تبليغاتX
پرسه تو پستو





















پرسه تو پستو

 

یه پاییز رویایی دیگه رفت و ... یه زمستون طولانی دیگه رسید ...

دلای همتون بهاری ... شب یلدای خاطره‌انگیز و شادی رو براتون آرزو میکنم ...

شعر قشنگی برای این مناسبت پیدا نکردم ... و مثل همیشه از حافظ کمک گرفتم ...

 

            ساقی ار باده از این دست به جام اندازد                 عارفان را همه در شرب مدام اندازد

            ور چنین زیر خم زلف نهد دانه خال                         ای بسا مرغ خرد را که به دام اندازد

            ای خوش آن عاشق سرمست که در پای حبیب       سر و دستار نداند که کدام اندازد

            زاهد خام که انکار می و جام کند                           پخته گردد چو نظر بر می خام اندازد

            روز در کسب هنر کوش که می خوردن روز               دل چون آینه در زنگ ظلام اندازد

            آن زمان وقت می صبح فروغست که شب               گرد خرگاه افق پرده شام اندازد

            باده با محتسب شهر ننوشی زنهار                        که خورد باده‌ات و سنگ به جام اندازد

           حافظا سر ز کله گوشه خورشید برآر                      بختت ار قرعه بدان ماه تمام اندازد

 

                                                ... و سلام! شبهای طولانی و آرام زمستانی ...

 

+نوشته شده در پنجشنبه 29 آذر1386ساعت12:10توسط پرسه //

 

یعنی خیلی باحالیا!!!! ... آخه دختر! تو مگه 20 واحد درس برنداشتی این ترم؟؟؟ مگه یه عالمه پروژه نداری هااااان؟؟؟ ... به جای اینکه بشینی ماکت درس 5 واحدی فرداتو بسازی نشستی کاکتوس به کاکتوس پیوند میزنی؟؟؟ ... ببینش تو رو خدا!!! کش تنبون وصل کرده به کاکتوس مادرمرده!!!! ... آخه درد! نیشتو ببند!!! ... خجالت بکش! شب تحویل پروژه نشستی باغبونی میکنی؟؟!! ... من همین جا از جمیع خونندگان این وبلاگ معذرت میخوام!!! ...

امضا: وجدان آگاه پرسه!

 


.عکس تکی که بدون کش هست مال کاکتوسیه که خریده بودم حدود 2 ماه پیش ... اون کاکتوس سبز زیرش پوسید و من یه کاکتوس سبز جدید خریدم و اون قرمزاشو به این جدیده پیوندوندم! (چه پیچیده بوده کارما!)

شعار هفته: من یک روز با تو پیوند میخورم، با هر چه که پیوندمان بزند ... حتی یک کش!!!

پیوندتان مبارک!!! ... حالا دست دست دست!!!

 

+نوشته شده در جمعه 23 آذر1386ساعت2:26توسط پرسه //

 

برای درس " آشنایی با معماری اسلامی" با دوستم رفته بودیم سر بنایی که موضوع پروژه‌امونه ... یه مسجد- مدرسه قدیمی خیلی قشنگ ...

بنای واقعا محشریه اما به خاطر اینکه طلاب توی حجره‌هاش درس میخونن، توریستها و گردشگرای داخلی و خارجی اجازه ندارن واردش بشن! ... ما هم با کلی حرف و ترفندهای خاص تونستیم اجازه بگیریم،اونم فقط ساعت 11 تا 12 که موقع نمازه و در مسجد رو به عموم بازه! (حالا دست دست دست! این قافیه منو ول نمیکنه!)

بگذریم ... چیزی که میخوام در موردش بنویسم مربوط به این اعلامیه ترحیمیه که روی کاشیهای دیوار ورودی مسجد زده بودن:

 

این عکس رو که دیدم یه مدت جلوی مسجد وایسادم و فقط تاسف خوردم! ... مسجدی که طلاب توش درس میخونن، پنجره‌های قدیمی و تاریخیشو خراب میکنن که لوله بخاری از توش رد کنن، رو کاشیکاریهای باارزشش اعلامیه ترحیم میزنن، و خنده‌دارتر از همه اینکه عقده‌ها و مخالفتهای خودشونو با پاره کردن عکس کراوات آدم بیچاره‌ای که فوت کرده و دیگه نیست که سلیقه شخصی لباس پوشیدنشو بکوبن تو فرق سرش خالی میکنن! ...

آخرش چی؟! ... یعنی اینقدر دین ما ذلیله که به چنین حمایتهایی نیاز داشته باشه؟؟؟

آدم دلش برای چنین بناهایی میسوزه ... اینقدر تاریخ معماری ما غنیه که از وفور آثار تاریخی، به بی‌احترامی به اونا کشیده شدیم! ... واقعا چیه این مملکت سر جاشه که این باشه! ...

از این غرغرا زیاد بلدیم، امیدوارم روزی بیاد که امثال تو و من بتونیم توی مسیر شغلیمونو فعالیتمون، یه قدمی برای این مشکلات برداریم ...

 

+نوشته شده در دوشنبه 19 آذر1386ساعت0:45توسط پرسه //

 

 با توجه به تصویر زیر به سوالات داده شده پاسخ نسبتا مناسب دهید:

1) به نظر شما دانشجوی این مملکت چه‌جور موجودی است؟

الف) دانشجو آدمی است که فرق سایت کامپیوتر و کافی‌شاپ را نمی‌داند.

ب) دانشجو آدمی است که فرق زبان فارسی و انگلیسی را نمی‌داند.

ج) دانشجو آدمی است با این اعتقاد که اصولا هیچ چیز با هیچ چیز فرق ندارد و کلا هم دقت نمی‌کند.

د) دانشجو آدمی است که حق ندارد در سایت کامپیوتر گرسنه یا تشنه شود.

ه) دانشجو قطعا آدم نیست.

2) با توجه به اینکه نوشته‌ی بالایی مدتها پس از نوشته‌ی پایینی روی در سایت کامپیتر دانشگاه نصب گردیده، به نظر شما مضمون نوشته سوم چه خواهد بود؟

الف) رز گل من! جیییییییگر! الهی رئیس دانشکده برات تیکه تیکه شه ... قاقالی‌لی‌هاتو بخور بعد بیا تو ... باشه گوگولی بابا؟!

ب) با خرمگس آفریقاییم اینجوری حرف میزدم تا حالا فهمیده بود! ... نیار تو اون کوفتیایی رو که دستته کارد بخوره تو اون شکمت!

ج) My darling! Do not bring all kinds of drinking and foods here. Thank you very much googooli!

(دکمه زیر را فشار دهید تا این پیام به زبان دلخواه شما روی در، نمایش داده شود!)

د) امید مملکت! گل باغ دانش! عزیز برادر! خواهر دینی! نور چشم رهبر! ... جرئت داری با اون موهبت الهی که دستته بیا تو!   

ه) کافی شاپ حسین آقا و برادران! (سایت کامپیوتر به انباری کنار توالت دانشکده منتقل شد تا چشم همتونم کور شه!)

3) مسئولان دانشگاه پرسه اینا:

الف) بسیاااااااااااااااااااار خجالتی و مودبند!

ب) به رنگهای سبز فسفری و قرمز اناری علاقه فراوان دارند!

ج) معتقدند که گربه‌ها و سوسکها، خیلی تمیزتر از انواع آبمیوه‌‌ها و خوراکی‌ها هستند!

د) موجوداتی هستند سرخوش، مهربان، وظیفه‌شناس و بانمک که با خوبی و خوشی در کنار هم زندگی خوب و پاستوریزه‌ای را سپری می‌کنند!

ه) به زودی پرسه رو به دفتر رئیس احضار میکنن و پرونده‌اش رو میذارن زیر بغلش و میگن: "و این تویی، پرسه، یک دانشجوی مارکدار"!

پ.ن:

. من وقتی گشنه باشم این پیامای بهداشتی مهداشتی حالیم نیست! ... باشه درست! تمیز میخورم و سایت رو هم کثیف نمیکنم، اما میخورم! ... گوریل نیستم که بتونم تشنگی و گرسنگی رو تحمل کنم و با چشمای از کاسه دراومده این همه وقت بشینم پای کامپیوتر!!! ... نمونه‌اش همین سه‌شنبه که به مناسبت روز دانشجو یه کیک عظیم با پول دانشجوا پخته بودن و روی 4-5 تا میز بزرگ جا داده بودن و به هر کی یه تیکه میرسید ... منم کیکم رو درست پای کامپیوتر، توی سایت، نوش جونم کردم! ... آخ که چقدر خوشمزه بود! ...  جای خالیش رو توی بشقاب، قشنگ میشه حس کرد نه؟؟؟؟  

 

. دانشجوی عزیز!

روزت مبارک ...

تو هم حتما مثل من مدتهاست فهمیدی که هیچکی توی این مملکت ننشسته تا کمک کنه که آینده خوبی برای خودت بسازی ... هر گلی زدیم به سر خودمون زدیم ...   

یک عمر دانش‌آموزی کردیم تا یک عمر دانشجویی کنیم ... آموختیم و دانشگاه را دیدیم و دانش را نجستیم! ... دانش در عمق اقیانوس است و ما را سالهاست به اردوی حمام آفتاب، بر روی آبهای آزاد آورده‌اند ... 

                                                                                                                      شاد باشید و دانشجو!

                                                                                                                     پرسه بانو

 

+نوشته شده در جمعه 16 آذر1386ساعت0:20توسط پرسه //

 

بعد از این دلتنگیه زیاد کلی تلقین درمانی کردم با خودم و زور زدم تا همه خاطرات شیرینم ییهو یادم بیاد! ... یاد اون روزی افتادم که توی یه مهمونی بعد از کلی صرف وقت، با خواهرم، تونستیم به پسردایی کوچیکم که 3-4 سالش بود یاد بدیم تا به جای "پرتلاق" بگه "پرتقال!"، اوف ف ف ف ف ف! پدرمون به معنای واقعی کلمه دراومد! ... موضوع، دیگه کم کم حیثیتی شده بود چون ملت به شدت ماجرارو دنبال میکردن تا اگه ما موفق نشدیم به این حالت  کر کر بهمون بخندن!!! ...

 روند تلاشمون خلاصه شده اش به شرح زیر بود!:

ما: بگو "پر"   

اون: "پر"

ما: "ت"  

اون: "ت"

ما: "قال!" 

اون: "قال"

ما: "آفرییییییییییییین! دیدی آسونه؟! ... حالا بگو پرتقااااااااااااااااااااااااااااااااال" 

 

اون: "پرتلاااااااااق"!!!

ما: 

اون:

بقیه: 

 

پ.ن:
. البته ما موفق شدیما ... و در اون روز حماسی از طرف والدین کودک کلی ازمون تقدیر و تشکر به عمل اومد!

. ناگفته نماند که خود استعدادمم تا ۵-۶ سالگی به "اسفناج" میگفتم "افسناج"  ... بین خودمون میمونه دیگه نه؟؟؟ ... از قدیم گفتن پسر دایی حلال زاده به دختر عمه اش میره!!! 

 

+نوشته شده در چهارشنبه 14 آذر1386ساعت12:10توسط پرسه //

 

دلم تنگ است ... دلم تنگ است ...

دلم بی‌رنگ بی‌رنگ است ...

دلم چون کودکی در عمق این دنیای صد دالان، پریشان حال و سرگردان، سراغ از دامن گلدار سرخ مادر تبدار میگیرد ...

به هر سو می‌دود، حیران و بی‌تاب است و هر دامن که می‌گیرد، نگاهش را نگاهی سرد و خشک و تار می‌گیرد ...

دلم دیدی که دستت را ز دست او رها کردی؟! ... سپید و سرخ این دنیای رنگی دیدی و بر خود جفا کردی؟! ...

دلم دیدی که رنگ سرخ و سبز و آبی و نیلی، تو را از دست دستانش رها کرد و، تو را سر بر هوا کرد و، صدا کرد و صدا کرد و ...

دلم دیدی چه‌ها کرد و، کشیدت هر طرف هر گوشه آشوبی به پا کرد و ...

دلم دیدی که آخر بر دل زخمیت خندید و، تو را در وحشت شب‌های پرآشوب شهر وحشیان ناگه رها کرد و ...

دلم دیدی که دستان نحیفت را ز دستانش جدا کرد و، سرت بر هر دری کوبید و هر آنی تو را در سینه‌ی یخ‌بسته‌ی غمگین محتاجی، چه بی‌شرمانه جا کرد و ...

کنون تنها تو ماندی و رهایی و جدایی و مرام بی‌وفایی و ...

تو ماندی بین این دیوار و آن دیوار و، دالان‌های تو در تو و تاریکی این اشباح غمبار و ...

دلم با خود چه کردی؟! ای دل دلتنگ بی‌سامان ...

خدایا! ساز و آوازی؟؟؟ ... خدایا نغمه و رازی؟؟؟ ... چه هستی ای که هر جا میروم آخر تو آنجایی ...

خدایا صحبتی، لبخند و ایمایی ... خدایا یک اشاره، چهره‌ای بنما و سیمایی ...

اگر هستی، چرا این حس بودن در درونم خشک و بی‌روح است؟! ... چرا درهای درک بودنت را بر دلم بستی؟ ...

نه دریایی که موجت همدمم باشد، سکوتت ساکتم سازد، و درمان غمم باشد ...

نه کوهی تا نگاهم در نگاه هیبتت افتد، و فریادم، به سویم بازگردانی، بدانم هستی و این مرهمم سازد ...

نه خورشیدی، نه مهتابی ... نه بیداری، نه در خوابی ... نه بادی، نه نسیمی، نه گلی، نه برکه آبی ...

نه سازی تا به لرزش‌های انگشتان لرزانم نوا سازی ... نه میخندی که من را از پریشان حالی و حیرانی و سرگشتگی‌هایم رها سازی ...

خدایا! ای که میگویند و می‌دانم که می‌دانی ... که می‌فهمی و می‌بینی و می‌خوانی ...

خدایا! ای که هستی، ای که هستی، ای که هستی ... کاش می‌گفتی گناهش چیست ...

گناهش چیست آن کودک که دستت را رها کرده ...

تو را بی‌رنگ دیده، با سپید و سرخ و نارنجی این بازار تا کرده ...

تو بی لبخند بودی، خنده‌ای دیده، صفا کرده ...

تو ساکت بودی و، قلبش تپیده هر که اسمش را صدا کرده ...

خدایااااااااااااااااااااا ... ای که هستی ... ای که هستی ... ای که هستی ...

کاش ... می‌گفتی ... گناهش ... چیییییییییییییییییییییسسست .............................

پ.ن:
. ... خدا رو شکر ... که تونستم دلتنگیمو با این نوشته خالی کنم ... متنی که قبل از این شعر، برای این پست نوشته بودم واقعا وحشتناک بود ... وحشتناک ... کاش همیشه شاعر بودیم ... کاش ...

. عکسایی که آدرس بلاگ رو دارن از خودم هستن ... خوشحال میشم اگه عکسی گذاشتم نظرتونو در موردش بدونم ...

 

+نوشته شده در پنجشنبه 8 آذر1386ساعت21:56توسط پرسه //

 

۱) اتاقم سرده ... هیچ صدایی نمیاد ... روی تخت دراز کشیدم و مینویسم ... بوی برگ پاییزی اتاقو گرفته ... 5 دقیقه پیش یاد برگایی افتادم که دو هفته قبل لای کتاب گذاشته بودم و رفتم سراغشون ... الان کنار دفترم هستن و دارم نگاهشون میکنم ... چقدر قشنگن ... چقدر با هم فرق دارن ... ساکت، خشک، شگفت‌انگیز! ... رنگای پاییزی و بوی باغ بارون خورده خزون ...

دلم تنگه ... دلم آهنگ " گلنار" رو میخواد ...

گلنااااااار ... گلنااااااااار ... کجاییییییی که از غمت ... ناله میکند ... عاشق وفاداااااار ...

گلناااااااار ... گلنااااااااااار ... کجایییییی که بی تو شد ... دل اسیر غم ... دیده‌ام گهربار ...

گلناااااااار ... گلناااااااااار ... دمی اولین شب ... آشنایی و ... عشق ما به یاد آااااااار ...

گلناااااااار ... گلنااااااااااااااار ... در آن شب تو بودی و ... عیش و عشرت و ... آرزوی بسیااااار ...

... بود ... مرااااااااااا ... در دل شب تااااااااااااااار ... آرزوی بسیاااااااااااااار ...

تا به کی پریشاااااااان ... تا به کی گرفتاااااااااااااااااااااااااار ...

یا مده مرا ... وعده وفا ... راز خود نگهدااااااااار ...

یا به روی من ... خنده ها بزن ... قلب من بدست آاااااااااااار ...

2) ...

3) ...

4) ...

و ...

پ.ن:

. خیلی چیزا میخواستم بنویسم ... همون ورجه وورجه‌های همیشگی مخصوص پرسه! ... اما ... پرسه آروم و دلتنگم یه موقعهایی با مظلومیت بیدار میشه و اتود قرمزو میگیره دستش ... گناه داره ... باید بیشتر بهش فکر کنم ...

. میخواستم آهنگ "گلنار" رو براتون آپلود کنم ... اما نمیدونستم چه جوری حجمشو کم کنم ... آهنگ گلنار ... عکسای برگای پاییزی که لای کتاب خشک شدن ... یه پستوی آروم ... یه شب سرد ... و خدایی که همین نزدیکی‌ست؟

 

 

+نوشته شده در دوشنبه 5 آذر1386ساعت1:20توسط پرسه //

 

یعنی آخر الگوی دینی هستیا! اصلا روی هرچی الگو هست کم کردی! ... تو رو نمیگم! تو اصلا کجات شبیه الگوی دینیه!؟ ... با این همسایه بغلیم که به شغل شریف الگو مشغوله(!) ... آخه دین! ایمان! اخلاق! آخر رعایت حقوق همسایه! ... تو آدمی؟! ... چرا اینقدر عصبانیم!؟ خب الان میگم برات ...

این جناب حاج‌آقا و خانواده گرامی (که روی هم یه چیزی میشن تو مایه‌های سپاه هراکلیوس!)، یه درخت بزرگ اکالیپتوس تو خونه‌اشون داشتن درست چسبیده به دیوار ما، که احتمالا ریشه‌هاش پدر چاه فاضلاب خونه ما رو هم درآورده و میشه تو چندتا خیابون اونطرفتر هم پیداشون کرد! ...

چند وقت پیش، طبق رسم همیشگی خانوادگیشون(!)، ییهو ریختن تو حیاط و جیر و ویر و سر و صدا که چه خبره؟! میخوان شاخه‌های درخت اعظم رو ببرن ... آقا، دو تا پسرای انیشتینش رو بدون هیچoohoonni  ehenno فرستاده رو دیوار و اونام با اره شاخه‌ها رو میبریدن و الهی الهی به امید تو! هر جا افتاد افتاد!!! ... روز بعدشم زنگ زدن و یه اپسیلن اجازه گرفتن که بیان شاخه‌هایی رو که افتاده تو حیاط ما، ببرن! ... خب این هیچی! ... ما گفتیم اشکالی نداره، عوضش از شر برگ ریختناش راحت شدیم ...

اما چشمتون روز بد نبینه! ... یه صبح روی تخت جدیدم که آخر صفاست و حال میده برا لالا، خوابیده بودم که یه صدایی بلند شد مثل انفجار توپ! ... 4 ستون خونه لرزید! ... درست عینهو تو فیلما 3 متر از جام پریدم و مثل مارگزیده‌ها، چند دقیقه شوکه و با موهای سیخ سیخ رو تخت نشستم! ... حالا چه خبره؟! ... آقایون استعداد، باز اومدن رو دیوار و با اره‌برقی، تنه درخت به اون گندگی رو بریدن و افتاده تو خونه ما!!! ... یعنی یه چیزی میگم یه چیزی میشنویا! ... آخه تو که یه نخود عقل نداری چرا مثل بز میفتی به جون تنه درخت؟! ... حالا عقل نداشتنتو نمیشه کاریش کرد، بالاخره خدا به یکی (من!) میده و به یکی (تو!) نمیده! ... اما حالا که بزی، لااقل قبل از این نابغه‌بازیات یه زنگی بزن، یه اجازه‌ای بگیر، یه خبری بده! ... اینجا انبار چوبه مگه بشر!؟ ... بابا شعورتونو شکر! نماز روزه‌ها و جلسه‌های قرائت قرآنتون قبول! ... بیا تو اصلا، دم در بده! ... جالبه که به روی خودشونم نمیارن که یه همچین چیزیم انداختیم تو خونه شما! ... شیطونه میگه برم در خونه‌اشونو بزنم بگم بقیه درختتون کو؟! دلواپسش شدیم ... چرا بقیه‌اشو تو حیاط ما خالی نکردین!!! ... حالا وایسا! شب که همه زباله‌ها رو بریزم تو پاکت و پرت کنم تو حیاطتون و یه بسته ترقه و نارنجک بگیرم و ساعت 5 صبح بندازم اونور دیوار، اونوقت جرئت داری اون دهن مبارکتو باز کن! ... اصلا مارو باش کلکلونه‌امونو برا اینکه صداش همسایه‌هارو آزار نده، دادیم رفت! ... حالا صبر کن! میرم یه دو جین خروس میگیرم میشونمشون سر دیوار! آی کله صبح برات بخونن که حال کنی!!!

آقای پدر که فعلا هیچی نمیگه! ولی فکر کنم الان از این آتشفشاناییه که در شرف فورانن ... بعد از کلی جیغ و داد و شکایت ما، آخرین لقمه غذا رو خورد و در عین صلابت و ابهت گفت: " باشه برا وقتی که میان دنبال تنه درخت!" ... و رفت که استراحت کنه! ... باور کن از این همه صلابت هنوز رنگ به رخساره ندارم! ... یعنی همسایه جون! از همین الان خدا بیامرزدت! N

پ.ن:

. اصلا به قول همین قرآن که همیشه مراسم قرائتش تو خونه‌اتون برپاست و می‌فرماید " اذا خاطبهم الجاهلون، قالو سلاما "، سلام همسایه عزیز!... دیگه خود دانی و خدای خودت! A

. وای که چقدر حرص خوردم! ... خسته نباشم واقعا! ... به یک لیوان آب خنک نیازمندیم!

. میخواستم از شمال بنویسم که وقت نکردم! کلی کار و پروژه ریخته سرمون! این بچه‌های بگم چی شده تا برگشتن از شمال کلاسارو تشکیل دادن!!! ... جالب اینجاست که خود استاد درس روستا گفته بود با استادا حرف میزنه که ما تا آخر این هفته نریم سر کلاس اما چند تا از بچه‌های شکرک زده بهش زنگ زدن گفتن نه استاد! ما میخوایم بریم سر کلاس!!!! ... خدایا به من صبر بده!!!   

 

+نوشته شده در جمعه 2 آذر1386ساعت10:27توسط پرسه //