|
پرده اول: 7روز مونده به امتحان تاریخ تحلیلی صدر اسلام (!) ... ساعتِ هفته شبه، دلم پر از تاب و تبه!!! (حالا دست دست دست!) ... در حالیکه فقط 2000 تومن تو کیفمه به اضافه مقادیری پول خرد جهت کرایه تاکسی(!)، میرم بیرون و کتابشو که استاد معرفی کرده و 1000 تومنه، به اضافه یه کارت اینترنت 1000 تومنی (که اصلا قصد خریدشو نداشتم و فقط به عشق اون کتابه رفته بودم بیرون به مرگ کله(!)) میخرم و در حالیکه اعتماد به نفس در تک تک سلولهای وجودم له له میزنه، با کیفی که فقط دو تا 100 تومنی توشه و احتمالا تا 4-5 روز دیگه رنگ اسکناس چاقتری رو نخواهد دید، برمیگردم خونه ... (این یه تست تمرکز بود!!! اگه بتونی این پاراگراف رو، فقط با یه بار خوندن بفهمی، خداییش خیلی بافهمی!) پرده دوم: ساعت 21:30... برق رفته، هوا گرمه ، خونه شدیدا افسرده بازاره! هر کی یه گوشه ولو شده و برای آمدن آن موهبت ادیسونی دعا میکنه ... حوصلهام سر میره و گوشی رو بر میدارم و شماره میگیرم: بیق بیق بوق بیق بوق بوق بیق... (صدای دکمههای تلفن!) _ الو؟ * سلام! خوبی؟ _ سلام پرسه جان! خوبی عزیزم؟ * مرسی ممنون ... تو چطوری؟ _ خوبم ممنون! چه خبرا؟ * هیچی! سلامتی!... (حوصلهام به خاله زنک بازی نمیرسه!) ... ببین! این تاریخ تحلیلیه هست ... همین که ... _ آها! همین که سبزه، نویسندهاش نصیریه، 256 صفحه است؟! همین که منبع امتحانه؟ که آخرین چاپش مال سال 85 هست؟ ... واااااای پرسه! دیدی چقدر سخته؟! خیلیام زیاده! نوشتههاشم ریزه! چند فصلشو خوندی؟! امتحان ساختمانو خوندی؟! تموم کردی؟ (اون امتحانش 6 روز دیگه است!!!) ... پروژهاشو چی؟ تا کجا رفتی جلو؟! * _ آهاااا! صفحه 45 تا 76 ... با صفحه 165 تا 183 ... البته شنیدم یکی میگفت تا 186! اما من 183 شنیدم از استاد! حالا برا اطمینان 183 تا 186 رو هم بخون تو ... * (واقعا گیرم سر همین سه صفحه بود خداییش!!!) ... آها ... باشه ... مرسی ... خب ... کاری نداری؟! _ نه عزیزم... قربونت برم ... سلام برسون! (به کی آخه؟! پرده سوم: گوشی رو میذارم ... ییهو یادم میفته که ای دل غافل! آقای پدر اینجاست و توی تاریکی، زیر نور این چراغ گازی که پت پت صدا میده، با یه چهره ترسناک مثه تو فیلما که یه وره صورت آدما تاریکه و یه ورش روشن، داره نیگام میکنه!!! ... به خودم میگم oh oh !!! الان شروع میشه ... _ ببینم! این کتاب رو مگه از اول ترم بهتون معرفی نکردن؟ * ها؟! ... آها! اینو میگی؟ ... چرا! ولی معمولا درسای عمومی اینطوریه که فقط آخر ترما ... _ میدونم چطوریه! منم پاس کردم اینارو یه روزی! ولی مگه سر کلاساش نمیرفتی؟! نت بر نمیداشتی؟! * (از اونجا که استاده بسی گلابی و باعطوفت بود و حضور غیابم نمیکرد، ما سر هیچ کدوم کلاساش نرفتیم!خب بابا!! درس عمومیه آخه!!!) ... چیزه ... چرا! رفتم!!! اما خودشون معمولا میگن نمیخواد یادداشت کنید، ما آخر ترم جزوه یا کتاب معرفی میکنیم ... (واقعا اینطوریه به خدا!) ... _ عجب! ... پرده چهارم: هوا همچنان گرمه! برق همچنان نیست! صدای پت پت چراغ گازی هم همچنان میاد! ... همچنان هم روبروی آقای پدر نشستم و کتاب تاریخ تحلیلی دستمه و دارم به شکل کاملا عالمانهای ورقش میزنم! فضا به شکل نافرمی خفقانناک و ایناس!!! ... کتاب رو برمیدارم و با یه چراغ نفتی، در حالیکه به شدت حس میکنم شبیه این دخترا شدم که "n" سال پیش با دامنای چینچین، چراغ نفتی به دست، از پلهها و دالونای تاریک اینور اونور میرفتن (با این تفاوت که کتاب تاریخ تحلیلی زیر بغلشون نبود البته!)، از پلهها میرم پایین تا تو اتاق بههمریخته اما خلوت و آروم خودم، پلههای ترقی رو یکی یکی پشت سر بذارم!!! (این پاراگرافم میتونه تست تمرکز خوبی باشهها!!) پ.ن: 5 روز مونده به امتحان و 114 صفحه از کتاب فوقالذکر رو به شکل کاملا داستانی روخونی کرم!!! بازم خوبه!!! عجب شوکی دست داده بهما!!! ... فعلا این قسمت «خدیجه in love!!!» اش بد نبوده!!! تا ببینیم بقیهاش چی میگه!!!!
پیشنوشت(!): پست طولانیایه!! ... hmmm! حرف دیگهای ندارم! به ادامه مطلب توجه فرمایید! مکان: دارغوزآباد توصیف صحنه(!): یه کله آلن دلونی از پشت 200 تا گل گلایول و خرزهره که رو میزه تریبونه، پیداست... "n " نفر که تقریبا 10 برابر جمعیت زنده دارغوزآبادن پای تریبون وایسادن... آقای کله، متنی رو که هر سری همه جای دنیا، از جلسه سازمان ملل گرفته، تا جلسههای دولتی و سفرهای استانی و روضه مسجد محلهاشون میخونه و فقط هر سری جای چندتا کلمه ضایع تابلو رو عوض میکنه، از جیبش در میاره و شروع میکنه: هی میگن، گرونیه، مردم ناراحتن، اینا، خودشونم قاطی دارن عزیزان..اااان..ااان... انرژی هستهای، دیگه نیست 200 تومن بستهای، انرژی هستهای، خوبه ... آمریکا، خیلی بده ... ما، برق داریم، ما، گاز داریم، ما صنعتمون ترکونده..ووونده..وونده(!!!) ... جوانان ما، دارن دنیارو میگیرن، ما آب خیلی داریم، ما آخرشیم بابا! تازه، ماشینامونم بوق داره! چرخ داره! حتی، از این دکمهها داره که تا میزنی، شیشههاش میاد پایین! من خیلی دوست میدارم این دکمهها رو!..رووو..رو ... آخه ما چیمون از اونا کمتره؟! ... عزیزان! شما بگید! ... توی این خواستگارا، کی میشه دوماد ایشالا؟؟ ... نه!ببخشید ... شما بگین، ما چیزیمون کمتره؟؟..رهههه..رههه .. جمعیت: نه! نه! ... مرگ بر امریکا! مرگ بر اسرائیل! مرگ بر منافقین و صدام (!) ... انرژی هستهای، حق مسلم ماست! کله جان دوست داریم ... ما اهل کوفه نیستیم، کله تنها بماند ... ای کله آماده، آزادهایم آزاده ... پرده دوم: مکان: خونه ما! زمان: 14:05 دما: 40 درجه // باد: از شمال غربی به معلوم نیست کجا! توصیف صحنه(!): نشستم پشت کامپیوتر، 2-3 تا پنجره از برنامه Auto Cad بازه و دارم پروژهام رو انجام میدم ... پنکه فرت فرت صدا میده و بیشتر گرفتمش سمت case تا کارت گرافیک مبارکش باز مثه تابستون سال قبل ذوب نشه از گرما!! ... کلی روی پروژه کار کردم ... یاد برق رفتنای این روزا میفتم و پریدن پروژههام! ... یهو به خودم میام و save رو میزنم و یه لبخند پیروزمندانهام روش! ... به ساعت نیگا میکنم، با خودم میگم دیروز که برقه نرفت! امروزم نمیره به امید خدا و یاری امام زمان و اینا!!! توصیف صحنه(!): همچنان پای کامپیوترم! کلی کارم جلو رفته ... گنجیشکا مثه سگ جیک جیک میکنن!! حقم دارن! منم تو آفتاب ظهر 40 درجه با اون همه پر رو تنم رو درخت بودم حتما همین کارو میکردم! ... یه آهنگ گذاشتم و به شکل سرخوشانه نافرمی دارم پامو تکون میدم! به ساعت نیگا میکنم! ایول! نزدیکای 3 شده و خطر برق رفتندگی گذشته!! ... یه عدد یه جای نقشه است که درست نمیتونم بخونمش! ... سرمو میبرم نزدیک طوریکه نوک دماغم حرارات مونیتور رو حس میکنه!!! ... hmmm ... بیشتر شبیه 75 هست تا 15! ... میرم جلوتر! که یهووووووو!!! ... SHIT!!!! همه جا تاریک میشه!!! ... ولو میشم رو صندلی!!! کی Save رو زدم؟!! 30 دقیقه پیش؟؟؟ نه!!!!!!! ...از شوک که میام بیرون دهنم باز میشه و داد میزنم: « ر.ی.دم به این زندگی نکبتی!!!! گند بزنن به این مملکت داریتون!!! الاغا!!! مردشورتو ببرن با اون قیافهات! خنگ نفهم! خاک بر سر ما که هر کاری میکنن صدامون در نمیاد!!! ... ماماااااااااااااااااان! شماره این اداره برق کوفتی چنده؟؟؟؟ » ... میرم بالا! خیس عرقم! هوای گرم میره تو حلقم و میاد بیرون!!! ... مامان خانوم همینطور که میخنده میگه: « باز برق رفت و این اومد بالا!! چی شد؟ باز همهاش پرید؟! » ... آقای پدر همچنان روزنامه میخونه و لبخند میزنه! ... با خودم می گم چقدر همه چی عادیه!! خب منم اگه مسئول زندگی این همه آدم خونسرد و قانع بودم، هی میومدم و میرفتم و با خوبی و خوشی ور میزدم!!! یه طالبی خنک پاره میکنم و کامل میخورمش و پوستههاشو یکی یکی پرت میکنم تو سطل آشغال! ... یه نفس عمیق میکشم ... میرم پایین ... دراز می کشم رو تخت و با آرامش، در حالیکه سرمست این حس خریت گسم(!!!)، برای اومدن برق، و ظهور آن خورشید غایب که قراره برامون خوشبختی بیاره، دعا می کنم و ... سوت میزنم!!! ... گرمه!
یه مغازه آکواریوم فروشی بود ... کنار یه خیابون تاریک... ماهیای رنگی پشت این در فلزی، زیر نور اینور و اونور میرفتن ... میدونی، حال آدم از این شغل نکبتی به هم میخورد! ...
قشنگ بود ... آدما از یه گل دو سه روزه، چه روزگاری میگذرونن ...
* سلام! - سلام؟! - خوبم! * خیلی آشنایی شما! ... - شما آشنایی خیلی! ... * یه چرخ بزن ... - (چرخ!چرخ!چرخ!) * e! e! e ! ... شما دختر اوس مش قلی اسکندر کش اسفند دودکن نیستی آیا؟! - oh! oh! oh! ... تو چقدر آقا شدی!! * پس بیا با هم عروسی کنیم! ... و اینگونه بود که این دو کفتر عاشق، زندگی خوب و خوشی را در کنار هم آغاز نمودند! و شگفتا! که اوس مش قلی اسکندر کش اسفند دودکن و میرزا نقی خان چای دم کن شیشه شکن، در جمیع جانداران دو عالم یافت مینشد که مینشد!!! به جان خودمان نباشد، به جان شما گشتهایم ما!!!! پ.ن: شاید اون یکی جمعه بیاید! شاید!!!
|
About![]()
کسی که جنگجوست باید همواره در حال جنگ باشد ...
آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 RAMBLE with me
..:: PHOTO is LIFE ::..
Miss Par3OOs (به زودی)
تاریکخونه |