تبليغاتX
پرسه تو پستو





















پرسه تو پستو

_ هی، وجدان... اون گردالیه که یه چیز لزج از توش اومده بیرون و داره رو دیوار راه میره ...

* حلزونه، لیفت (lifet) رو بزن ...

_ hmmm ... عجب ...

* ...

_ (آوازهای منقطع) ... به به چقدر همه چی خوبه ... (آوازهای منقطع)

* کوفت عزیزم. از سوسک که بهتره

_ تو انگار یه طوریت میشه ها! من که دارم واسه خودم حال میکنم! هرکی ندونه تو خوب میدونی که من تو این حموم با جانداران زیادی همزیستی مسالمت آمیز داشتم، این که فقط یه حلزونه! لاکشو میگیرم و می برمش تو باغچه... تو اگه مشکلی داری همینطور حرص بخور و خودتو cool نشون بده.

* i love it

_ Me too

* Fine

_ Fine

+نوشته شده در دوشنبه 18 آبان1388ساعت10:17توسط پرسه //

نه ه ه ه !

(مار نیشم زد)

بیری بیری بیری بیرینننننننگ گ گ گ گ

دوباره افتادم تو ردیف اول؟؟؟

(پا میشم یکم ک-و-نمو میمالم)

گندش بزنن ... این چه وضعشه ...

(چشمامو میبندم

یه ورد جدید می خونم

و

دوباره تاس میندازم...)

Hello New Game :)


پ.ن:

هر آنکس که در سرش مقداری مغز داشته باشد، تنهــــــــــــا، از نردبان بالا می رود. *

* ویکتور پرسه مارک بک


+نوشته شده در شنبه 16 آبان1388ساعت1:9توسط پرسه //

دیشب خواب دیدم تو یکی از اتاقای خونه قدیممون گیر افتادم (90% خوابای خونگیه من گیر داده تو این اتاق اتفاق میفته) بدین ترتیب که یک عدد مار توش بود به ضخامت چوب کبریت و به درازیه عرض اتاق که در راستای عرض اتاق کشیده شده. بعد، از هر 30 سانتی متریش یه شعبه به شکل کاملا عمود زده بود بیرون به طول، hmmm، تقریبا 70 سانتی متر. (من همونجااسمشو مار شونه ای گذاشتم فکر کنم) سر همه اینام یه کله کوچیک قرمز بود که همچین نافرم خیره شده بودن به اینجانب و به محض تکون خوردنم همه با هم وول می خوردن.شیوه حمله اشونم اینجوری بود که سیم ثانیه گرد میشدن عینهو متر خیاطی، و بعد یهو شاتاااااااارق پرتاب میشدن.

فکر کنم به من حمله نکردن اما انگاری یه کلیپ تو خوابم پخش شد که شیوه حمله اشونو به یه بدبختی نشون میداد و اینکه چجوری دوست یارو داشت تلاش میکرد تا با چنگال سم مار رو خارج کنه.

خلاصه دمش گرم خواب خیلی ت*خ*می-تخیلی ای بود یه تنوعی به خوابای ما داد.

+نوشته شده در چهارشنبه 13 آبان1388ساعت13:51توسط پرسه //

hmmm ... خوبه ... فکر میکنم از صبح حدود 8-9 ساعتی هست که اسهال نداش...

ow، یه لحظه، الان بر می گردم!

+نوشته شده در سه شنبه 12 آبان1388ساعت22:21توسط پرسه //

هم م م ش دلش می گی ی ی ی ره

هم م م م ش تنش اسی ی ی ی ره

خنجر زده خوب نشده

بل بل هم زده گویا جور نشده

+نوشته شده در چهارشنبه 6 آبان1388ساعت15:20توسط پرسه //

wow! واقعا دنیا اینقدر شارپ بود؟!

...


پ.ن:

آ آ آه ای عینک... سلام!

فقط تو مرا نکرده بودی.


+نوشته شده در دوشنبه 4 آبان1388ساعت0:59توسط پرسه //

خوشحالترین جامعه جامعه ایست که در آن، نوار مغز بگیران، با روش آزمون و خطا آن حسگرهای کذایی را بر روی سر می چسبانند و هی نوار میگیرند و هی جای آن چیزهای کذایی را عوض می کنند، تا در نهایت، یک نوار مغزی ای چیزی در بیاید بالاخره.

ویکتور پرسه مارک بک

+نوشته شده در یکشنبه 26 مهر1388ساعت0:12توسط پرسه //

مربی دراز کشید رو تشک و در 345 مدل مختلف بی وقفه دراز و نشست داد. من که بار اولم بود بعد از همون 10-15 تای اول اجدادم رو جلو چشمام دیدم یکی یکی. یکم به تواناییهام مشکوک شدم اما گفتم بذار یه آمار بگیرم ببینم ملت دارن چیکار می کنن، رو آرنجام تکیه دادم و دیدم ای اماااااااااااااااااان! همه دارن میپیچن به خودشون از درد و خانوم مربی هم دلش شاد، داره واسه خودش میره بالا و میاد پایین به چه فرزی.

بساطی بود یعنی، اگه یکی پلان ما رو میدید یه ماهی سوژه داشت واسه خنده. آخرشم مربی جان قله های افتخارشو رها کرد و سرشو برگردوند ببینه اوضاع ما چطوره. فکر کنم صحنه ی رقت باری رو نظاره کرد چون یهو گفت شکمتونو ماساژ بدین عزیزم ماسااااااااااااژ آفری ی ی ی ن خسته نباشید!

بعدم سریع پا شد و  همه به طرز اسفناکی خودشونو جمع و جور کردن.

Hmmm ...درد بعد از ورزش یه حقیقت تلخیو همچین سفت تف میکنه تو صورت آدم مبنی بر اینکه " عزیزم! شما ر.یدی با این ماهیچه های شل و ولت". اما بین خودمون باشه، تا یه مدت طولانی بعد از باشگاه، پرسه ک.شر ساز ذهنم یه جایی گم  و گور شده بود. واقعا دمش گرم.

+نوشته شده در پنجشنبه 23 مهر1388ساعت19:5توسط پرسه //

از خواب پا میشم. تازگیا زیاد از خواب پا میشم. در واقع چون زیاد می خوابم طبیعتا زیادم از خواب پا میشم. بعد که از خواب پا میشم برعکس قبل از خوابیدن که مطمئنم بعد از خوابیدن کلی انرژی میاد سراغم واسه کلی کار، اصلا انرژی ندارم واسه کلی کار.

بنابراین می رم در کمد رو باز می کنم، نیگام می خوره به مانتوی سبزم و یهووو حس می کنم بدجوری کرمم گرفته بپوشمش.

با یه آهنگ وسترنی تو پیش زمینه از کمد درش میارم و می پوشمش و می شینم لبه تخت تا فکر کنم به اینکه به چه دلیلی می تونم برم بیرون که بعدش وجدانم رو قانع کنم که کار داشتم و رفتم بیرون، واسه علافی که نبوده که.

***

باشگاه ... یه مدته دنبال پیدا کردن یه باشگاه جدیدم که به اندازه قبلی زن و دختر "..." توش نباشن. یه جای معمولی تر که کمتر بشه توش مدلهای مختلف تاپ و شرت و آرایش و مو و اینجور چیزای تخ*می رو دید. جایی که  پرسه ی چشم*چرون درونم رو نکشه بیرون و بذاره رو ورجه وورجه های احمقانه تمرکز کنم.

***

از همون خیابون اول تک تک سلولای بدنم عمیقا حس میکنن که یه اتفاق جدیدی افتاده. خب من یه گهی خوردم و بین اینهمه زن و دختر محتاط، اینجوری اومدم بیرون. خیلی حال میده، میدونی؟ اینکه پیش مرگ شی. بابا همیشه میگه بذار یکی دو نفر فلان کارو بکنن، عادی که شد خب تو هم بکن.(خب آره بابا باید بیشتر رو طرز صحبت کردنش تمرکز کنه)

خیلی چندش آوره .حالم از منتظر بودن به هم میخورده. از دم یکی رو گرفتن و با افتخار دنبالش رفتن. تلاشای مذبوحانه ای داشتم واسه با کله رفتن تو هر ماجرایی. اما این دفعه این یکی خیلی بولده  ... (Bold'e) نزدکیای 4راه دیگه کاملا حسم میگه که !wow چه کیفی دارم میکنم با این کمبود روحیم! هر کی که از کنارم رد میشه مواظبه که هیچ نسبتی باهام نداشته باشه، و این یه جور ناجور سگی بهم می چسبه.

***

باشگاهش یکم زیادی شبیه باشگاه نیست. منشیش رو یه هاله ی خوفی از سیگنالای منفی احاطه کرده و همه لباسا یه گوشه سالن به طرز جهان سومی ای چپونده شدن رو جالباسی. اما خب لااقل موجوداتی که دارن توش ورجه وورجه می کنن به آدم شبیهن و این یه نیمه پر لیوانه که من آخرش تونستم ببینمش.  ساعت کلاسارو می پرسم و میام بیرون. همش 5 دقیقه شد! وجدانم شروع میکنه به ور ور کردن. محل سگش نمیذارم و پیاده تا 4راه بر میگیردم و تو این فاصله با روانکاوی متلکا و نگاها  سرمو گرم میکنم تا چشم وجدانم در بیاد.

***

وقتی کسی رفاه نداره، حداقل رفاه رو، و نمی تونه موقع خواب شب به خوش بگه: "دمت گرم، امروز فلان نکبت زندگیتو سامان دادی" و راحت بخوابه، کم کم تبدیل میشه به یه اورانگوتان آدم نما. تمام فوکوس مغزش رو میندازه رو آدمای دورش، و اینقدر کله اشو میکنه تو زندگی اونا، که دیگه هیچی از زندگی خوش رو نمیتونه ببینه.

نمی تونه ببینه کسی داره می ره بالا، یا حتی میاد پایین. بستگی به این داره که از بالا اومدن خوشش بیاد یا پایین رفتن. هزار تا مثال می تونم بزنم تا منظورم واضحتر بشه. مثلا میتونم سبیلم رو گرو بذارم که تو عمرم نشده یه کتاب بخونم و یه کی نیاد جلد کتابمو با خونسردی تمام نگیره و نیگا نکنه تا ببینه عنوانش چیه. واقعا از قدرت درکم خارجه که بتونم تو اون لحظه همچین موجودی رو درک کنم.

حقیقتا(چه کلمه چندشی) خیلی بعیده که اگه زندگی ای واسه کردن داشته باشیم، حوصله این کارا برامون بمونه. به مثال دوم توجه کنید: زنیکه به خاطر اینکه من دارم تو خیابون کیک می خورم بهم چپکی میبنده و سرشو طوری تکون می ده که انگار با مینی*جوووووب دارم راه میرم _حالا بماند که اونم جای بحث داره_ غیر از اینه که یه کسی تو وجودش داره له له می زنه که خیلی دلش می خواد تو خیابون کیک بخوره؟

ما تو وجودمون به اندازه تمام صفتهای بد و قبیح (خیلی ظاهر لغتش ت*خمیه ایوول) دنیا شخصیت تو سر خورده داریم که همه اشون آخر باحالن. بعضیاشون رو اگه بیاری رو و آبشون بدی و بذاری گل کنن یک (yak) صفایی میکنی باشون که به مغزتم خطور نمیکنه الان.

به جون خودم!

***

در ادامه بحث هر کی پایه است فردا شب بیاد همگی با هم سیچوایشن (situation) مینی*جووووب رو امتحان کنیم.

خداوند همه ما را خیر دهاد

 

+نوشته شده در شنبه 18 مهر1388ساعت17:44توسط پرسه //

گربه اصلا ملوس نیست.

هم ترسناکه هم آب زیر کاهه هم یه حس ماوراییه خوف داره.

تنها جونوریه که نمیتونم باهاش تو یه تخت بخوابم،

و

hey you! اصلا اصرار نکن!



+نوشته شده در دوشنبه 13 مهر1388ساعت11:50توسط پرسه //