تبليغاتX
پرسه تو پستو





















پرسه تو پستو

 

سلاممممممممم ... ما برگشتیم!
به جون مادرم من بیگناهم! ... من امروز ساعت ۱۱ صبح رسیدم خونه ... رسیدنم به خیر باشد ان شاءالله!
وای که چه زندگی روستایی کردیم این یه هفته! چراغ نفتی و کوه و سگ و جنگل! یک هفته بدون حموم و تلویزیون و نت و ماشین و آدمیزاد!!!
خیلی جای قشنگی بود دور از همه سختیاش! ... به زودی عکساشو میذارم ... خسته میباشیم! ... بسی دلمان برای تختمان تنگیده شده است!!! ...

خوشحالیم که اینجا گرگ کسی را نخورده! ... ما را سگ داشت میخورد ولی!

فعلا!

 

+نوشته شده در چهارشنبه 30 آبان1386ساعت20:42توسط پرسه //

 

 روز ملی دختران را به همه پسران و پدران و برادران عزیز تبریک عرض مینماییم!!!

  انجمن متعصب حمایت از حقوق دختران!

پ.ن:

 . 

 . فردا یعنی 4شنبه شب ما عازم شمالیم ... برای پروژه درس روستا 1 ... تا 3-4 روز از دست پرسه راحتین ... بچه های خوبی باشین تا من برگردم! ... در رو رو به غریبه باز نکنیداااااااااا؟؟؟؟ ... جون شما و جون این پستوی درب و داغون! ... گرگه بخوردتون من نمیان شاخامو بکنم تو شکمش درتون بیارما! از ما گفتن بود!!! ... حالمان بد است گویا!!! ... امروز امتحان سازه های بتنی داشته ایم چون!!! ... بهتر است برویم تا گندش در نیامده! ... تا بعد ...

 

+نوشته شده در سه شنبه 22 آبان1386ساعت21:56توسط پرسه //

 

کلکلونه و پرپری که یادتونه؟! ... چند وقت پیش رفتم و دیدمشون ... این عکساشونه ... فکر کن! 7-8 تا مرغ و یه خروس هم همینجایی زندگی میکنن که این دو تا هستن اما پرپری و کلکلونه لونه‌اشون جداست و با بقیه نمیسازن! ... در لونه‌هاشونم که باز میشه این دوتا میرن برا خودشون! ... چند تا از تخم‌مرغای پرپری رو خوردم! واقعا خوشمزه بودن...

خیلی دنبالشون دویدم تا ازشون عکس بگیرم ... کلکلونه کاملا عوض شده ... اون روزا که خونه ما بود با اینکه میخوند اما عینهو مرغ بود و کاملا سیاه! اما الان شده یه خروس کامل! ... چقدر از توی دوربین به این حالت نگاش کردم ... اما اون دیگه منو نمیشناخت ... اشک در چشمانتان حلقه زد نه؟! ... وایسا یه لحظه گریه نکن من یه چیزی بگم ... "و این منم، پرسه، یک بدبخت شکست عشقی خورده!!!" ... حالا جمیعا با هم گریه میکنیییییییییییییم!!! زار زار زاااااااااااااااااااااار!!!

 

 

 

 

+نوشته شده در شنبه 19 آبان1386ساعت23:53توسط پرسه //

 

امروز (یعنی در واقع دیروز! چون الان ساعت 1:40 شبه) برای درس طرح معماری 2 و بازدید از سایتی که قراره توش طراحی کنیم، ساعت 5 صبح هلک و هلک کوبیدیم رفتیم تهران! ... اونم با چی؟! ... یه اتوبوس دهه 20 !!!! ... خدایی من یکی حاضر بودم با الاغ برم تهران با این نرم!!! ... جا دشمناتون خالی که تا برسیم اونجا و برگردیم، 10 بار معده‌امون اومد تو چشمامونو برگشت سرجاش! (حالا اگه درست جا افتاده باشه! که بعید میدونم! چون هنوز گلاب به روتون تو دلم انگار یه چیزی رو هم میزنن!!!) ... تازه!!! فکر کن!!! سمیه میگفت قراره با همین ابداع بشری 5شنبه بریم شمال!!!! ... گفتم بهش:« اگه فکر کردی من دیگه از 100 متریه این ماشینه رد میشم بزرگترین اشتباه زندگیتو کردی!» ... اونم که طبق معمول فقط کر کر میخندید! ... به خدا من نصف عمرم کم شد امروز! ... یعنی ما به جای دانشگاه، آسایشگاه قبول میشدیم اوضاع روانیمون از این بهتر بود! ... الهی جیز جیز بشم برا مسئولای دانشگاه که همینجووووووووووور دارن خودشونو تیکه تیکه میکنن واسه رفاه حال ما!!! ... حالا ماشین آخرین سیستم یه ور، آب و هوای خوش تهرانم یه ور! کلی ریه‌هام تعجب کردن امروز از بسکه اکسیژن برنزه خوردن!!! ... به طور کاملا خلاصه اینکه اکسیژن خفه‌امون کرد! ...

حالا جالبش اینه که اینهمه زجر دادن مارو که بریم اونجا واسه هیچ و پوووووووووووچ! ... استاده خودش از خونه‌اش توی تهران اومده سر سایت، مثل بزی که تازه از خواب پا شده یه نگاه به ما میکنه، یه نگاه به زمین! ... باور کن خودشم همین 1 ساعت پیش جای سایتو فهمیده بود! اما مگه به رو خودش میاورد جونور! ... اون یکی دستیارشم که پیچونده بود کلهم! (این درس، دو تا استاد داره که با هم کار میکنن) ... حالا هی حرف چرت میزد و راه میرفت، مام که دیگه بزتر خودش! دنبالش میرفتیم و عکس میگرفتیم!! ... من که البته فقط از سوژه‌های خفن‌ناک عکس میگرفتم و از طبیعت و گاهی هم بروبچ رو شکار میکردم! یه سری ساختمون در حال ساخت هم اونجا بود که برای درس ساختمان 1 مناسب بودن! از اونام مقداری عکس گرفتم!!! ... اما این دوستام!!!! این چندشای خرخون! این موجودات از آسمان افتاده!!! این رادیو ضبط‌های از مد افتاه!!! ... مثه پروانه عاشق دور استاد پرپر میزدن و با اینکه همه متفق‌القول‌اند که استاد، یک دیوانه است، حرفاشو گوش میدادن و یادداشت میکردن و تو بحثاشم شرکت میکردن!!! (ای بسوزه پدر نمره‌پرستی که آدم رو به چه گردابی میکشونه!) ... ای روزگار دانشجویی! ... ای روزگار غفلت! ... ای روزگار فلاکت! ... ای روزگار بطالت! ... ای روزگار حمااااااااااقت!!! ... (به چند عدد کلمه با قافیه " at" نیازمندیییییییییییم!!!بالا غیرتا رعایت ادب و حفظ حرمت نگارنده الزامی است!!!)

پ.ن:
. خونه ... خونه ... خووووووووووووووووونه! ...

. من میتوانم! من میتوانم! ... پرسه تو یه آدم قوی هستی! ... تو آخر هیکلی! آخر ویتامین و پروتئینی! ... تو که نباید اتوبوس و الاغ و هواپیما برات فرق کنه که! ... تو فقط به علم و دانش و پیشرفت فکر میکنی و این چیزا اصلا برات مهم نیستن! ... اتوبوسها دوستان ما هستند! ... ما اتوبوسهای دهه 20 را دوست میداریم! ... چرا نگاهت اونوره!!؟ هی با توام دختره‌ی حواس‌پرت!!! ... با من تکرار کننننننننننننن! ...

. یکی این ضمیر ناخودآگاه ما رو بگیره! باز این سوسول بازیاشو شروع کرد! ... پرسه ناخودآگاه چندشششششششش!!!

 

+نوشته شده در جمعه 18 آبان1386ساعت1:49توسط پرسه //

 

تو مهمونی که چند وقت پیش رفته بودیم، حال پسر میزبان بد شد و بردنش دکتر و با سرم (serom!) برگردوندنش! ... مامان باباش مدام میگفتن: "چیزیش نیست، رولت و شیرینی خامه‌ای زیاد خورده از صبح تا حالا و رو دلش مونده!!! " ...

عجب! ... خب حالا تو خونه رولت بوده و هی برا ما خرما و انگور میارین و ما هیچی نمیگیم، دیگه خودتون اینقدر تابلو بازی در نیارید! ... هی میگیم: " آره خب بچه است! خامه رو نمیتونه هضم کنه! ... اما ما که بزرگیم میتونیما!!!!!" ...

ولی مگه دو زاری صاف این روزا پیدا میشه!!!

پ.ن:
. هم کلاسی عزیز! اگه احیانا آدرس اینجارو هم پیدا کردی (که البته با توجه به اسم وبلاگ کار زیاد سختی نبوده!) بعد از اینکه حسابی با استعداد خودت در پیدا کردن پستوهای مخفی حال کردی، مرام بذار و آدرسو به سایر دوستان باحال(!) کلاس لو نده! ... و این منم، پرسه، یک فراری!

 

+نوشته شده در چهارشنبه 16 آبان1386ساعت9:20توسط پرسه //

 

پیش نوشت:

سلام بر همگی ... خواهش میکنم بفرمایید... بلند نشید خجالت میکشم ... بفرمایید ...اختیار دارید خدا نکنه من قدم سر چشم شما بذارم ... لطف دارید ... احوالات شما؟! ... میدونم از بی پرسه ای داشتین ریز ریز میشدید! ... آره میدونم ... خودتو نزن به اون راه  که تابلو دلت واسه من سیخ سیخ شده بود! ... این خودشیفتگی حاد من هی داره حادتر میشه ها!!! ... حالا دور از همه این چرت و پرتا به افتخار بازگشت غرورآمیز من به پستوی نامبر 2، بزن اون دست قشنگ رو تا بقیه اشو بگم!

خب دیگه بسه! نه که حالا نیم ساعته داری دست میزنی! ... 

 

1) آخرش دوربین خریدم بسی چشم حسود کور کننده! ... دیگه راحت از هر چی که بنویسم، عکسشم میذارم که مطلب بهتر جا بیفته!!! ...

2) داریم برا درس روستا 1 چهار پنج روز دیگه میریم شمال (فومن) ... فکر کن! ... عکسای اونجارم میذارم اگه دوست داشته باشید ... البته نداشته باشیدم میذارما, زوریه چون!!! ... دوربین خریدم که بیام اینجا عقده های دوران کودکی و نوزادی و اینارو ییهو خالی کنم! ... و این منم، پرسه، یک معمار عقده ای!

3) ای بابا! این همه اتفاق بودا! همه اش یادم رفت! ...

4) فکر میکنییییییم ...

5) مزاحم نشو ناسلامتی داریم فکر میکنییییییییم! ...

6) همچنان فکر میکنییییییییم ...

7) آهاااااااان! ... رفتم کلکلونه و پرپری رو دیدم ... فکر کن! کلکلونه واسه خودش یه خروس کامل شده! با کلی دم بلند و سبز تیره و پرای دور گردنشم طلایی شده و خودشم که سیاه ... رنگین کمانی شده واسه خودش الهی قربونش بره پرپری!!! ... حسابی زندگی متاهلی بهش ساخته ... میدونی راستش ... راستش ... چه جوری بگم ...پرپری هم تخم میده!!! تخمای کوچولو ... من که بخیل نیستم ... الهی خوشبخت شن ... الهی جوجه هاشون سالم به دنیا بیان، بزرگ شن، برن مدرسه، دانشگاه قبول شن، عروسی کنن! بعد ییهو یه مریضی ناشناخته بگیرن همه اشون بمیرن!!!  ... eeeeeee خب ناسلامتی منم داغ دیدم! شکست عشقی خوردم  ... ببینیم راستی آدم چند تا قرص با هم بخوره میمیره؟؟؟

پ.ن:

? فعلا این پستوی به هم ریخته رو از من بپذیرید تا سر صبر بیام سر و سامونش بدم ... خداییش عجب قفل و زنجیری اونور زده بودما! خوشم میاد همتون سنگ کوب کردین! ... آی حال کردم هی حرص خوردین! ... به این میگن اصل غافلگیری ... ولی خدایی مجبور شدم آخه فکر کن از دست یه عده آدم فرار کنی و بری یه کنج دنج! بعد ییهو ببینی اونام دست بر قضا آدرستو پیدا کردن و باهات اومدن تو همون کنج دنج!!! ... عجب دردسری داره این شهرت و محبوبیتا!!! ... از قدیم گفتن آدم نابغه به همه تعلق داره!!! ... باشه بابا باز که گوجه گندیده درآوردی! ... تو هنوز این اخلاق چاقمالوتو ترک نکردی؟! ... اصلا این همه گوجه گندیده رو از کجا میاری؟؟؟!! ... باشه رفتم به خدا ... اما برمیگردم ... و این منم پرسه، یک کنه!!!

 

+نوشته شده در دوشنبه 14 آبان1386ساعت9:42توسط پرسه //

 

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام ... سلام سلام سلاااااااااااااااااااااااام ... تو رو خدا گوجه گندیده‌هارو بذارید زمین! ...  اول یه فال حافظ براتون میذارم آروم شید برا پست بعدی مثل دو تا آدم بالغ و عاقل میشینیم با هم حرف میزنیم ...

 

ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده‌ایم              از بد حادثه اینجا به پناه آمده‌ایم!!!

رهرو منزل عشقیم و ز سر حد عدم                    تا به اقلیم وجود اینهمه راه آمده‌ایم

سبزه خط تو دیدیم و ز بستان بهشت                  به طلبکاری این مهر گیاه آمده‌ایم

با چنین گنج که شد خازن او روح امین                 به گدایی به در خانه شاه آمده‌ایم

لنگر حلم تو ای کشتی توفیق کجاست                که در این بحر کرم غرق گناه آمده‌ایم

آبرو میرود ای ابر خطاپوش ببار                           که به دیوان عمل نامه سیاه آمده‌ایم

حافظ این خرقه پشمینه بینداز که ما                   از پی قافله با آتش آه آمده‌ایم

 

پ.ن:

 ? حال کردی بیت اول رو!؟ خدایی حافظم حال مارو میدونه! ... خوبید؟؟؟ دلم برا همه چیه اینجا تنگ شده بود ... وااااااااااااااای چقدر خووووووووبه! واااااااای حالم خیلی خوبه! ...  بر میگردممممممممممممممم.

 

+نوشته شده در جمعه 11 آبان1386ساعت21:52توسط پرسه //