|
پروژههام تموم شد ... وجدان بیدارم این روزا خفهام کرده! راست میگه خب! نمیگه؟؟؟ ... حیف این همه استعداد و باحالیت و اینا نیست که داره بشکه بشکه سر این بینظمی و تنبلیت من هدر میره؟؟؟؟ دی دی دی دینگگگگگگگگگگگگگگ!!!! برید کناااار!!! من آدم شدم!!! پ.ن: . کتاب «خاطرات دلبرکان غمگین من» رو یه مدت پیش down load کردم و خوندم. بسی بسی بسی زیبا بود. آخر نوشته بود. آخر توصیف احساس یه پیرمرد 90 ساله! ... یعنی من یکی که دقیقا فهمیدم 90 سالهام بشه چه حسی دارم. یه قسمتش یه جملههایی داشت که به این اندرزهای پرسه آگاه خیلی شبیه بود: « ... به خاطر وجود او برای اولین بار در سن نود سالگی با وجود طبیعی خود رو بهرو میشدم. فهمیدم که وسواس من برای اینکه هر چیز جای خودش باشد، هر کار به موقع انجام شود و هر کلمه به جای خود گفته شود محصول ذهن منظم من نیست، بلکه برعکس، همه نوعی تظاهر است که اختراع کردهام تا بی نظمی ذاتی خود را پنهان کرده باشم ... » بازم خوبه وجدان آگاه ما حداقل تو سن 90 سالگی ما رو بیدار نکرد! . میخواستم برای این کتاب "گابریل گارسیا مارکز" یه پست بذارم اما نتونستم جملههاشو انتخاب کنم ... همهاش کنار هم قشنگه ... لینکش اینه... کلش رو بخونید منصفانهتره ...فقط باید عضو سایت بشید که همش ۱۰ ثانیه طول میکشه ضرر نداره بعدا هم میتونید کتابای دلخواهتونو dl کنید ... . ای شاکی بد!!! میمون بیریخت خودتی نامرد! خب داشتم تو این مدت متحول میشدم!
من راه هجران را به خود، هرگز نمیدادم ولی آتش ره خود وا کند، چون از نیستان بگذرد هر کس که بیند حال من، داند که هجران دیدهام آری خرابی ظاهرست، آنجا که طوفان بگذرد
آقای حراست دانشگاه؟! ... یک سوال ... تار موی من مهمتره، یا دزدی که با آرامش کامل، در حال به تاراج بردن کل اموال دانشجویان دانشکده است!؟ ... حکایت علم و ثروت نیستا ... حکایت بودن و نبودنم نیست ... حکایت، حکایت خیلییییییییی سادهایه ... حکایت اینه که همه عرضه ما، به زل زدن به دخترای مردم و اصلاح پوشش اونا خلاصه شده ... حکایت اینه که من نه به فقر فرهنگی کار دارم، نه تورم ، نه بیکاری، نه فساد مالی و اداری، نه بیمارستانای پر مریض، نه فقر علمی اساتید دانشگاه، نه هیچ کوفت دیگهای ...چون فقط قیافه دختر و پسرای جامعه رو میبینم، و همه استعدادمم همینه که غیر چیزی که میبینم دیگه هیچی حالیم نیست، بنابراین هوووووووی تو! موهاتو بده تو روسریت نیشتم ببند! مگر نه کارت دانشجوییت توقیفه! ... اصلا مهم نیست اگه پسری سیگار بکشه دودشو بده تو حلق شماها!!! اصلنشم مهم نیست که تیشرت کوتاه آقایون آلن دلونی که توی کلاس جلوت نشستن، رفته بالا و حتی مارک لباس زیرشونم میتونی بخونی قشنگ!!! ... فقط این تویی که با اون تار موت داری گند میزنی به ریشههای اسلام!!! و این منم، یک مصلح اجتماعی، یک مسلمان کامل، یک پرفسورای جامعهشناسی! ... پ.ن: . حرص نخور بچه! جوش میخوری فشارت بالا میره! هوا میره! نمیدونی تا کجا میره!!! ... دست دست دست! . در 20 ساعت اخیر، 15 ساعت خوابیدیم!!! ... آخیششششششششششش! ... الهی قربان تختمان برویم!
به نام خدا! من ساعت 9 صبح به دنیا اومدم ... لطفا نگران من نباشید با تشکر پرسه یک روزه پ.ن: . این یادداشتیه که من برای بروبچ و رفقای قبل از تولدم تو آسمون فرستاده بودم! گفته بودن رسیدی یه تماسی بگیر! ... همینطوری الکی! . من خوب نیستم! اصلنشم خوب نیستم! اگه بهم می گفتن که 21 سال دیگه تو همچین روزی از 48 ساعت 3 ساعت میخوابی و تازه احتمالا در 96 ساعت بعدشم همین بساطته، عمرااااااااااااااااا پامو میذاشتم تو این دنیای نکبتی!!! ... دلم خواب و فیلم و کرانچی و شکلات کاکائو و اینترنت شبانهروزی و 10 تا کتاب باحال 1000 صفحهای و از این آهنگای "این کمرررررره؟ یا فنررررررررررره؟؟" میخواد! ... یه تخت راحت و گرم و نرم به اضافه یه عالم وقت آزاد که توش به هیچیه هیچیه هیچی غیر خودت و چیزایی که دوست داری فکر نکنی هم فراموش نشه! ... نوشابهاشم مشکی باشه لطفا! . دلم نمیخواد وارد دهه 30 بشم!!! ... ولم کنییییییییییییید! من نمیاااااااااام! ... کمکککککککککککککککک!!! ... کجا میبرندم کجا میبرند!!!؟؟؟؟ چرا میبرندم چرا میبرند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ . بسه دیوونه!!! برو به درسات برس دخترهی خل!!! آدم شو دیگه! خانوم شو!! باوقار شو!!! زشته!! ناسلامتی 21 سالته بدبخت!!!
اون روزا که بچه بودیم اون قسمت سبز زیر گل که وسطش یه نقطه سبز پررنگتره رو میخوردیم! ... به عنوان قرص توی دکتر بازی!!! یادش به خیر ... خوشمزه بود ...
خسته شدم ... ساعت 2:10 ... خیلی خستهام خیلی ... نه از اینکه ساعت 2 نصف شبهها! چون دیشب 4 خوابیدم، پریشب 6، دیشبشم 3 یا 4 .... یادم نیست ... مهتابی اتاق سوخته ... نور نارنجی لامپ “n” واتی داره کلافهام میکنه ... سرده ... این پروژه درس "معماری معاصر" رو که امشب تایپ کنم، فردا باید تمام روز رو بذارم برای "معماری اسلامی" 4 واحدی ... اگه استاد "طرح2" هم قرار شه 5شنبه بیاد کلاس تشکیل بده باید یه وقتیم بذارم برا "طرح2" ... پنجشنبه و جمعه باز میره برا "معماری اسلامی" چون شنبه روز تحویل پروژهاشه ... Hmmmmm ... شنبه و یکشنبه و دوشنبه باید پروژه "روستا2" و "ساختمان1" رو با هم انجام بدم ... سه شنبه تحویل روستاست و چهارشنبه تحویل ساختمان ... 4شنبه و 5شنبه و جمعه کامل میره برا پروژه "طرح2" که یه درس 5 واحدیه ... 3 روز واقعا کمشه ... خیلی کمشه ... نمیدونم میرسم یا نه ... گند بزنن ... واقعا گند بزنن به این سیستم ... سر انتخاب واحدم فقط 2 ساعت دیر رسیدم و همه استادای شلغم بهم رسید! ... فکر کن! ... حالا به قدر کافی واسه این ترم کار تو کلهام هست ... غصه استادا و درسای اون ترم رو میذارم واسه بعد ... هنوز خسته ام! ... هنوز اتاق نارنجیه! ... اما گرمه! ... چی گرمم کرد؟! ... فکر؟! ... فکر ... فکر ... امشب از اون شباییه که میخوام یه نیم کره از رو کلهام ببرم (beborram) و از رو سرم برش دارم، هر چی تو مخمه خالی کنم تو سطل آشغال و اون تیکه سرمو بذارم سر جاش ... وااااااااااااااااااااااااای ... چقدر خالی میشم! چقدر جا باز میشه واسه هوای تازه! ... آه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه دکتر هانیبال! کاش واقعی بودی تو ...
|
About![]()
کسی که جنگجوست باید همواره در حال جنگ باشد ...
مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 RAMBLE with me
..:: PHOTO is LIFE ::..
Miss Par3OOs (به زودی)
تاریکخونه |