|
فقط نمیدونم چرا صورتشو کج کشیدم!!! ... و اون انگشتای ناقصش!!! ...
وقتی کتاب "سمفونی مردگان" رو میخوند و … زار زار اشک میریخت … مثه سگ از خودش ترسید!!! پ.ن: چرا درد یه عده آدم رو مینویسی، با این سبک محشر، و جایزه ادبی میگیری … و یکی رو، یه گوشه دنیا، ... به احتضار میندازی؟!؟… حالم بده …
طراحی با مداد ... طرفای سال ۸۲-۸۳ خیلی این کارو دوست داشتم ... الان کمتر حسش پیش میاد ...
یه موضوع اسکیس توی درس "طرح3 " دادن بهمون ... « خانه آب» ... اولای ترم بود ... این چیزیه که تو 3-4 ساعت کشیدم ... خودم دوسش داشتم ... اسکیس کشیدن به آدم آرامش میده ... نافرم!!! ... پ.ن:
wow!!! خدایااااااااا من تونستم!!!!!!! قالب بلاگمو درست کردم! بعد از 2000 بار ور رفتن با این کدای چندش جاوا آخرش درست شد!!!! یوهوووووووووووووووو! حالم خیلی خوبه! پ.ن:
خوب و بد چیه؟! ... این سوال حال به هم زنی نیست که اول خیلی از بحثای دینی و اجتماعی TV از طرف یه آدم از دماغ فیل افتاده، که فکر میکنه همین دیروز از بهشت برگشته، با یه ارزن مغز گندیده و یه لبخند چندش گ.ه مطرح میشه! ... این سوال منه که مدام از ته ته کلهام میاد بیرون و بدون جواب میره سر جاش! ... واقعا همه چیزه این دنیارو ما ساختیم! ساختیم که نه! در واقع گند زدیم! ... چون ما گفتیم که این بده، پس ازش میترسیم! فرار میکنیم! و هر کی انجامش میده رو یه عوضی به حساب میاریم!!! ... واقعا الاغ نیستیم؟! ... یه مشت آدم با شعار گنده " آزادی"، که یه دنیا جا داره واسه پرواز، اما هی دور خودش دیوار میکشه! دیوار! دیوارای شیشهای! و اونوقت میشینه پشتش، بیرون رو نگاه میکنه و تو درونش حسرت میخوره و از نداشتن آزادی و تجربههای لذتبخش و هیجانانگیزی که میبینه، میناله، اما مدام داد میزنه: « هی! تو که اون بیرونی! تو که گ.ه خوردی و از دیوارای شیشهایه تمیز و منزه ما رفتی بیرون! خاک تو سر بیحیا و بیایمان و هنجارشکن جهنمیت کنن!!! » ... و آدمایی که اون بیرون دارن شیره زندگی رو میکشن، میشن جنایتکار و فاسد و متجاوز و بیمار روانی!!! ... تویی که نشستی تو اون اتاقک چندش شیشهای! ... اونی که این دنیای گنده رو داد بهت، فکر نمیکرد اینقدر خر باشی که خودت یه تیکه مسخره و ناچیزش رو انتخاب کنی! یه مشت دایره محدود! با شعاعی به اندازه کشش فلسفی مغز تو! که تا پاتو ازش میذاری بیرون، تمام تنت از عذابی که منتظرته به لرزش درمیاد!!!! ... نه! حالا دیگه مطمئنم که این اون زندگی نیست که ما قراره بکنیم!!!! این همین ماییم، که زندگی داره میکنه!!!! ... Shit! پ.ن: How small, is the life of that person, who place his hands between his face and world, seeing nothing but the narrow lines of his hands … سوال: غروب جمعه چقدر میتونه در مذمون پستهای من تاثیر بذاره؟! ...خب! من که فکر میکنم هیچی!!!
1) چرا رفتم؟! و چرا لیستی که تو کیفم بود رو اصلا در نیاوردم؟؟؟؟ این مهمترین سوالیه که از دیشب ذهنمو مشغول کرده نافرم! پیشنهاد اول: نام کتاب، انتشارات و موضوع کتاب رو اگه نداری، برو میدون نزدیک خونهاتون پیاده روی کن عزیزم! ب) و اما این عده، عده کلا باحالی هستن! یعنی اگه اونجا جای کتاب، نمایشگاه لباس یا انواع سیب زمینی یا غذا یا ماشین یا هر چیز دیگهای که به مخیلهاتونم نمیرسه بود، اینا بازم میومدن!!! ... بگیر دیگه! حال ندارم توضیح بدم!!! ... آها! نمایشگاه، یه جور محل تفریحات نسبتا سالم فرهنگی براشونه! ... مثه دانشگاه! که برا خیل عظیمی از جوونا همون پارک ملته، ولی در قالب فضاهای آموزشی و فرهنگی!!! ج) منها!!! ... نمیگم منها کیان! چون به آبروی خودم علاقه میدارم بسی!!! د) توها! ... میگم توها کیان! چون به ریختن آبروی تو علاقه میدارم بسی!!! ... (این الکی بود! برو بعدی!) ه (یا همون "د") ) اینا آخرشن بابا! ما مخلصشونیم! به تو میگن جوون با علم! دمت گرم! اگرچه تریپ تو رو کم دیدم اونجا، ولی دیدم! برا همین به آینده امیدوار شدم! ... پیشنهاد سوم: جزء دسته چهارم باشید!آفرین بر شما!!! 5) بابا این غرفه کودکان چی بود؟! ... کتاب صدادار؟! خدا به دور!!!! ما بز بز قندی میخوندیم، اینا کتاب میخونن صدا بز و گاو و خروس میده!!! ... ما به فلک میرویم! عظم تماشا که راست واقعا؟؟؟؟ پیشنهاد چهارم: محض تفریح و دیدن ادامه عجایب هفتگانه، و نیز محض اشک ریختن بر حال کودکیتان و منچ و الکدولک و گرگم به هواهای رقتبار، سری به این غرفه بزنید!!! 7) یه آقاههای رو نیمکت کاریکاتور میکشید! دلم میخواست بشینم کنارش تا آخرش ببینم چهطوری کار می کنه ... داشتم فکر میکردم چقدر فعالیتای جانبیه بهتر از این نمایش عروسکیه "اشتباهی"! رو میشد اونجا اجرا کرد ... گند! 8) دانشکده اطلاعیه زده: "عزیزان! هر کتاب معماری میخواین لیست بدین ما میخریم! نمیخواد خودتون بخرید!!!" به جون خودم راست میگم!!! ... برا همین، من و خانوم خواهر دست رو هر کتاب معماری میذاشتیم، یه نیگا میکردیم به هم، بعد من میگفتم: دانشکده میخره!!! ... و به مسیرمون ادامه میدادیم!!!! ... 8) نون و پنیر و چایی، کیک، شیر پر چرب، کتلت، خیارشور، چایی، رانی، ذرت مکزیکی، نوشابه، کلوچه، کیک، بستنی، مرغ و چایی ... اینا به ترتیب چیزایی بودن که من از 4:30 صبحه روز رفتن به نمایشگاه، تا 10 شب و موقع خواب، خوردم!!! ... میبینین؟! خدا واقعا بزرگه!! اینا همه معجزه است که ما میبینیمو نمیبینیم!!! منظورم زنده موندن منه!!!! پ.ن: از اونجایی که خیلی طولانی شد و تو هم خیلی تنبلی و از 2 خط بیشتر رو یکی در میون میخونی (میدونم!حاشا نکن!!!) ادامه سفرنامه رو میذارم بعدا لابهلای پستها میگم!!! ... بدرود و دو صد بدرود!!!
چقدر بده ... چقدر تلخه! ... چی؟! ... این: « دلم فریاد میخواهد ولی در انزوای خویش ... چه بیآزار با دیوار، نجوا میکنم هر شب! ... » به نظر من باید خیلی زود به دادش رسید ... خیلی زود ...
داشتم فکر میکردم این شعر « تو نیکی میکن و در دجله انداز/ که ایزد در بیابانت دهد باز » نافرم حس اغواگری و فریب میده بهم!... تصور کن هی در دجله بندازی، ولی ایزد حالا حالاها نخواد در بیابانت دهد باز! ... یعنی فرض کن قرار باشه تو 50 سالگیت خدا به ازای همه این نیکیات، یه امداد اسیدی بهت بده! مثلا از سرطان نجاتت بده، از مرگ نجاتت بده، شوهر مریضتو خوب کنه، بچهاتو خوشبخت کنه، و .. و ... و ... حالا واقعا باید یه دریا، دل داشته باشی، که بتونی تا اون موقع مثه چی نیکی کنی! ... این ایمانی که میگن، شاید اینجاهاست که صبر آدمو بالا میبره ... دلم می خواد سر فرصت به همه این عقاید و حرفا و ارزشا و ضد ارزشا، با دید یه نوزاد تازه به دنیا اومده نیگا کنم ... چقدر ما حیف بودیم ... چقدر حیف بودیم که عسل رو زهر هلاهل کردن و بهمون خوروندن! ... Only I Can Say : SHIT! ...
ساعت 9:45 صبحه ... نشستم روی نیمکت حیاط دانشکده ... کلاس ساعت 10 شروع میشه ... جوووووون ... دلم بدجور هوای نیمکت انحصاری خودمو کرده بود! امروز اوضاع خفن درامه! یه چیزای سبز – زردی از درختا ریخته پایین و لای سنگ فرشای کف حیاط جمع شده! عینهو چمنی که لای سنگ فرش در میادا! یه بلبلم بالا سرمه روی درخت توت سیاه و مثه چی داره میخونه!!! اگه این خدماتیای دانشکده هی از جلوم نیان و برن، حتما حس نشستن توی بهشت بهم دست میده! ... یه مگسیم هست البته که بدجور دورم ویز ویز میکنه! ... راستی! بهشتم مگس داره!؟ اگه داره که خب آدم تو انتخاب بهشت و جهنم باید یکم بیشتر فکر کنه!!! ... بگذریم ... مامور حراست الان اومده و رفته وایساده اون کنار و به درختای بالا سرم و بلبل خجسته دل روش که نافرم زده زیر آواز، چپ چپ نیگا میکنه!!! ... غلط نکنم بدجور دلش میخواد خرخره بلبل رو بجوه! ... shit! بلبله ساکت شد!!! Wow! به جون خودم دیگه نمیخونه!!! ... مردشور اون قیافه گلابی هراکلیوسیتو ببرن که دست از سر بلبل جماعتم بر نمیداری! چیه؟! لابد فکر کردی من الان با صدای بلبل سرمست میشم و تحریک میشم و پا میشم وسط دانشکده حرکات موزون میکنم؟! .. بلبله واقعا دیگه نمیخونه ها!!! ... شیطونه میگه برم با این کوله گنده ام که 100 کیلو آت و آشغال ریختم توش امروز، بزنم تو فرق سر درام ستیزش! ... ببخشیدا! ولی ر.ی.د به بهشتم رفت!!! البته زیادم مهم نیست ... چون هم بر و بچ قحطی زده دارن کم کم میریزن تو حیاط! هم این مگسه به شدت نیت واجب کرده که امروز از تو دماغ یکی بره تو، از تو دهنش بیاد بیرون! هم ساعت 2 دقیقه به دهه!!! راستی! بهشتم مامور حراست داره!؟ حتما داره! با اون همه حوری بهشتی!!! ... اگه داره که خب بازم آدم باید تو انتخاب بهشت و جهنم ... بگذریم ...
از اونجایی که احساس میکنم با تغیر style پستوم، به آبروی دو ساله خودم در این بلاگ، فقط در عرض چند روز، اه کردم (!!!!)، واجب دیدم که دلیلشو بگم خدایی که نگید این دختره سرخوش ورداشته گند زده به بلاگ، کلیم تازه دست میزنه واسه خودش!!!! عرض به خدمت انورتون، همونطور که گفتم من با مرورگر fire fox میام نت و اون چیزی که از صفحه من اونجا نشون میده دقیقا به شکل زیره (!) : دست بر قضا چند روز پیش توی دانشکده اومدم بلاگ رو چک کنم که دیدم خاک بر سر صدام!!! این چه وضع بلاگه!!!!!؟؟؟؟ ... و همونجا بود که متوجه شدم چه گندی بالا آوردم!!!! در اولین فرصت درستش میکنمها! اصلا نگران نباشید!!!! چقدرم همتون واقعا نگران این مسئله بودید!!!! آره خلاصه ... دیگه همین ... چیه چرا هی میخونی! همین دیگه!!! ... وا!!!! تموم شد! ... گیر دادیا!!! ... ای بابا!!! ... میدونم پست الاغی بود! اما باید میگفتم!!! ... اصلا فعلا تا بعد ... بای بای!!!!
1) اخبار 20:30: « ... و در ضمن، امروز روز بزرگداشت سعدی، شاعر پرآوازه ایرانی است ... سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز، مرده آن است که نامش به نکویی نبرند ... تا فردا، خدانگهدار! » ... این تمام سهم ملت ایرانه از روز بزرگداشتت سعدی جان علیک الرحمه! همینم زیادته دیگه برو چونه نزن قربونش برم! اصلا طبق همین شعری که گفتی، تو اصلا نمردی! ما که داریم نامتو به نکویی میبریم دیگه! توی صف شهادتا و تولدا تو آخر آخرای صفی! ... لا اله الا الله!!!! ... استغفرالله ببین یه کاری کردین که من دهنم باز شه!!! در این لحظه من از تاکسی پیاده شدم!!! Shit! خیلیم خوشحالم که پیاده شدم!!! (فحش فحش فحش فحش فحش فحش فحش!) 5) پرسپولیس ... پرسپولیس ... پرسپولیس ... پرسپولیس ... پرسپولیس ... پرسپولیس ... پرسپولیس ... پرسپولیس ... پرسپولیس ... پرسپولیس ... پرسپولیس ... پرسپولیس ... پرسپولیس ... پرسپولیس ... پرسپولیس ... پرسپولیس ... پرسپولیس ... پرسپولیس ... پرسپولیس ... پرسپولیس ... and so on!!!!! من اصلندشم طرفدار این تیمای مزخرف ایرانی نیستما! اینایی که نوشتم تنها به منظور درآوردن لج سازمان تربیت بدنی است (که اعلام کرده همه باید زین پس به جای واژه خوشگل اما نامانوس پرسپولیس(دقیقا کجاییه لغتش؟!)، بگن پیروزی (که البته جای شکرش باقیه که نگفتن بگیم "الفتح" ) و هیچگونه ارزش مادی و معنوی و فلسفی و اجتماعی و فمینیستی و سوسیالیستی و غیره دیگری ندارد!!!!
مامان خانوم: « کجا؟! ساعت 12:30 الان! مگه تو 2 کلاس نداری؟» ... من: « چرا، ولی میخوام زودتر برم که هی هولهولکی تمام راه رو ندوم! » ... مامان خانوم: « به به!!! آفرین دختر گل ناز نازی! (با دخل و تصرف البته!)» ... ساعت 1 ... من سر کلاسم! ... هیشکی سر کلاس نیست اما!!! ساعت 2 ... من سر کلاسم ... هیشکی سر کلاس نیست اما!!! ساعت 2:15 ... استاد میاد تو ... من فقط همچنان سر کلاسم!!! ... من: « سلام استاد!!!» ... استاد: « سلام! خوب شد شما رو دیدم! امروز که کلاس تئوری نداریم ولی شما به بچهها بگو من برای کرکسیون پروژهها توی دفترم هستم، اگه کار داشتن بیان اونجا!» ...استاد میره بیرون ... من >>>>>>> وجدان آگاهم >>>>>>> |
About![]()
کسی که جنگجوست باید همواره در حال جنگ باشد ...
مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 RAMBLE with me
..:: PHOTO is LIFE ::..
Miss Par3OOs (به زودی)
تاریکخونه |