|
خدایا! ای خدایی که از برترین برتریها به
برترین برتری، برتری! به تو نماز آوریم به تو نیاز آوریم؛ تا هر آن کس که سالها بر او گذشته و در
آستان سالی نو به پیشگاه پرشکوه تو برپاست به بزرگی خود، به آن شگرف نیروی خود
راهبر شوی. تا رخ
نپوشی تو ای بزرگترین بزرگ، ای زورمندترین توانا، ای زیباترین
هستی، که چون تو رخ پوشی ما دیگر خود نبینیم .ای ز هر چه برتر، تو خود مایی، که
خدایی تو. خدایی که خود مایی... تو رخ پوشی چه باشیم. چو رخ پوشیم
چه باشی . بی تو نه بزرگی هست که بزرگترین نیست،
نه زیبایی هست که زیباترین نیست، نه راستی هست که راستترین نیست .خدا با ما باش، تو همه چیزی باش که چیزی باشیم ... خدایا ! خدایا ! خدایا ! خدایا ! آمین ...
شیطونک شاکی عزیز منو به یه بازی دعوت کرده به اسم "تاثیرگذاران"!
... مخمان در بستری از اسید سولفوریک تجزیه گشت تا توانستیم تاثیرگذاران زندگی سال
1386 را به یاد آوریم! ... حتما آدمای خیلی مهمتری هم هستن که من به خاطر
نیاوردمشون اما اینایی که تو ذهنم بودن: 1) کاپیتان؛ به خاطر چیزایی که توی این یه سال ازش یاد گرفتم و برام قابل
شمارش نیستن. 2) کاپیتان؛ به خاطر لحظههایی که هیچکی نبود و اون بود، ثانیههایی که هیچکی
نمیخندید و اون خندید و دقیقههای طاقتفرسایی که با کمک اون به راحتی سپری شد. 3) کاپیتان؛ به خاطر حضورش ... فقط حضورش ... حتی اگه هیچ وقت نباشه. 4) کاپیتان؛ ... نه ببخشید! ... خب شوخی کردم این یکی رو! چرا عصبانی میشی؟؟!
... بذار کنار اون گوجه گندیده رو بابا! میخواستم ببینم بعد از یه سال چقدر رو
اعصاب خرابت کار کردی! ... که دیدم نه! هنوز جای کار داره!!! چهار؛ آقای
آقاجانی؛ صاحب سایت The Frozen Memory ، به خاطر عکاسی هنرمندانهاش، به خصوص از آسمون و پرتره، که منو
بیشتر از همیشه مجذوب دوربین و عکس و عکاسی کرد. 5) خانوم
"س"؛ دوست به اصطلاح صمیمی 2 ساله، که اواخر امسال به من
فهموند: « وقتی تو در کنار دوستت نشستهای، او در کنار دوستش ننشسته است! » ... و
الان که یه مدته تنهایی به همه کارام میرسم حس می کنم که چقدر به زندگی خودم
برگشتم! ... بگذریم ... بدیها گفتنی نیستن! 6) مرگان؛ شخصیت اول کتاب "جای خالی سلوچ"؛ به خاطر استقامتی که در
دوری از شوهرش "سلوچ" و سر و کله زدن با مردم روستای "زمینج"
و 2 تا پسر لندهورش به خرج داد! 7) خانوم، از نوادگان مظفرالدین شاه، شخصیت اول رمان تاریخی
"خانوم"؛ خواندن این کتاب رو به شدت فراوان به همگان توصیه مینمایم! 9) خانوم
خواهر ... به خاطر کمکهاش در تبدیل پناهگاههای زمینی من ... به پلههایی
برای رسیدن به او ... اونی که یه مدته خیلی آروم با من قدم برمیداره ... اما من
نمیبینمش ... 10) بهرام
رادان! با بازی توی فیلم "سنتوری"؛ به خاطر اینکه به من
یاد داد هیچوقت قاطعانه در مورد بیاستعدادی یه بازیگر اظهار نظر نکنم! 11) و آخرشم خودم! مخصوصا توی
دو مرحله از زندگی این یه سال! که خیلی رو خودم تاثیر گذاشتم خفن!!! بهبه عجب
روزای تاثیرگذارندهای بود! پ.ن: . در آخر تشکر میکنیم از پرستار بخش
زایمان که ما را به دنیا آورد، از دکتر ماما، از کفاش محل، بقال، نونوا، از بچههای کوچه بالایی، کوچه پایینی، از اداره آب و فاضلاب که در پاکیزگی زندگی ما نقش
بسزایی داشت، از رفتگر محترم محله و ... یکی منو از جو بیاره بیروووووووووووون!!! . ممنون شیطونک عزیزم که منو دعوت کردی ... فرصت قشنگی بود ... من "بانوی اردیبهشت"، "پر"، " آقای بردستانی"، " آقای کامپرور"،
"آقا مهدی" و " بهارنارنج " عزیز رو به این بازی دعوت میکنم.
صفحه وبلاگ رو باز میکنم ... طبق معمول، قبل از اینکه این صفحه کوفتیش بیاد
بالا، بالای گوشه سمت چپ، پنجره تبلیغات باز میشه ... " نفوذ در موبایل با SMS بدون اجازه صاحبش ..." پ.ن: . خدایا!
غیر از اینکه امسال هم " حول حالنا الی احسن الحال"، غیر از همه قرآنایی
که سر سفره هفتسین میخونیم، غیر از همه دعاهایی که واسه ظهور منجی عالم بشریت میکنیم،
غیر از توفیقاتی که قراره تو محرم امسالم نصیبمون کنی تا بدون اینکه بفهمیم قضیه
چیه بزنیم تو سر و سینهامون و گریه کنیم واسه عشق از دست رفته و قرض و بدهیامون
و لوستری که عذری خانوم خریده و شوهر ما عرضه نداره هنوز یه لامپ بخره ، توفیق بده
تا اگرچه میدونیم اجنبی ذلیل شده است اما حداقل یاد بگیریم از تکنولوژی که از سر
لطف اون داریم چه طوری باید استفاده کرد! همه با هم: آااااااااااااااااااااااااااامین! . آیا من
عصبانیم یعنی؟! ... نچ چ چ چ چ چ چ چ چ
Hmmmmmm ... حال و هوای
این روزا میدونی منو یاد چی مینداخت؟! دیدی گاوی رو که میخوان برا گوشتش سر ببرن یه مدت تحویل میگیرن؟؟ هی علف و
آب گوارا و پروتئین و اینا؟ ... بعد که شد اونی که میخوان، خر که از پل گذشت، علف
تازه میکشه عقب و ساطور میاد جلو! ... (البته به تعبیر بعضی عالمان باید به جای
گاو، گفت "بزغاله") ... آخه مامان خانوم جان! منو کجای این
مملکت آدم حساب می کنن که حالا به عنوان "فردی از اعضای جامعه که در سازندگی
آن بسی نقش میدارد" برم کاغذ بندازم تو قوطی؟؟؟ پ.ن: اصلا من بلوغ سیاسی نمیدارم!!! همون یه بار که رفتیم با قیافهای کاملا حماسی
بلوغ سیاسیمونو به رخ دشمن کشیدیم واسه هفت پشتمون بس شد!!!
در رویای بیداریت، آنگاه که خاموشی و به خویشتن ژرفتر خویش گوش فرا میدهی، اندیشههایت، چون پرههای برف، رقصان رقصان فرو میافتند و با سکوت سپید، درونت را سراسر میپوشانند ... و چیستند رویاهای بیداری، جز ابرهایی که شکوفه میزنند و بر آسمان درخت قلبت میشکفند؟ ... و چیستند اندیشههای تو، جز گلبرگهایی که بادهای قلبت بر فراز تپهها و دشتها میپراکنند؟ ... " جبران خلیل جبران"
×پرسه خواهش میکنم ... ¤ نمیتونم! نمیفهمی اینو؟؟؟ ... میشه یکم تنهام بذاری وجدان آگاه؟؟؟ × نه! نمیشه ... تو که راضی شده بودی ... باز ول کردی اومدی اینجا؟ ¤ بابا آخه تو که آدم نیستی! نمیفهمی ... تو یه حسی فقط! ... یه حس نه تنها میشه! نه گشنه اش میشه! نه غصه دار میشه! نه میفهمه کلافگی یعنی چی ... من و تو خیلی از هم دوریم بپذیر اینو ... × اینو تو داری تلقین میکنی به خودت بچه ... من نمیفهمم! مشکل تو چیه؟؟؟ ... چرا بند نمیشی یه جا؟ ... به خدا اگه بخوابی از این کاری که داری میکنی بهتره. ¤ ببین! من وقتی اینجوریم خوابم نمیاد ... تو نمیتونی کمکم کنی ... نمیتونی ... از تو گنده ترشم نمیتونه ... × اگه ارزش منو بفهمی میبینی تو دنیا بعد خدا از من گنده تر برا تو نیست. ¤ بابا! تو منی! ... من که نمیتونم منو درست کنم! ... مشکل من مشکل توام هست! ... اگه من نمیتونم حلش کنم توام که منی نمیتونی! ... این خیلی ساده است میفهمی؟؟ × مشکلت اینجاست که فکر میکنی من توام! ¤ نه پس! تو زن مش غضنفری! × پرسه! یه بارم شده سعی کن به جای خرابتر کردن بحران با شلوغ بازی، آروم فکر کنی! ¤ عزیزم! اگه فکرم تو این مواقع کار میکرد که اوضاعم این نبود!!! × فکرت منم دیوانه! من دارم کار میکنم! تو خودتو زدی به اون راه! ¤ ببین! من خیلی وقتا اینجوری میشم خودت که میدونی! ... مخصوصا موقعهایی که ... × آره میدونم ... مال اونم هست ... ¤ خوبه ... بعدشم باز به حالت اولم برمیگردم ... اینم میدونی که؟! × آره ... میدونم برمیگردی ... اما بالاخره چی؟ نمیخوای این مشکل رو حل کنی؟؟ ¤ حل نمیشه ... نمیشه بابا! ... با من بحث نکن به خدا حوصله ندارم ... × وبلاگتو به گند کشیدی ... مجبوری بحثای دو نفره امون رو بیاری اینجا جلو ملت علم کنی؟؟؟ ¤ من نیاوردم! تو خودت دنبالم اومدی!!! ... گفتم دارم میرم تو اینترنت دنبالم نیا! ... گوش ندادی ... × تو با من راحت نیستی ... دنبال حل مشکل خارج از خودت میگردی ... اونجا نیست ... من دارم میکشم خودمو که بهت بگم اینو ... همین ... ¤ هااان؟ ... چیه؟؟ ... میخوای بازم بگی تو خودت مقصری و خودتی و هر چی بشه از تصمیمای خودته و انسان خودش آینده اشو میسازه و اینا؟؟؟ ... له ام کردی ... یه بار شده دست رو نقطه مثبت زندگی بذاری؟؟؟ ... بگی آفرین اینجارو گل کاشتی؟؟؟ × آخه اون وظیفه من نیست!!! من وجدان آگاهم برا وقتایی که داری اشتباه میکنی! برا وقتایی که خوابی و من بیدارم ... اون وظیفه خودته نه من! ¤ من آخرش نفهمیدم تو کی هستی من کیم، کی کجاست اصلا!!!!! ... اه ... گور باباش ... میشه ول کنی امشب؟؟؟ ... دوست ندارم ... همش داری میجنگی با من! × میجنگم چون داری اشتباه میری ... ¤ باشه ... اشتباه میرم ... یه امشب اگه بام نجنگی زندگیم نابود میشه؟؟؟؟ × نه ... قرار نیست زندگیت نابود شه اصلا ... ولی من میگم که ... ¤ خوبه ... هیچی دیگه نگو ... پس امشب مرخصی گرفتم ... ساعت ۱:۱۶ صبحه ... خوابت نمیاد؟؟ × خواب باشم بیشتر بهت خوش میگذره نه؟ ... اینقدر خودتو میخوری که دود از کله ات بلند میشه ... باشه ... ولی به خودت فکر کن یکم ... با این ذهن اشباع شده ات به هیچ کاریت نمیرسی ... ¤ ... × ... ¤ ... × ... شب به خیر ... ¤ ...
¤ ولم کن دیوونه! میخوام بنویسم اه ه ه ه ه! ... خفه ام کردی تو! × غلط کردی تو! قرار نشد آدم بشی؟ ... خب الان کلافه ای. مجبوری وقتی کلافه ای بشینی پای این جعبه جادو؟؟؟ ¤ شما که دانای کلی بگو چیکار کنم هان؟؟؟ × این همه کار! برو تلویزیون ببین! کتاب بخون! ... چه میدونم اصلا مگه تو درس نداری؟؟؟ یه ذره فکر کنی میبینی هزار تا کار ریخته ... ول کن اینو! الان مثلا داری تایپ میکنی اعصابت آروم میشه؟؟؟ ¤ بله! آروم میشه! اگه بذاری تو! ... میخوام تایپ کنم! خسته شدم خب ... همه جا تاریکه مگه نمیبینی؟؟؟ تو چه وجدان آگاهی هستی که نمیتونی بفهمی ؟؟؟ × میفهمم الاغ! اگه نمیفهمیدم که نمیچسبیدم بهت! دارم جوونیمو پات حروم میکنم گوش که نمیدی! ... وقتی کلافه میشی هیچی دیگه حالیت نیست! کرکره اون مختو کامل میکشی پایین! ... گند نزن به وبلاگت! بیا بریم بشینیم یک حرف بزنیم خوبه؟؟ ¤ با تو حرف بزنم؟؟؟ تو همش سرزنش میکنی! گوش نمیدی که من چی میگم ... خب آره همش تقصیر من بوده اما مثلا خیلی کمک میکنی که هی اینو بکوبی تو سرم؟؟؟ ... راه حل بلد نیستی نشون بدی؟؟؟ ... اه مردشورتو ببرن! وجدانای آگاه بقیه مردمم اینطورین؟؟؟؟ × من میخوام راه حل نشونت بدم اما تو خودتو زدی به کری! ... قبول کن که من دوست دارم ... یادت نیست تا ۲ سال پیش چقدر با هم صمیمی بودیم؟؟؟ ... اصلا تو اونور خط نبودی من اینور! ... خودت خواستی جدا شی ... حالام که جدا شدی من نمیگم که کار بدی کردی که ... فقط میگم دستت رو تو دست من نگهدار همین! ... همین الان که داری با من حرف میزنی خودش خیلی عالیه ... میدونی خیلی آدما دیگه نمیتونن با وجدان بیدارشون حتی یک کلمه حرف بزنن؟؟؟ ¤ مگه میشه؟؟؟ ... × آره ... تو الان دوست داری خودتو بزنی به کری مگه نه؟ ... اونا اینقدر این کارو کردن که تلقینی کر شدن ... من کلی دوست وجدان آگاه دارم که از غصه صاحبشون دق مرگ شدن! ... به خدا آینده تو آینده منه بچه ... چرا با من لج میکنی؟؟؟ ¤ ... × گریه میکنی؟؟؟ ... میدونم خودتم درگیری ... میدونم ... فقط یکم به حرفم گوش کن ... من دوستتم ... به خدا از همه اینا که دورتن بیشتر دوست دارم ... ¤ ... × میخوای بریم یکم ببینیم پروژه مروژه هات تو چه وضعیه؟ یکم فقط ور بریم باشون خوبه؟ ... ببین اگه دوست داشتی انجامش میدیم اگه نه که کارای دیگه ... مثلا میریم کتاب میخونیم ... موسیقی ... میریم بالا، پیش مامان خانوم و آقای پدر خوبه؟ اونجا یکم لا اقل شلوغه این حس تنهایی، توی یه دنیای تاریک مه گرفته هم تموم میشه ... ¤ ... تو ... از کجا فهمیدی این ... حسو دارم؟ × من مگه وجدان آگاهت نیستم؟ ... من ندونم میخوای کی بدونه؟ گاو مش حس؟؟؟ ¤ نخندونم دیگه لوس ... × پس خاموش کن کامپیوتر رو ... یکمم باهات حرف دارم ... ¤ نه حرف نه! میدونم چی میخوای بگی ... الان تحمل ندارم ... × باشه ... یه کاری که دوست داری میکنیم ... پاشو ...
................................................................................................................................ ................................................................................................................................ ................................................ ........................................................................................................... .............................................................................................................................. .............................................................................................................................. ....................................................................... ............................................................................................................................... ................................................................................................................................ ............................................................................................................................... ................... کاپیتان؟
1) امروز (یعنی امعصر!) کبکمان یک مقداری خروس میخواند! شاید هم خروسمان کبک میخواند! در واقع کبک بیرونمان خروس میخواند و خروس درونمان کبک! ... آهااااااااااااااااااااان! یافتم!همین بود! 2) برگشتنه از دانشکده ییهو دلم شوری خواست! بعد دیدم نه! انگار ترشی خواست!!! خلاصه کلی فکر کردم تو اتوبوس دیدم گویا دوتاشه!!! 3) سر میدون یه پسره یه پاکت نامه داد دستم واسه تبلیغ انتخابی! ... اومدم خونه انداختمش یه وری! گفتم دو تا کار داشتم یکیش این بود که به تو رای بدم! 4) امروز هر کاری کردم دیدم این استاد رو نمیشه درست کاریکاتور کرد و کشید! ... دست آخر یه پلان ساده زدم ازش! ... گاهی یک پلان ساده گویای همه چیز است! ... یه دایره مشکی! که یه دایره سفید از توش در اومده! ... وسط سرش خب به مو حساسیت داره خب! ... 5) فیلم سنتوری حالمو یه طوری کرد ... بد یا خوب نمیدونم ... آقای برادر گفت: فیلمو میببینیم اما باید اون 2000 تومنی که مهرجویی گفته به حسابش بریزیما؟؟!! ... میگم خب میریزیم! 1000 تو 1000 من!!! ... مردشور این سیستم بیقانون رو ببرن که فیلم خون دل خوردن کارگردان رو به قیمت یه آدامس موزی هم نمیخرن! ... فکر کنم منم گناهکارم که میگیرم و میبینم! ... اما به جون خودم نباشه به جون تو پولشو میریزیم به حساب! ... 6) مدام به این فکر میکردم چرا سنتو رو ول کردم ... اینکه خیلی دلنشین میزنه! ... آدم دیوونهاش میشه ... بعد فهمیدم دلم میخواست سازمو بغل کنم و بزنم اما نمیشد با سنتور این کارو کرد! ... وقتی روش دلا میشدم حس می کردم اسیرشم! باش راحت نبودم ... به تو چه اصلا!!! ... دلم تار می خواد ... ۷) فیلم خونم یکم اومده بالا! داشتم به حالت کما میرفتم! ... "خاطرات یک گیشا"، "مایکل کالینز"، "little miss sunshine" و "پیانیست" در سلول های مغزم در حال هضم شدنن! ... "خاطرات یک گیشا" هضم نمیشه! ... چپونده خودشو تو بخش اصلی مغز! درست کنار فرمول W=MG!!! ۸) hmmmmmm ... خروس درونم داره کم کم کبک خوندنشو بلندتر میکنه!!! ... یکی صدا اینو ببره! ... خدایاااااااااا! میخوام به کبک خروسخون بیرونم گوش کنم
امروز رفتم برا کروکی ... میدونی، حسم خیلی واسه درس رفته بالا! ... نیستی که ببینی! ... شاید واسه همون تنهاییه که صحبتشو کردیم، یادته؟ ... واقعا نتیجه داد خداییش ... Hmmmm ... باز به حرفت گوش نکردم! یعنی گوش کردما! اما خب یکم بی احتیاطی کردم! ... کلی هول برم داشت ولی خب به خیر گذشت! ... این تنهایی خوبه خدایی اما این جور موقعها حتما باید با یکی رفت ... بیخیال ... تو خوبی؟؟ ... اعصابت اومد سر جاش؟؟؟ ... اوضاع کاری مرتب شده ؟ ... کلی اتفاق افتاده این روزا ... حالا وقتی بیای واست میگم! ... تو که میدونی! شروع کنم به حرف و تعریف مخت تیلیته! ... گفتم اینجا بنویسم شاید اوضاعم بهتر شه ... اما فایده نداره فکر کنم ... کی برمیگردی کاپیتان؟
او شمالم بود و جنوبم ... شرقم و غربم ... هفته کارم و یکشنبه استراحتم ... ماهم، نیمه شبم، کلامم و آوازم ... گمان میکردم عشق همیشگی است ... اشتباه میکردم ... " ویستن اودن " پ.ن: کاش میشد ذهنتو خوند ... تو هم اینجوری فکر میکنی؟؟؟ ... تو اشتباه نمیکنی ... باشه؟ ... اشتباه نمیکنی ...
پرده دوم ساعت 15:30/ دوشنبه/ درس "ساختمان 2 " ... استاد: خب ... تا همینجا درس بسه ... پروژههاتونو بیارید برای کرکسیون ... بچهها ما پایان ترم از پروژههاتون امتحان میگیریم تا مطمئن بشیم که کار خودتون بوده یا کپی رایت کردین! ... من: بچهها: خدایا ؟؟؟؟ ... باشه باشه هیچی!!!! پ.ن: وجدان بیدار پرسه: حواسش نبوده پرسه جان مگر نه استادای دانشگاه شما همه پرفسورا دارن یادت که نرفته؟؟؟ قرار بود به جای لعنت کردن تاریکی، شمع روشن کنی!!! آفرین دختر خوب!!!
پرده اول پرسه: مامان! من چون کلا حرصم زده بالا و ارادهام مستحکم بخشیده شده، فردا میرم کلاس رو تشکیل میدم! حتی اگه هیچکی نباشه!!! ... این ترم میخوام آدم بشم! مامان: فردا / ساعت1:50 کلاس ساعت 2 هست تا 6 ... پرسه با خودش متفکر میکند(!) : hmmmmm ... خب چون هیچکی نمیاد پس 3 هم برم طوری نمیشه ... ساعت 3/ دانشکده معماری در کلاس رو با اعتماد به نفس فراوان باز میکنم ... پرسه: نزدیک به 20 نفر دانشجو که گویی همه ارادهمند کردهاند، سر کلاسند ... استاد داره درس میده ... رو تخته پر از نوشته است! ... وجدان آگاه پرسه به پرسه (که میره یه گوشهای بتمرگه): پلاتیپوس!!!! 5 ترمه میای و میری هنوز این جماعت پاستوریزه کله قندی رو نشناختی!!؟؟؟؟ ای مردشور این ارادهات رو ببرن!!! هی بهت نگفتم خر نشو سر وقت برو؟؟؟ حالا چته بتمرگ یه جا دیگه همه دارن نیگات میکنن!!! پرسه میشینه ردیف آخر ... پسر جلویی برمیگرده: سلام ... ببخشید پشتم به شماست!!!! پرسه: خواهش میکنم! 10 دقیقه بعد وجدان آگاه پرسه: نیگاش کن!!! حالام که اومده نشسته این آخر! مگه از رو نعش من رد شی که بخوای این ترمم این آخر ماخرا بازیگوشی کنی! اصلا میبینی تخته رو؟؟؟ پاشو برو اونجا ردیف 2 صندلی خالی داره. پرسه با اعتماد به نفس جزوه رو برمیداره میره ردیف 2! خداییش اینجا آدم بهتر درس رو گوش میدهها!!! از بس که این استاده زل میزنه و تو مجبوری با سر حرفاشو تایید کنی! ... به به چقدر زندگی شیرینه! خدایا به خاطر این همه اراده متشکرم!!! پایان پرده اول!
کتاب «کنار رود پیدرا نشستم و گریستم" از "پائولو کوئلیو" رو یه مدت پیش خوندم. به اندازه «ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد» قشنگ نبود اما از خوندشم پشیمون نیستم. داستان یه عشقه که یه جور دیگه روایتش میکنه. یعنی از این لوس بازیا و اینا توش نیست؛ ماجراها رو طوری میبره جلو که موضوح عشق یادت میره و بیشتر توجهات به اون مسایل عرفانیش جلب میشه. این باعث میشه آدمای پلاتیپوسی مثل من که تا میبینن قضیه سوسولبازی و عشق و ایناست کتاب رو پرت میکنن یه وری، کتاب رو پرت نکنن یه وری (!) و به خوندنش ادامه بدن! ... یعنی گول میزنه آدم رو دیگه ... eeeee! اصلا نمیدونم! ... به من چه که تحلیل کنم خب! تحلیلم نمیاد الان! ... بلت نیستم نقد کنم ... همینطوری الکی! ²... چشمهایم سرشار از اشک شدند. ادامه داد: "عشق هم همینطور است. قبلا بوده و تا ابد خواهد بود." گفتم انگار از زندگی من خبر دارید؟ - "قصههای عاشقانه نکات مشترک زیادی دارند. من هم در جایی از زندگیم همین را از سر گذراندهام اما دیگر یادم نیست. چیزی که یادم هست این است که عشق به شکل مردی دیگر، امیدهای دیگر، و رویاهای دیگر برگشت." کاغذها را به من داد. – "هر چه را احساس میکنی بنویس. از روحت بیرونش بکش و روی کاغذ بیاور و بعد دورش بینداز. افسانه میگوید رود پیدرا آنقدر سرد است که هر چه در آن بیفتد سنگ میشود. که میداند؟ شاید خوب باشد رنج را هم در آبهایش بیندازیم." کاغذ را گرفتم، مرا بوسید و گقت اگر خواستم می توانم برای ناهار برگردم. وقتی دور شد فریاد زد: "یک چیزی را فراموش نکن. عشق میماند. مردها هستند که عوض میشوند!" خندیدم. دوباره برایم دست تکان داد. مدتی خیره به رود ماندم. آنقدر گریستم که دیگر اشکی برایم نماند. بعد شروع به نوشتن کردم ... ²... گفت: باید به آن چه کودک درون سینهمان میگوید گوش بسپریم. از او شرمنده نشویم، نگذاریم بترسد، که تنهاست و شاید دیگر صدایش را نشنوند. کاری کنیم که بار دیگر احساس محبوب بودن کند. این کودک را راضی کنیم، حتی اگر مستلزم رفتاری نامانوس باشد، حتی اگر از نظر دیگران احمقانه بنماید ... گاهی اندوهی ژرف ما را فرامیگیرد که نمیتوانیم مهارش کنیم. میفهمیم که لحظه جادویی آن روز گذشته و هیچ نکردهایم. سپس زندگی جادو و هنرش را پنهان میکند ... پ.ن: . کاش کنار خونه مام یه رود پیدرایی، چیزی بود. اونجوری میتونستم استاد "طرح معماری2" رو به یه بهونه ای بکشم کنار رود و سر یه فرصت مناسب هلش بدم اون تو که سنگ بشه!!! جووووووووووووووون!!! . اصولا با این کودک درون مشکل دارم! یعنی تا یکی میگه: نازی! کودک درونت رو بغل کن! پفک براش بخر و اینا، یه جوریم میشه! از این حرفای تلقینی و این کتابای رمز موفقیت و راز خوشبختی و چه جوری ازدواج باحال داشته باشیم و بیایید اسرار زیاد شدن اعتماد به نفس رو براتون بگم و اینا هم چندشم میشه!!! ... از املت و کوکو سبزیم بدم میاد! ... از تو هم زیاد خوشم نمیاد چون دوستتم رک بهت میگما!!! ...
|
About![]()
کسی که جنگجوست باید همواره در حال جنگ باشد ...
مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 RAMBLE with me
..:: PHOTO is LIFE ::..
Miss Par3OOs (به زودی)
تاریکخونه |