تبليغاتX
پرسه تو پستو





















پرسه تو پستو

 

خیلی بهت خوش میگذره وقتی که دارم باهات حرف میزنم؛ از جو استفاده میکنی، یهو  گوشی موبایلمو برمی‌داری، از سکوت و حیایی که تو گرفتن موبایل از دستت به خرج میدم شرم نمیکنی، و میری تو inbox و sent و drafts ؟؟؟ ... میخوای پس فردا که جلو صغری و کبری و مریم و علی و اکبر و حسن نشستی یه حرفی واسه گفتن داشته باشی که پرسه تو گوشیش فلان داره و بهمان داره؟؟؟ ...

خدا همه ما رو  آدم کنه ... هم توی نفهم چندش رو ... هم منه جلبک چندش‌پرور رو!!!!

 

+نوشته شده در یکشنبه 30 دی1386ساعت2:37توسط پرسه //

  

این یه کتاب داستانه از زمان کوموچکومولیگیم! ... چند روز پیش تو کمدم پیداش کردم ... 5 تا قصه داره و آخر هر قصه هم یه کادری گذاشته و توی اون از خواننده سوال پرسیده ... مثلا تو یه داستانش گفته "حالا به نظر شما دوست واقعی چه کسی است؟"  یا "شما فکر میکنید چه اتفاقی برای موشها افتاد؟" !!! ... منم که آخر پایه!!! جواب همه‌اشونو دادم و آخر همه‌اشونم نوشتم: " این بود نظر من"!!! ... گویا کلیم حال کرده بودم از  اینکه نظر منو پرسیدن! ...

صفحه آخر کتابم یه جالی خالی گذاشته و گفته یه قصه از خودتون بنویسید ... این صفحه آخرشه و داستانیه که من نوشتم!!!

 

نقدی بر این داستان، اثر پرسه‌یوفسکی!

همونطور که ملاحظه می‌کنید در خط هفتم آمده: " ... وقتی مادر آمد دید یکی از جوجه‌هایش نیست. تعجب کرد ولی بعد فکر کرد که فردا نرود و یک جا قایم بشود تا ببیند کی جوجه‌هایش را می‌خورد ... "

یعنی مادره آخر خونسرد بوده‌ها!!!! اول تعجب کرده بعدش فکر کرده که یه جا قایم شه ببینه کی جوجه‌هاشو میخوره!!! چیزی که زیاد بوده جوجه! ... البته ناگفته نماند این از ویژگیهای یه نویسنده « قوی آیکیو » هست که یه صحنه کاملا درام رو طوری توصیف میکنه که در خواننده کوچکترین تشویشی ایجاد نشه! ...  

در جای دیگری از این داستان داریم: " ... مار کمی سر و صدا کرد ولی بعد به روی زمین افتاد و خفه شد و مرد ..." ...  بله عزیزان! ... اصلا تعجب نکنید ... دقیقا به همین راحتی! ... خواهراااااااان! برادرااااااااااان! مرگ در سایه نشسته است به ما می‌نگرد! ... ممکنه اولش یکم سر و صدا بکنین، اما بالاخره میفتین و میمیرین! ... توجه به اصل فناپذیری و ناپایداری لذتهای دنیوی در این داستان له له میزنه! ... باشد که عبرت گیریم و آدم شویم و قدر نویسنده‌های نابغه مملکتمون رو بیشترتر بدونیم!

تا یه برنامه دیگه و یه نقد دیگه، روت سیاه!، اینو دیگ به دیگ میگه!!! ... حالا دست دست دست! ... 

پ.ن:

. اینقده خوبه آدم چند تا امتحان پشت سر هم داشته باشه! هی یه جوریش میشه انگار! هی پستش (postesh!) میاد! ... البته من همچنان خوبما! یعنی همچین روحیه‌امو حفظ کردم که پترسم (! petros) وقتی انگشتش تو سوراخ سد آب بود اینجوری حفظ نکرده بود!!! ... اصلا میخوام امشب زنگ بزنم به این مدیر گروه نازنین، بگم اگه احتمالا حوصله برنامه‌ریزی و اینا نداری اصلا خودتو نگران نکنیا!!! همه امتحانارو بنداز تو یه روز! دانشجو (...) خورده که میگه تراکم زیاده! چشمش کور، دندش نرم، به جای اینکه بیاد دانشگاه میرفت سر چهار راه آدامس میفروخت! ...

  

+نوشته شده در دوشنبه 24 دی1386ساعت2:2توسط پرسه //

 

بسمه تعالی! امتحان امروز گند زده شد! ... عجب روز خاطره‌آمیز آسفالته‌ای بود! ... راستش دیدم من که از نصف بیشتر نخوندم، حالا هرچیم بشینم وقت گرانبهای خودم هدر داده میشه! برا همین رفتم برگه‌امو زود دادم! ... اما چشمت روز امتحان نبینه، استاد مگه برگه‌امو میگرفت؟! هی میگم استاد به جون خودم دیگه بیشتر از این نمیتونم بنویسم، حالم خوب نیست!!! ... هی میگه نه! بشین بنویس! بشین!!! ... بعد کلی چونه زدن سر جلسه امتحان،به زور مارو جلو برو بچ و ملت دانشجو نشونده رو صندلی هی میگه کجا مشکل داری!!! ... جل الخالق!!! ... بابا من خودم علاقه دارم این درس رو دوباره باهات بگیرم استاد عزیز چرا متوجه نیستی! چرا میخوای منو به زور پاس کنی هان؟؟؟؟ ... خلاصه کلی ضایعمون کرد!چه با ابهت و صلابتم پا شده بودم برگه‌امو بدم! کفر همه دراومده بود که این چقدر زود نوشت!!!

الهی! دلم برا خودم خیلی سوخت! نازی پرسه! ببین کارت به کجا رسیده که خودت میخوای بیفتی اما استاد نمیذاره!!!!

تا چشتون دربیاد اینقدر امتحانارو پشت کله هم نندازین! اصلا این حرکت من نمادین بود! به نشانه اعتراض به سیستم آموزشی این کارو کردم!

پ.ن:

. پاس نمیشم؟! پاس میشم؟! پاس نمیشم؟! پاس میشم!؟   نچ! پاس نیمشم!

 

+نوشته شده در پنجشنبه 20 دی1386ساعت11:56توسط پرسه //

 

... آواز گنجشک و بلور و برف

آواز کار و زندگی و حرف

آواز گلهایی که در سرما و یخبندان نخواهند مرد ...

در سرما و یخبندان نخواهند مرد ...

نخواهند مرد ...

پ.ن:

. این گل رز سرخوش و خجسته دلی که میبینید، تو باغچه خونه ماست ... ببینش تو روخدا! دنیارو سیل و کاترینا و برف و کولاک ببره‌، اصلا نمیگه خرت به چند من!!! همین شکلی میمونه تا چشم هرچی بلایای طبیعیه کور شه!!! کلا مشت محکمیه بر دهان استکبار جهانی! ... امید رو از این یاد بگیر! خجالت بکش نصفِ toe! (تنها راهی که من "تو هست" رو به زبون عامیانه بگم همین بود دیگه شرمنده!)

. اکوی آخر شعر رو حال کردی؟؟؟ نه خدایی حال کردی؟؟؟ ...

. من همینجا اعلام میکنم که به جون استاد درس "آشنایی با معماری معاصر"مون که میخوام سر به تن مبارکش نباشه، این شعر مال من نیست! دوباره نیاین کامنت بذارین که به به! پرسه تو این هنرارو داشتی و ما نمیدونستیم؟! ... البته در اینکه من شاعرم و اینا شک نکن! ولی خب فقط یه موقعهای خاصی شعرم میاد! شعر من نقل و نبات نیست که هی اینجا و اونجا هدرش بدم که! ... این کامنتارو که میذارید آدم آب میشه میره تو حلق زمین از خجالت!(تو این شکل من خجالت کشیدم و دارم آماده میشم که برم تو زمین! حالا چرا اون گل دستمه، الله اعلم! چه میدونی، شاید مثلا یکی تو زمین منتظرم بوده! ... منظورم اجدادم و ایناسا! کدوم پلاتیپوسی آخه تو زمین با طرفش قرار میذاره هان!؟)

 

+نوشته شده در چهارشنبه 19 دی1386ساعت16:4توسط پرسه //

 

به نام آنکه هر چه میخواهیم از اوست و هر که این روزها بر درگاهش زانو زده دانشجوست!

توی این روز زیبا و دلفریب و برفیه سگی که فقط دو روز مونده تا 4 تا امتحان پشت کله هم من شروع بشه، یه کشف خیلی بزرگ کردم!

تعداد نظرات 6 پست قبلیه منو نیگاه کنید تا ملتفت شین!!! ...

اصلا کدوم اورانگوتانی گفته که 13 نحسه هااااان؟؟؟؟ ...

این 13 میتواند ربطی هم به روز تولد من که همانا باز هم سیزدهم میباشد داشته باشد چگونه آیا ؟!

آقایون و خانومای محترم! بنده درست تو نقطه عطف زندگیمم و 48 ساعت دیگه مونده تا 4 تا پله ترقی رو یکی کنم و حالی بدم به ملت! محض رضای آفریدگار، 13 رو از طالع من حذف کنید! آخه چرا اینجوری نظر میدین!؟ چرا با سرنوشت یه جوون خوشگله با شخصیت آینده دار اینطوری میکنید؟؟؟؟ من چه هیزم خیسی به شماها فروختم هااااان؟؟؟ ...

خدایا این 4 روز رو یکم بیشتر به من توجه کن قول میدم به جاش 4 روز از زندگیم رو دربست ازت هیچی نخوام!

با تشکر

پرسه کله منقبضی!

 

+نوشته شده در جمعه 14 دی1386ساعت13:55توسط پرسه //

 

       Why are you trying hard to turn the green dreams into fall …

       Leave me alone; let me breathe my days fresh …

 

+نوشته شده در جمعه 14 دی1386ساعت1:1توسط پرسه //

 

... بعضی موقعها خیلی خوبه که آدم جسارت داشته باشه ... یعنی بپره تو رودخونه و برخلاف جهت رود شنا کنه ... وقتی مطمئن باشی که زیر اون تخته سنگ وسط رودخونه که همه با حرکت آب میان و به سادگی از کنارش میگذرن، یه گنج بزرگ پنهان شده، چه اشکالی داره که بزنی به آب و به جای اینکه با همه بیای پایین، رو به بالا شنا کنی؟ ! ... آره، خیلیا با انگشت نشونت میدن و به حماقتت میخندن! ... اما تو چیزی رو میبینی که اونا نمیتونن ببینن ... و باید به این بیناییت ایمان داشته باشی ... ایمان داشته باشی که وقتی سنگ رو بلند میکنی و ... گنج رو میکشی بیرون ...میفهمی و میفهمونی، که چند دقیقه شنا کردن بر خلاف جهت آب، از چندین سال رهایی توی مسیر رودخونه و سوار شدن روی موجی که همه رو با خودش میبره، لذت‌بخش‌تره ...

                                                                                فرازهایی از وصیت‌نامه پرسه بانو

                                                                                  (احتمالا در دیدار با تنی چند از دانشجویان مشروطی باهوش)

                                                                              رحم الله من یقرا فاتحه مع الصلوات!

پ.ن:  

. مثل اینکه آخر هر حرف جدییم، من باید آخرش زهر یخمکی خودمو بریزم! به خدا این متنم جدی بود ... به جون خودم جدی بود ...

. حالم این روزا خیلی خرابه ... میخوام این صفحه کلید رو بکوبم تو سر مانیتور، ماکت رو بگوبم تو سر استاد، کیف و کتاب رو بکوبم تو فرق هرچی دوست و رفیقه! ... میخوام این کله منقبض شده‌ام رو بکوبم تو دیوار!... یه حسیه میدونی!؟ ... چه جوری برات بگم ... آهان! مثلا عین اینکه یکی یه بادکنک رو از سوراخای دماغت بکنه تو کله‌ات، طوری که سر بادکنک بیرون باشه، بعد با یه تلمبه هوا هی توشو باد کنه! ... اونجوری چه فشاری میاد به مخت؟! دقیقا اون حس رو دارم!!!!

. نخند! واقعا همون حس رو دارم! ... تو تا حالا مگه اینجوری نشدی؟! ... دقیقا حس میکنم یه چیزی تو کله‌امه که میخواد منفجر شه بیاد بیرون!!! ... سه بار کله‌امو کوبیدم تو دیوار! باور کن! بهتر شدم ولی خوب نشد!!! ... یعنی من دارم میمیرم؟! ...

 

+نوشته شده در پنجشنبه 13 دی1386ساعت2:18توسط پرسه //

 

He who dose not see the kingdom of heaven in his life, will never see it in the coming life . . .

The subtlest beauties in our life, are unseen and unheard . . .

 If you wake up someday and you touch no one by your side, just remember that, this is not the end . . .

 سال نوی میلادی به همه دوستان مباااااااااااااااااااارک

اینم دوتا کادوی هیجان انگیزناک!   

تقدیم با عشق! 

پرسه بانو

(جون من ساعت پست گذاشتن منو ببین! ... اینجا کجاست؟ من کیم!؟ کی کجاست؟! من چرا اینجام اصلا!!! ... چه کسی بود صدا زد پرسه؟؟؟ ... لحاف تشکم کوووووووووووووووووو؟؟؟؟؟؟  به جوووون خودم نباشه به جون تو الان دقیقا این شکلیم >>> )

 

+نوشته شده در چهارشنبه 12 دی1386ساعت4:30توسط پرسه //

 

    Wowwwww!  ...

 داشتم فکر می‌کردم اگه همچین دستگاهی یه روز میومد ایران، چقدر بعضیا از اون استقبال میکردن!!!

دیگه نیروی انتظامی بیچاره مجبور نمی‌شد هی طرح تابستونی بده و طرح زمستونی بده و زحمت بکشه! (بازم خدارو شکر که همش 4 تا فصل دارم مگر نه پدر صاحب بچه در میومد!)

خدایی حسابی حال می‌کردن باهاشا نه؟!  ...

 

پ.ن:

. الهی! نازی نازی!  احتمالا حراست دانشکده مام و شاید دانشکده شمام(!) هر شب خواب همچین چیزیو میبینن! طفلکیا!  ...

. به نام خدا! اینجانب هر گونه وابستگی خود را به غرب و شرق و شمال و جنوب تکذیب کرده و همینجا با قاطعیت فراوان اعلام می‌کنم که مرگ بر ضد هر چی حراست دانشکده است! برو کنااااااااااار ... برو کنااااار ... آهان ... اینم چند تا مشت محکم بر دهان آمریکای بی‌تربیت >>>  

 

+نوشته شده در دوشنبه 10 دی1386ساعت13:10توسط پرسه //

 

خوابم نمی‌ربود ...

نقش هزارگونه خیال، از حیات و مرگ، در پیش چشم بود ...

شب در فضای تار خود آرام می‌گذشت ... از راه دور بوسه سرد ستاره‌ها، مثل همیشه بدرقه می‌کرد خواب را ...

من در پی ستاره خود می‌شتافتم ... چشمان من به وسوسه خواب گرم شد ...

 

ناگاه، بندهای زمین در فضا گسیخت، در لحظه‌ای شگرف، زمین از زمان گریخت! ...

در زیر بسترم چاهی دهان گشود، چون سنگ در غبار و سیاهی رها شدم، می‌رفتم آنچنان که ز هم می‌شکافتم ...

دردی گران به جان زمین افتاده بود، نبضش به تنگنای دل خاک می‌تپید، در خویش می‌گداخت، از خویش می‌گریخت ...

می‌ریخت، می‌گسست؛ می‌کوفت، می‌شتافت؛ وز هر شکاف، بوی نسیم غریب مرگ، در خانه می‌شتافت ...

انگار خانه‌ها و گذرهای شهر را چندین هزار دست، غربال می‌کنند ...

مردان و کودکان و زنان می‌گریختند، گفتی که این گروه ز وحشت رمیده را، با تیغ‌های آخته دنبال می‌کنند ...

 

آن شب زمین پیر، این بندی گریخته از سرنوشت خویش، چندین هزار کودک در خواب ناز را کوبید و خاک کرد ...

چندین هزار مادر محنت‌کشیده را، در دم هلاک کرد ...

مردان رنگ سوخته از رنج کار را در موج خون کشید، وز گونه‌شان تبسم شوق و امید را، با ضربه‌های سنگ و گل و خاک، پاک کرد ...

در آن خرابه‌ها، دیدم که مادری به عزای عزیز خویش، در خون نشسته بود ... در زیر خشت و خاک بیچاره بند بند وجودش شکسته بود ... دیگر لبی که با تو بگوید سخن نداشت ... دستی که در عزا بدرد پیرهن نداشت ...

زین پیش جای جان کسی در زمین نبود، زیرا که جان به عالم جان پر می‌گشود ... اما در این بلا، جان نیز فرصتی که برآید ز تن نداشت ...

 

شبها که آن دقایق جانکاه می‌رسد، در من نهیب زلزله بیدار می‌شود ... در زیر سقف مضطرب خوابگاه خویش، با هر نفس تشنج خونین مرگ را احساس می‌کنم ... آوار بغض و غصه و اندوه، بی‌امان ریزد به جان من ... جز روح کودکان فرو مرده در غبار، تا بانگ صبح نیست کسی همزبان من ...

آن دستهای کوچک و آن گونه های پاک، از گونه سپیده‌دمان پاکتر کجاست؟!

آن چشمهای روشن و آن خنده‌های مهر، از خنده‌ بهار طربناکتر کجاست؟!

 

اوخ، زمین به دیده من بی‌گناه بود، آنجا همیشه زلزله ظلم بوده است ... آنها همیشه زلزله از ظلم دیده‌اند ...

در زیر تازیانه جور ستمگران، روزی هزار مرتبه در خون تپیده‌اند ...

آوار جهل و سیلی فقر است و خانه نیست، این خشتهای خام که بر خاک چیده‌اند ...

دیگر زمین تهی‌ست، دیگر به روی دشت ... آن کودکان ناز، آن دختران شوخ، آن باغهای سبز،

آن لاله‌های سرخ، آن بره‌های مست، آن چهره‌های سوخته از آفتاب نیست ...

 

تنها در آن دیار، ناقوس ناله است که در مرگ زندگی است ...

 

+نوشته شده در جمعه 7 دی1386ساعت0:24توسط پرسه //

 

چه جوری توی این سرما گل دادی؟ ...

به منم یاد میدی؟ ... توی سرما شکفتن رو ...

 

+نوشته شده در یکشنبه 2 دی1386ساعت5:48توسط پرسه //