... TV ... شام ... نوشتن ... دراز کشدن روی تخت و ... ساعت 3 ......................................................................... wow! .... ساعت 6:30 ..........................................
بر راستی بال نظر کرد و چنین گفت: امروز همه روی زمین زیر پر ماست! یعنی اینجوری بهت بگم که با این بیت میشه رفت تا مریخ و برگشت!!! یه پست قبلا واسهاش گذاشته بودم، اما چند وقته که باز بیتش پیله کرده! مخصوصا اون مصراع دومش!! کلا یه حسی میده بهم تو مایههای « من و این همه خوشبختی؟! محااااله! محاااله! محااااااااااااله!!» ... نه دیگه بقیه نداره! eeee! بشین انسان مومن!!! این حرکتها یعنی چه؟؟؟! Hmmm ... چی داشتم میگفتم؟! حواس که نمیذارن بعضی انسانهای غربزده برای آدم!!! (اما عجب مارمولکی بودیا شیطون!!) ... آهان!! ببینید خواهران و برادران من!! اینجانب علیرغم اینکه حوصله ندارم همه شما عزیزان رو سفارش کنم به تقوا و انجام واجبات و فرایض و اینها، اما به شدت سفارش میکنم که هر روز صبح، بعد از یه دستشویی رفتن مفصل و یه صبحونه مختصر و قبل از بیرون رفتن از درب منزل، بیت مذکور رو 10 بار با صدای بلند بخونین و سپس با لبخند و شعار زیبا و لطیف « وای که از امرووووز، غم فردا رو نخور!! عزیزم غصه دنیا رو نخور!!!» روزتونو شروع کنید! ... البته در روایاتی آمده که مستحب مؤکد متجانس متداخل است که مصراع دوم بلندتر و با غرور بیشتری خوانده شود! ... این پیام رو با همون گوشیایی که دستتونه برای همه دوستانتون بفرستید تا یه ملتی رو از ناامیدی و حس گ.ه «قناعت و فروتنی جاهلانه» نجات بدید! یه مرد 104 ساله بیدندون یه چشم این کار رو نکرد و الان سینه قبرستون خوابیده!!! دیگه خود دانی! ... عزیزان قبل از اینکه مجلس رو ترک کنید، شام هم در ظروف یه بار مصرف غیر استاندارد آماده است! لطفا حتما میل کنید که شفا میدهد نافرم! ظروفش رو هم محض ایجاد اشتغال برای رفتگران زحمتکش در خیابان و معابر پرت و پلا کنید! ... خداوند همه ما را خیر دهاد! ... والسلام!
شده مثلا چشاتو ببندی و تصور کنی دستاتو از بالا کشیدن و به یه چیزی محکم بستن! پاهاتم از پایین کشیدن و اونارم به یه چیزی محکم بستن!! بعد، حالا دارن یه بلاهایی سر این بدن کشیده شده میارن؟؟!! ... hmm، میدونم یکم مضحکه! ... حالا نوع بلاهاش به قدرت تخیل و یه مقدار زیادیم جسارت روحیت بستگی داره! اما یه مثال ساده و اخلاقی و معمولی و آشنا با ذهن و غیر جسورانهاش، اینه که مثلا قراره توسط یه عده آدمخوار خورده بشی! زیرت یه آتیشی روشنه و بساط ماست و سالاد و نوشابه هم تو چادر قبیله برپاست!!! ببین! قبول دارم که ما، در مقام فطریه یه انسان عاقل و کامل و اشرف مخلوقات، با دیدن همچین صحنهای، به عنوان شخص ثالثی که معمولا یه منجیه بشریته یا یه چیزی تو مایههای مصلح اجتماعی یا همون Zoro!، میدویم و دلاورانه برای نجات طرف اقدام میکنیم!! ... اما اینم مطمئنم که همه ما اون حس مرموزی رو که بلافاصله با دیدن این صحنه بهمون دست میده، احساس میکنیم!! ... حسی که اینقدر قدرت نداره که جلوی نقش منجی بودن مثبت ما وایسه و خودشو ثابت کنه! ... hmmm ... کسی چه میدونه که اون یارو، توی اون وضع، در حال لذت بردن از اون حس نیست؟! یه حس عجیب و نادر انسانی... حسی که علیرغم ظاهر غیر انسانیش مختص آدماست! ... یه حسه ... hmmm ... نمیدونم ... میدونما! زیاد میدونم! شاید بیشتر از حدی که باید بدونم! اما خیلی پیچیده است... خیلی ... فکر میکنم همین تلنگرم فعلا کافیه! پ.ن: بوی سوختنی میاد!!! فکر کنم شام امشبشون مالیده شد! ... رنگشو! عین گچ دیوار شدی!!! میای بریم داوطلب شیم؟؟؟!!! ...
این روزها نمیتونم درست نفس بکشم! چرا "روزها"؟! چرا "روزا" نه؟! شاید از آثار کتاب خوندن زیاده ... خیلی هم مهم نیست البته ... نفسم میره تو و گیر میکنه! ... یه جایی اون وسطای سینه ... دستم رو میذارم رو قلبم و میگم "یالا! حالا وقت مردن نیست!!!" و یهو با یه نفس عمیق آزاد میشم! ... عرق میکنم، اوضاع عادی میشه و چند ساعت بعد، دوباره ... یکم درد، یکم عرق، و گیر کردن نفس ... و بعد اضطراب! ترس از مرگ! و یهو نفس عمیق!!! ... بازیه هیجانانگیزیه، میدونی ... یه بازی مرموز، بین منو من! منو نفس! منو اون الاغی که در سایه نشسته است و به من مینگرد ... شاید باید به یکی گفت ... همین الانم هست ... نفس نفس میزنم ... بدنم خیس عرقه! اینجا چه خبره؟! ... فکر میکنم ... چند شبه خواب مرگ میبینم؟ hmmm، شاید یه هفتهای هست ... خواب جنگ! هواپیماهی جنگی! دود! فرار ... شهر تاریک شده، صدای شلیک میاد ... همه میدون ... بابا جلو، بعد اون، پشت سرشم من ... 2 نفر نیستن ... مهم نیست ... یه هواپیما توی کوچه بغلی سقوط میکنه ... ما پرت میشیم ... دیشب ولی تیر نخوردم! ... برخلاف شبای دیگه، که تیر مستقیم میخورد به پیشونیم، و من همچنان میدویدم!! داد میزدم من تیر خوردم!! من تیر خوردم!!! ... اما همه بیتفاوت میدویدن! خونی در کار نبود! خودمو میدیدیم! داد میزدم! میدویدم! از تو سوراخ پیشونیم ته کوچه رو میشد دید!!! بابا میدوید و میگفت: چیزی نیست، میمیری، الان فقط باید فرار کرد ... چقدر خندیدم وقتی پاشدم!!! اونقدر که اشک توی چشام جمع شد! ... و بعد ... اونقدر گریه کردم که خندیدم!!! ... اما این فقط یه خوابه ... خواب پشت پنجره ... این روزها ... نه! این روزا، همه چی همینطوریه ... امشبم خواب جنگ میبینم؟! یادم باشه با کلاه آهنی بخوابم! ... شاید امشب شهر اشغال بشه! شاید هواپیما ایندفعه جلو پام سقوط کنه! Wow! چه هیجانی!!! ... یعنی ممکنه ما پیروز بشیم؟! بریم خونه یکم بخوابیم مثلا، مامان کشک و بادمجون بپزه، مثه امروز، و زیر کولر بشینم و بخورم و لذت ببرم؟! ... لعنتی! مثه دنبال کردن یه سریاله شبانه است ... امشب نباید کلاه یادم بره ... یکمم شوکولات بد نیست ... نفسم کو؟؟؟ ... شاید باید گفت ...
- چته؟؟ * چمه؟؟؟ ... هیچی! - منم گوشام دراز! از دیشب تا حالا داری مخ منو میخوری اونوقت میگی هیچی؟! * مخ تو رو؟ - آره دیگه! هی داری با خودت حرف میزنی! * با خودم؟! - الاغ! من تو هستم دیگه! هر دفعه باید اینو یادت بندازم؟؟ * آهاا!! وجدان آگاه! چه عجب از این طرفا!!! پس همه حرفامو شنفتی!؟ - آره! نذاشتی 5 دقیقه بکپم! * خب تو همه رو شنفتی! واسه چی میگی چته؟! - hmmmm ... همینطوری! روال عادیش همینه دیگه! من میگم چته، تو یه مشت غرغر میکنی و بعدشم زندگی ادامه داره! ... * مرض! مثه پیرزنا حرف می زنی! - هرچی من میگم از ذهن پوک تو بلند شده! به من فحش نده! - ولم کن! تو یکی هم به درد ما نخوردی ... * چیه؟! می خوای منم بندازی تو زبالهدونی آدما؟! هه هه! از پس من یکی برنمیای بچه! چون من تو هستم! هیچکی به این راحتیا از پس خودش برنیومده! - ... * چیه حالا؟! - ... * اه! باز بغض کردی!! - خودت چرا بغض کردی؟! * خب من تو هستم دیگه!! _ آهان! * بخورش یالا!! - چیو؟! * بغضتو ... - ... * پرسه؟! - ... * با تواما!!! - ... * shit! گند زدی! تازه صورتمو شسته بودم!! - ... * این سه نقطهها یعنی چی؟ زبون نداری؟! - دست از سرم بردار!!!! * اه اه اه! خیلی کلیشهای بود!!! اینم حتما تو یه فیلم شنیدی! - (لبخند) دیوونه! * آهااااان! خندید!! - گم شو دیوونه! * ... - تو همش با منی یعنی؟! * آره - پس چرا بعضی وقتا بات حرف میزنم؟! * چون خیلیا جای منو گرفتن! - خب حالا! ننه من غریبم بازی در نیار! * باشه - وای چه مظلوم!!! پیف پیف! لوس! * چیه میخوای کل بندازیم؟!! - دیشب همه حرفامو شنیدی؟! * بله! یهو هم وسطش مثه گاو خوابت برد! - بهت گفتم توی آدمارو میبینم؟! * نچ! - توی آدمارو میبینم! * آهان ... حالا گفتی! - بی مزه! * تو عقلت پاک از دست رفته! نابود شدی بچه - مثلا اون مرد رو ببین ... همون که تو مغازه است! مانتو فروشه ... * پیرهن چارخونههه؟ - آره آره * خب؟! دوسش داری؟ - گم شو! دارم جدی حرف میزنما! ... اون یه روباهه دم قرمزه که طولش حدوده یه متره ... * wowww! پرسه تو کارت تمومه! - چته؟! * هیچی!!! شماره اورژانس چنده؟ - اه! یه بار شد حرفامو جدی گوش بدی؟! * آره! دیشب مثلا!!! - ببین ... مثلا اون زن رو ببین ... دیدی؟! اون که شالش زرده ... * خب؟ اونم لابد سرندی پیتیه!!! - نه ... اون ماره ... با خالای براقه زرد! از اون زنگیا! * خب زنا همشون مارن! - احمق! تو هم زنیا! * نچ! من دخترم! - همهاش زبونت درازه! اصلا ولش کن ... * خب حالا چرا قهر میکنی؟! Ok ... اون ماره ... اون مرده هم روباهه ... اصلا منم اورانگوتانم! خوبه؟ - ... * پرسه! تو چت شده این چند روز؟ کلا زدی تو خاکیا! - نمیدونم * قلبت خوب شد؟! - چه میدونم! تو اون تویی! برو حالشو بپرس! ... * ... - ... * ... - ... * خب یه چیزی بگو خب! - ... * از سه نقطهبازی خوشت میاد؟! - آره! حرف زدن به دردسرش نمیارزه! * حتی با من؟ - حتی با تو! * من تو هستما! - میدونم!!! اصلا چه لزومی داره کسی حرف کسیو بفهمه؟ همش دنبال یکی هستیم حرفمونو بفهمه!خریما! * خیلی فلسفی بود! - چقدر سرخوشی تو! تو همون نیمه سرخوش منی نه؟! * تقریبا! میشه گفت من اون پرسه آدمم! - آهان! پس منم اون پرسه خرم! خوشبختم! * خری دیگه! خری که این وضعته! - دست خودم نیست!!! * آهان! یادم نبود دست الیزابت تیلوره!!! - اه! خیلی یخ بود! * پرسه؟! - هااا * پرسه - هاااااااااااااااااااااااااا؟! * داری مینویسیا!!! - چیو؟! * حرفای مارو!!! بالارو نیگا کن!"n" تا خط شده!!! - خب که چی؟ * هیچی ... ولی اینطوری هی سانسور می کنی یه چیزاییو!!! اونا رو میخوام بشنوم! - اونا گفتنی نیست * هست! - نیست! * هست!! - خب هست ... * نیست؟! - اه! تو که خلتره منی! * بیا بریم اونور ... - دستمو ول کن!! ... * بیاااااااااااااااا ... - eeeee! نکش!!!! ... * بیاااا ... - اوی ی ی ی ی ی !با توام! هوی! ... * ... _ ... و صداها بدینگونه نامفهوم و دورتر و دورتر شد!!!!!! (اینم تو یه فیلم شنیده بودم!!!)
پیش نوشت: نمیدونم چرا پست طولانی که مینویسم، اینقدر حس عذاب وجدان بهم دست میده! اینجا که دنیای واقعی نیس، هست؟! ... پس گور بابای عذاب وجدان!!! Part 1: هوا گرمه ... خیلی زیاد! ... فکر کنم پستهای زیادی رو با این جمله شروع کردم! ... یادمه زمستون که برف نهایت زورش رو زده بود و همه روعاصی کرده بود، آقای پدر و خیلیهای دیگه میگفتن صد رحمت به گرمای تابستون!! یادمه اون روزای سرد یکنواخت رو دوست داشتم! یادمه در جواب این همه خیلیا، مثه یه پیشگوی کبیر پوزخندی نثار میکردم و میگفتم: بذار تابستون بیاد! اونوقت برای این ثانیههای خنک حاضری جون بدی!! ... حتی یادمه وقتی پاهام تا زانو میرفت توی برف، مغزم خنک میشد و نفس میکشید! ... اووووووووووووووه! چقدر چیزی یادمه! ... Part 2: امروز تابستونه! ... دیروزم تابستون بود ... حتی فردا! ... گرما چیزیه که مثه یه مهمون پیر سمج با دهن گشاد و دل پر و فکر کهنه یهو بهت رسیده و نه میره، نه میتونی بیرونش کنی، و نه بودنش شیرینه! ... از گرما خستهام، از این هوای پیر سمج 45 درجه ...از این باد آرومه داغ که میوزه و دونههای عرق رو از بالای ابروهام هل میده تا زیر چونهام ... از دستمال کاغذیهای سفید و گلدار که هر روز قبل از دانشکده میچپونم توی جیب کولهپشتیم تا هر یه ساعت یه بار یکیشون رو، درحالیکه از عرق صورتم خیس و مچاله شده، رهسپار زبالهدونی کنم! ... از تاپهای گل منگولی که هر روز باید زیر مانتو پوشید و بعد، خیس خیس پرتشون کرد توی سبد لباس! ... از داغیه پولخوردای راننده تاکسی، از تاکسیای بی دستگیره پنجره که هر روز سوارشون میشم و با مغزی که در حال بخار شدنه، با حسرت به شیشه 1 سانت باز شدهاش زل میزنم و به جای خالی دستگیره که معلوم نیست کدوم گوریه!!! ... از موتوریای دیوونه! از sheetهای مقواهای بزرگ و ماکتهای جورواجور که تو دستام و زیر بغلم میچپونم و به مثابه یک عدد حمال متمدن (!) مسیر خونه تا دانشکده رو میرم و میام... از نگاهها،حرفا... از اومدنها، رفتنها ... از استرس پروژههای سنگین و از رفتارای بچگانه اساتید کیف بدست اتوکشیده و نکشیده فوق لیسانسدار!! ... از خریت مسئول آموزش دانشکده، از هم دانشکدهایهای کودک! ... و غر! غر! غر! الی آخر!!! Part 3: خستهام ... 20 روزی بود که به شکل کاملا پرس شدهای زیر فشار پروژههای 5 واحدی و سه واحدی، زیر گرمای 45 درجه له له میزنم و آروزی همین لحظه رو دارم!!! ... الان! همین الان! ... اما چرا همچنان خستهام!؟ گاهی اونقدر آوار روی سرت خراب میشه که حتی وقتی با هزار جون کندن سرتو از زیرش بیرون میاری و میخوای نفس عمیق بکشی، نمیتونی! ... حس میکنی هنوز اون زیری و باید مچاله شد و ناامیدانه امیدوار بود!! ... دست به هر جای روحت میزنی صدای قیژقیژ در آهنی زنگزده رو میده و حس می کنی نه! دیگه آخر خطه!!! Part 4: یه هفتهای هست که تعطیلی من رسما شروع شده! ... شاید باید لبخند بزنم! آواز بخونم! لم بدم پای تلویزیون پوک و زل بزنم به صفحه و به هر چیزی فکر کنم غیر از چیز مزخرفی که دارم میبینم! ... شاید باید هفت قلم آرایش کنم و عصرا از خونه بزنم بیرون و خودی نشون بدم! شاید باید رفت سینما، خرید، کلاس تابستونی کوفتی! ... شاید این یعنی شروع دیر پاشدنا، 4 و 5 خوابیدنا، کتاب خوندنا، فیلم دیدنا ... شاید این یعنی شدت گرفتن گیردادنای مخ تراش خانوم مادر وقتی که زمان نشستنت پای این لکنته 17 اینچی به بیشتر از 2 ساعت میرسه و تو دیگه نمیتونی بگی در حال انجام دادن پروژهای!! شاید این یعنی شروع فکرای آشفته از نوع جدید و تابستونیش! فکرای بی هدف خاردار که هی میان و هی میرن و مغزت رو خراش میدن! ... شاید این یعنی ... Part 5: Hmmm ... این hmmmm عبارت محبوب منه!!! ...hmmmmmmmmmmmmmmmmmmm ... یه درد فلسفیه گ.ه توی ذهنم جا خوش کرده! یه سوزش تیز مبهم که توی سلولای مغزم آواز میخونه!!! یه پوچیه مسخره و عام!!! یه سنگینیه سبک! یه حس آشنا! ... انزوا! .. آره! انزوا! ... حتی صدای این پنکه عهد عتیق هم آزارم میده ... و صدای قاشق به بشقاب خوردنایی که لای پرههای پنکه چرخ میشن و گوشم رو پر میکنن ... انزوا ... این چیزیه که دنبالشم ... توی بلاگ دوستی از کتابی به اسم "اختراع انزوا" صحبت شده بود... اختراع انزوا ...انزوایی که همیشه با آدما معنا پیدا میکنه و باید نباشن تا باشه چه طوری میتونه اختراع شه؟ اونم فردی؟! تو این زندگی شلوغ پر آدم!!! ... یادمه (این پست به من اطمینان داد که هنوز آلزایمر نگرفتم!) همیشه عاشق این جمله "hey!!!Leave me alone!" بودم! اگه تو فیلمی گفته میشد، روحم میشکفت و 4چشمی نیگا میکردم تا ببینم کسی حاضر میشه گویندهاش رو leve alone کنه؟!!! ... اما اکثرا نا موفق بود ... کاش میشددر اتاق رو بست و بزرگ روش نوشت: "بابا!!! Leave me alone" ... در ... در بسته ... تابوی بزرگ فرهنگ ما! ... همیشه پشت در بسته، اتفاق نا به هنجاری در حال وقوع است!!! یادم باشه این تفکر رو به به عقیدههای روشنفکرانه مادرانهام اضافه کنم که "پشت در بسته، یه روح تنهای بزرگ در حال جنگ با ثانیههای با خود بودنشه!!!" ... یادم باشه ... یادم باشه ... اگه آلزایمر نگیرم! پ.ن: 1) نوشتن با اتود سه دهم، تجربه تازه دائمالشکنندهای بود!! 2) قبول دارم اون پشت همیشه اتفاق خوبی نمیفته! اما به قول روانشناسای گ.ه چندش، باید مثبتاندیش بود! و به قول خودم، فوقشم افتاد! خب بیفته!!! چی شده حالا مگه؟ ... بگذریم... تو هم اینقدر گیر نده!!!
|
About![]()
کسی که جنگجوست باید همواره در حال جنگ باشد ...
مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 RAMBLE with me
..:: PHOTO is LIFE ::..
Miss Par3OOs (به زودی)
تاریکخونه |