تبليغاتX
پرسه و پستوش


وقتی دلم فریاد زد، جسمم ز وحشت زار شد

تا چهره‌ام لبخند زد، روحم شکست، آوار شد

وقت سکوت و انزوا،صد حرف گنگ آمد ز راه

چون غم شکفت از همهمه، تنهایی‌ام انبار شد

دستم شکست، روحم پرید، حلقم به هم آمیخت باز

حرفم به زیر خاک رفت، خاکش نثار یار شد...

پایم به سویی می‌دود، عقلم به سویی می‌رود

آه ای بدن! آرامتر! دل زخمی افسار شد!

مزر همه بی‌حد شده، پایم ز مرزم رد شده!

بد خوب و خوبی بد شده! عقلم کجا بیمار شد؟!

اینجا نقاب! آنجا نقاب! هر لحظه یک نقشی بر آب

هشیار، مست; بیدار، خواب! آه این جهان مردار شد

ناخن به تاریکی مکش، ای درد بی‌درمان من

هر نور کز جایی شکفت، زهری چکاند و مار شد

مجنون مشو، مجنون مشو، از دخمه‌ات بیرون مشو

سرمست شد، آزاد گشت! هرکس مقیم غار شد

فریاد در رگهام مرد، خندید در لبهام غم!

رگها گسیخت! لبها شکافت! وای! عمر من خونبار شد ...

من کیستم؟! من چیستم؟! فکرم کجا پر می‌زند؟!

من آن من امروزیم؟! یا آنکه دیشب خار شد؟؟؟؟

دیروز "او"! دیشب "من"ام! امروز مجموع "همه"!

فردا که آید کیستم؟! اینجا پر از اغیار شد...

پستو به پستو می‌روم، کوچی ز خود ... از خود ...  به خود!

"خود" این میانه مبهم است! در تیرگی‌ها تار شد...

امروز هی لبخند تلخ، هی خنده‌های زورکی!

فردا دوباره غم، سکوت! آخر چرا؟؟؟... این کار شد؟؟؟؟

(غم زورکی است؟؟ این درد و رنج؟؟ ... یا خنده‌ها، لبخندها؟؟؟

ما مست؟ ما سرمست؟ شاد؟! ...فکرم بسی تبدار شد!)

ذهنم به هر سو می‌رود، تا آخر دنیا!! ولی ...

محدوده آرامشم، یک room ِسه در چهار شد!

آری بخند ای عقل خرد! دلقک شده این کالبد...

از مکر هم‌جنسان تو، این دل "خر ِ" ایثار شد!

باز از خروش حس و خشم، یک طنز تلخ آمد پدید!!!

"room" و " خر" و "سه در چهار" ؟؟؟؟؟! این شعر هم بیمار شد!!...

خوش گفت آن مرد حکیم: «چون غم رسیدت... بیخیال!!!»

آری رفیقان! بیخیال!!! ... (این بیت چقدر پربار شد!!)

پ.ن:

 شعری از دیوان «التخلیه الروانیة، من الاحوالات الپرسة الخلیات»/ صفحه 13876567/ انتشارات نیست اندر جهان/ سال 1032/ چاپ "4-" ام!


+ نوشته شده توسط پرسه در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 و ساعت 20:6 |

چه حسی دارم؟؟ ... واقعا چه حسی دارم؟؟؟؟؟؟

پرسه!!!!! پرسه!!! ... چه حسی داری؟؟؟

چته؟؟؟

خوشحالی؟ عصبانی ای؟؟ دلگیری؟؟ ... کلافه ای؟ میخوای داد بکشی؟؟ بکش!! چرا میخندی؟؟ چرا میگی

چیزی نیست!! ...

لیوان خالیه پرسه! خالیه ... به خدا نیمه پر نداره! ... آب توش نیست عزیزم... به خودت بیا...



+ نوشته شده توسط پرسه در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 و ساعت 1:33 |

اعتقاد داشتن به جاودانگی روح ...و زندگی پس از مرگ ... چقدرررررجون آدمارو بی ارزش میکنه!
...

مرد؟؟
تصادف کرد؟
ورزشگاه اومد پایین آوار شد؟؟
زلزله؟ سقوط هواپیما؟
تو زندان؟
سکته؟
دکترا بهش نرسیدن؟
...
... نه عزیزم! کسی مقصر نیست ...
عمرش سر اومده بوده ...
خدا خواسه ببردش ...
براش هر جمعه نذر کنی روحش شاد میشه ...
جلو اراده خدا نمیشه وایساد ...
این شهر رو فساد و مواد مخدر پر کرده بود ... خدا خواسته عذاب بفرسته درس عبرت شه واسه همه ...
نماز قضاییاشو براش بخونید ...
اگه خوابشو دیدی که میخنده بدون تو بهشته!! ...
هر گل که بیشتر به چمن میدهد صفا، گلچین روزگار امانش نمیدهد!!! ...
از بس خوب بود مرد! ...
دیدی! انگار خودشم میدونست داره میمیره ... چقدر مهربونی میکرد با همه این هفته آخری ...
مراسمو کدوم مسجد بگیریم؟
شام چی بدیم؟ مردم نگن بچه هاش براش کاری نکردن ...
گردو هم بذاریم تو خرماها مردم نگن دستش به دهنش نمیرسید! ...

پ.ن:

چقدر داستان شیرینیه!
یکی مدام داد میزنه: کلاغ رو! کلاغ رو!!! ...
و تو تا برمیگردی ... میبینی یکی دیگه از حقاتو، کلاغ اصلی برده!!! ...
لبخند میزنی ... و میگی خدا خواست! ...

پ.ن در پ.ن:

 عالی شعر گفتی! دمت گرم  >>>>

http://hk.youtube.com/watch?v=whF_LPoVXCs

یا

http://saeid.zebardast.googlepages.com/dar_mahkameh_elahi.wma



+ نوشته شده توسط پرسه در یکشنبه نهم تیر 1387 و ساعت 11:13 |

گرمای این تابستون یه طرف! برق رفتناشم یه طرف!! ... نه! برق رفتناشم همون طرف! جک و جونوراش این طرف!!! ... پس چی شد؟ آفرین!!! ... گرمای تابستون و برق رفتناش یه طرف! جک و جونوراشم یه طرف!!!

اما در مورد جک و جونور! اگه بخوام حرف مستندی زده باشم باید بگم که در کتاب « اللغه الکوفتیات اندر ترخیص الاحوال الچندشیات» به طور خلاصه اومده که جک و جونور موجودات شیرین و جذابی هستند مثل سوسک! مارمولک در ابعاد مختلف و پشه به مقدار کافی! که من همینجا یه چیزای سبز کوچیکی که جدیدا تو اتاقم دارم می‌بینم رو بهشون اضافه می‌کنم!!! ... ببین تو می‌شناسیشون؟! به اندازه نوک سوزنن، سبز فسفرین! بدجورم می‌گزن!!! یعنی اینقدر جاش می‌سوزه که اشک تو چشای آدم جمع می‌شه! ...

برای راه‌های مقابله با اینا فرصت زیادی واسه پژوهش و تفکر داشتم!!! (به خصوص تو این چند روز که با تمرکز مشغول خوندن امتحانا بودم!!!) ...

ببین! بیا رو راست باشیم و به خودمون دروغ نگیم!(اینو یه جا تو یه فیلم شنیدم!!) مارمولک رو که رسما نمی‌شه هیچ کاریش کرد! تنها راهش اینه که به جاهای بلندی مثه تخت پناه ببری و همه کارای روزمره‌اتو همونجا رو تخت انجام بدی!!! ... پشه‌ام کارش یه حشره‌کشه! ... اما سوسک!!! سوسک رو اگه تو اتاق ببینی، قبول کن نمیشه کشتش (اه اه اه!)! آدم فقط می‌تونه فحش بده و چندشش بشه و نیگاش کنه ببینه کجا می‌ره!!!

اما گه تو حیاط باشه! یا حموم! یا توالت!!! ای جووووووووون!!! اون موقع کار، کار خودمه!!! ... تو می‌دونستی که اگه فقط چند قطره نفت بریزی رو سوسک، درجا میمیره؟! ... بدون درد! بدون خونریزی! بدون کثیف‌کاری!! با ضمانت پس از مرگ!!!

باور کن!!! ... تو خونه ما، بیشترین حالتی که من توش مشاهده شدم، حالتیه که یه ظرف نفت دستمه و دارم دنبال یه سوسک میدوم!!! ...

خودمونیما! عجب زندگیه نکبتیه خنده‌داره کثیفه چندشه low levele رقت‌آوره قتل خیزیه!!!

خودم از این پست جهان سومیم یه جوریم شد!!!

بیخیال اصلا! خودت خوبی؟؟؟!

پ.ن:

1) چند روز پیشا یه مارمولک جوجه(!) رو اعصابم بود تو اتاق!!! هر سری یه جا میدیدمش!!! آخرش دنبالش کردم و فرستادمش زیر فرش!!! الان 3-4 روزه نه دلم میاد فرش رو بلند کنم و ببینم حالش چه‌طوره!!! نه قلبم اینقدر قویه که فرش رو بلند کنم و ببینم نیست!!!

2) امتحانا تموم شد! توی این آخری اینقدر توضیح دادم واسه سوالا که یهو وجدانم گفت: «آهااای پرسه!! چه می‌کنی؟؟؟خجالت بکش!! با چه رویی می خوای نمره بالا 18 بگیری؟؟؟» و من به خودم اومدم و رفتم برگه‌امو دادم!!!  

3) استاده هویج فرنگی!!! سوال داده که 4 بخش داره اما بارمش نیم نمره است!!! یعنی من هنگ کردم دیگه تو این مملکت و دانشگاهشا!!! اصلا خودکارم سوال رو دید خشک شد!!!! به جان تو!!!

+ نوشته شده توسط پرسه در چهارشنبه پنجم تیر 1387 و ساعت 20:33 |

پیش نوشت: این یک تخلیه روانیه طولانیه بی معنیه! ... مختاری که همین الان خودتو نجات بدی و page رو ببندی ;)

می‌دونی ... بعضی وقتا روزات تکراری میشن عینه سگ!! صبح پا میشی، دستشویی و صبحونه و لباس! که کجا؟! دانشکده خیر سرمون!!! دانشگاااااااااااااه!!! مکان دانش!!!جایی که 1 سال رو به خودمون و اطرافیانمون زهرمار کردیم که بریم توش!!!

بیا! حالا توشیم!!! لای یه مشت «دانشجو» داریم روزمون رو به (...) میدیم! ... یه مشت آدم آکبند که همه انگیزه‌اشون نشستن رو نیمکتای مکان دانشه و (...) زدن و (...) بازی!!! که 4 تا بستنی بخرن و بشینن و (...) کنن!!! به تعبیری "(...) سالم در بستری از علم و فرهنگ!!!!" ... آدمایی که ذهنشون قد یه مرغ flexibility نداره و اندازه اونم که 4 تا تخم میذاره، واسه بشریت استفاده ندارن!!! تازه برعکس مرغ، کلی ادعای فیلسوفی و انیشتینیشون میشه و لااقل 5 تا کتاب هم نخوندن که آدم بگه آره! تو فیلسوف! ... بازم 100 رحمت به همون مرغ که پذیرفته مرغه و نه زندگی رو به خودش زهرمار می‌کنه نه به بقیه!!! ...

بذار برم سر اصل مطلب فدات شم! ... آخه تو آدمی؟! مردشور اون ریخت اتوکشیده‌اتو ببرن که هنوز نمی‌تونی حرفتو بزنی و هنوز نمی‌دونی چی هستی ولی باز به زمین می‌گی حیف من که رو تو راه می‌رم!!! ...جمعش کن باباااااااااااا!!! با رتبه "n" هزار و با اون سهمیه کوفتیی کذایی ننه بابات پاشدی اومدی اینجا و حالا خدا رو هم بنده نیستی!!! (...)خر، سر 0/25، اونم تو دانشگااااه! 2 ساعت وامیسی و با استاد چونه می‌زنی که چرا رقیبت که عینه خودت گ.هه، شده 19/25 و تو شدی 19؟؟؟؟؟؟ ... ای ر.ی.دم به این درسی که می‌خونی و به اون هویجی که به تو مدرک معدل A میده!!! ...

کله گاوتو کردی تو درس و کلی هم حیا و وقار و خانومی داری! مودبی و مهربون و باشخصیت!!! با اون لبخند سگیه لطیفت!!! من که می‌دونم چه مارمولک عفونیه منفعت طلبی هستی!!! سر 0/5 نمره حاضری آدم بکشی جوووونور!!! ... نذار دهنم باز شه چندش!!! نذار بگم که که از کتابخونه کتاب می‌گیری و با شیوه‌های قرون وسطایی واسه اینکه بقیه بهت نرسن پسش نمی‌دی!!!! که هی خودتو اون دوست بدتر از خودت کتابو یکی در میون میگیرین تا بقیه اسکول شما دوتا شن!!! که سر امتحانا "n" تا تقلب می‌گیری و هر چی اون بدبختی که حالا می‌خواد تو هم مرام بذاری و یه سوالو بهش بگی، صدات می‌زنه سر گچیتو از رو اون برگه کوفتیت بلندم نمی‌کنی!!! می‌دونی عزیزم؟! تو و امثال تو رو باید به زیبایی به قطعات 3 در 3 تقسیم کرد!!

پر کردین همه دانشگاه رو! نمی‌ذارین مغز 4 تا استعداد 100 برابر خودتون که فقط چون راه تنفس تو این جنگل متعفن رو بلد نیستن و دارن یه گوشه با تار عنکبوتاشون بازی می‌کنن، نفس بکشه!! ... همین توی گه! فردا با معدل "الف" و بدون کنکور می‌ری اون فوق نکبتیتم می‌خونی و بعد یه «بله»‌ی لطیف می‌گی و می‌شینی کنج خونه تا اون شاهزاده با اسب سفیدش هر روز با یه شاخه گل بهت سلام کنه و تو ناهار بذاری جلوش!

خب آشغال عزیز! انگل جان! تو که هدف نداری، تو که همه زندگیت با بقیه تعریف شده، تو که کل آرزوهات محدودن به اون مربع تنگ 10 در 10 که کشیدی دور خودتو مغز نخودیت، تو که کل هنری که توی این دنیای هزار تو داری همون خرخونیه و رقابت و حسادت و رو نردبون جنازه بقیه بالا رفتن، تو که به فعالیتای غیردرسی من می‌خندی و از اینکه نمره اولی محل سگ به هیچکی نمی‌ذاری، تو که عین اسکنر صفحه‌‌های جزوه رو اسکن می‌کنی و عینهو پرینتر پس می‌دی، تو که رسما سیستمت عین کلم‌ پیچه و هیچ شباهتی به یه آدم هدفمند خلاق کنجکاو نداری!! آخه چغندر! تو که همه هدف زندگیت خلاصه شده به یه همسر ایده‌آل (که لابد احتمال کشفش تو دانشگاه برات بیشتر بوده!) و 4 تا نمره 20 و یه مدرک فوق که بعدش بتمرگی یه گوشه و در حالیکه 5 تا بچه تو دومنت وول می‌خورن به خاله خانباجیای دورت، با سالای تحصیل و مدرک عالیه‌ات پز بدی!!، واسه چی جای بقیه رو تنگ می‌کنی؟؟؟؟ ... اصلا بقیه به جهنم!!! تو واقعا حس می کنی آدمی الان؟؟؟ آره؟! ...

OK!!! اگه تو آدمی، پس من همین جا رسما از آدمیت استعفا می‌دم و در کسوت یک عدد شبدر کوهی به زندگیه وارونه تو این مملکت اسلامی ادامه می‌دم!!!

قربان تو!

پرسه!

پ.ن:

1. مخم پر از اینا بود!!! ... خوب نشدم! اما بهترم!! شما چه طورین؟!! ... شاید الان بتونم تمرکز کنم و به امتحان امروز صبحم فکر نکنم و امتحان فردا ساعت هشتمو، و امتحان فردا ساعت چهارمو و امتحان پس فردا ساعت دهمو بخونم!!!! ... بمیرم که روزای خدا اینقدر کمه مدیر گروه جان که تو هول شدی و هر چی امتحانه چپوندی تو سه روز!!! ... فکر کنم دیگه کاملا مبرهنه که من چمه!!!؟

2. دل من دیر زمانیست که میپندارد، دوستی نیز گلی است ... مثل نیلوفر و ناز ... ساقه ترد لطیفی دارد!!!


+ نوشته شده توسط پرسه در دوشنبه سوم تیر 1387 و ساعت 20:20 |

پرده اول:

7روز مونده به امتحان تاریخ تحلیلی صدر اسلام (!) ... ساعتِ هفته شبه، دلم پر از تاب و تبه!!! (حالا دست دست دست!) ... در حالیکه فقط 2000 تومن تو کیفمه به اضافه مقادیری پول خرد جهت کرایه تاکسی(!)، می‌رم بیرون و کتابشو که استاد معرفی کرده و 1000 تومنه، به اضافه یه کارت اینترنت 1000 تومنی (که اصلا قصد خریدشو نداشتم و فقط به عشق اون کتابه رفته بودم بیرون به مرگ کله(!)) می‌خرم و در حالیکه اعتماد به نفس در تک تک سلول‌های وجودم له له می‌زنه، با کیفی که فقط دو تا 100 تومنی توشه و احتمالا تا 4-5 روز دیگه رنگ اسکناس چاق‌تری رو نخواهد دید، برمی‌گردم خونه ...

(این یه تست تمرکز بود!!! اگه بتونی این پاراگراف رو، فقط با یه بار خوندن بفهمی، خداییش خیلی بافهمی!)

 

پرده دوم:

ساعت 21:30...

برق رفته، هوا گرمه ، خونه شدیدا افسرده بازاره! هر کی یه گوشه ولو شده و برای آمدن آن موهبت ادیسونی دعا می‌کنه ...

حوصله‌ام سر می‌ره و گوشی رو بر می‌دارم و شماره می‌گیرم:

بیق بیق بوق بیق بوق بوق بیق... (صدای دکمه‌های تلفن!)

_ الو؟

* سلام! خوبی؟

_ سلام پرسه جان! خوبی عزیزم؟

* مرسی ممنون ... تو چطوری؟

_ خوبم ممنون! چه خبرا؟

* هیچی! سلامتی!... (حوصله‌ام به خاله زنک بازی نمی‌رسه!) ... ببین! این تاریخ تحلیلیه هست ... همین که ...

_ آها! همین که سبزه، نویسنده‌اش نصیریه، 256 صفحه است؟! همین که منبع امتحانه؟ که آخرین چاپش مال سال 85 هست؟ ... واااااای پرسه! دیدی چقدر سخته؟! خیلی‌ام زیاده! نوشته‌هاشم ریزه! چند فصلشو خوندی؟! امتحان ساختمانو خوندی؟! تموم کردی؟ (اون امتحانش 6 روز دیگه است!!!) ... پروژه‌اشو چی؟ تا کجا رفتی جلو؟!

ها؟؟؟ ... نه! یعنی چیزه ... ببین ... (یه حسی دارم تو مایه‌های اینکه فردا کنکور کارشناسی ارشده و الان متوجه شدم!!!) ... ببین! می‌خواستم بپرسم کجاهاش حذفه!؟ ...

_ آهاااا! صفحه 45 تا 76 ... با صفحه 165 تا 183 ... البته شنیدم یکی می‌گفت تا 186! اما من 183 شنیدم از استاد! حالا برا اطمینان 183 تا 186 رو هم بخون تو ...

* (واقعا گیرم سر همین سه صفحه بود خداییش!!!) ... آها ... باشه ... مرسی ... خب ... کاری نداری؟!

_ نه عزیزم... قربونت برم ... سلام برسون! (به کی آخه؟! ) ...

 

پرده سوم:

گوشی رو می‌ذارم ... ییهو یادم میفته که ای دل غافل! آقای پدر اینجاست و توی تاریکی، زیر نور این چراغ گازی که پت پت صدا میده، با یه چهره ترسناک مثه تو فیلما که یه وره صورت آدما تاریکه و یه ورش روشن، داره نیگام می‌کنه!!! ...

به خودم می‌گم oh oh !!! الان شروع می‌شه ...

_ ببینم! این کتاب رو مگه از اول ترم بهتون معرفی نکردن؟

* ها؟! ... آها! اینو میگی؟ ... چرا! ولی معمولا درسای عمومی اینطوریه که فقط آخر ترما ...

_ می‌دونم چطوریه! منم پاس کردم اینارو یه روزی! ولی مگه سر کلاساش نمی‌رفتی؟! نت بر نمی‌داشتی؟!

* (از اونجا که استاده بسی گلابی و باعطوفت بود و حضور غیابم نمی‌کرد، ما سر هیچ کدوم کلاساش نرفتیم!خب بابا!! درس عمومیه آخه!!!) ... چیزه ... چرا! رفتم!!! اما خودشون معمولا میگن نمی‌خواد یادداشت کنید، ما آخر ترم جزوه یا کتاب معرفی می‌کنیم ... (واقعا اینطوریه به خدا!) ...

_ عجب! ...

پرده چهارم:

هوا همچنان گرمه! برق همچنان نیست! صدای پت پت چراغ گازی هم همچنان میاد! ... همچنان هم روبروی آقای پدر نشستم و کتاب تاریخ تحلیلی دستمه و دارم به شکل کاملا عالمانه‌ای ورقش می‌زنم! عرق از بناگوشم میاد پایین! چیه خدایی این؟! بابا 7 روز مونده به امتحان، دختره کتابو خورده!!! ...

فضا به شکل نافرمی خفقان‌ناک و ایناس!!! ... کتاب رو برمی‌دارم و با یه چراغ نفتی، در حالیکه به شدت حس می‌کنم شبیه این دخترا شدم که "n" سال پیش با دامنای چین‌چین، چراغ نفتی به دست، از پله‌ها و دالونای تاریک این‌ور اون‌ور می‌رفتن (با این تفاوت که کتاب تاریخ تحلیلی زیر بغلشون نبود البته!)، از پله‌ها می‌رم پایین تا تو اتاق به‌هم‌ریخته اما خلوت و آروم خودم، پله‌های ترقی رو یکی یکی پشت سر بذارم!!!

(این پاراگرافم می‌تونه تست تمرکز خوبی باشه‌ها!!)

پ.ن:

5 روز مونده به امتحان و 114 صفحه از کتاب فوق‌الذکر رو به شکل کاملا داستانی روخونی کرم!!! بازم خوبه!!! عجب شوکی دست داده بهما!!! ... فعلا این قسمت «خدیجه in love!!!» اش بد نبوده!!! تا ببینیم بقیه‌اش چی می‌گه!!!!


+ نوشته شده توسط پرسه در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 و ساعت 10:44 |

پیش‌نوشت(!):

پست طولانی‌ایه!! ... hmmm! حرف دیگه‌ای ندارم! به ادامه مطلب توجه فرمایید!


 پرده اول:

مکان: دارغوزآباد

توصیف صحنه(!): یه کله آلن دلونی از پشت 200 تا گل گلایول و خرزهره که رو میزه تریبونه، پیداست... "n " نفر که تقریبا 10 برابر جمعیت زنده دارغوزآبادن پای تریبون وایسادن...

آقای کله، متنی رو که هر سری همه جای دنیا، از جلسه سازمان ملل گرفته، تا جلسه‌های دولتی و سفرهای استانی و روضه مسجد محله‌اشون میخونه و فقط هر سری جای چندتا کلمه ضایع تابلو رو عوض میکنه، از جیبش در میاره و شروع می‌کنه:
« دارغوزآباااااد..اااد..اد ... شهر ش.هید پروررررر..اررر..ارر ... خوب، باحاااال..ااال..اال ... کی گفته ما توانایی نداری‌ی‌ی‌م..ریمممم..ریمم ... بوش دراومده گفته، تو ایران، چایی گرونه، من رفتم، پرس و جو کردم..اممم..امم ... بهم گفتن فلانی، بیا ببین تو انبارای ما، چایی ریخته! اصلا نمی‌دونیم باش چیکار کنیم! ... آره عزیزان، اینا بازیه، و ما، گول نمی‌خوریم، مگه نه؟؟ ...

هی میگن، گرونیه، مردم ناراحتن، اینا، خودشونم قاطی دارن عزیزان..اااان..ااان... انرژی هسته‌ای، دیگه نیست 200 تومن بسته‌ای، انرژی هسته‌ای، خوبه ... آمریکا، خیلی بده ... ما، برق داریم، ما، گاز داریم، ما صنعتمون ترکونده..ووونده..وونده(!!!) ... جوانان ما، دارن دنیارو می‌گیرن، ما آب خیلی داریم، ما آخرشیم بابا! تازه، ماشینامونم بوق داره! چرخ داره! حتی، از این دکمه‌ها داره که تا می‌زنی، شیشه‌هاش میاد پایین! من خیلی دوست می‌دارم این دکمه‌ها رو!..رووو..رو ... آخه ما چیمون از اونا کمتره؟! ... عزیزان! شما بگید! ... توی این خواستگارا، کی می‌شه دوماد ایشالا؟؟ ... نه!ببخشید ... شما بگین، ما چیزیمون کمتره؟؟..ره‌ه‌ه‌‌ه..ره‌ه‌ه ..

جمعیت: نه! نه! ... مرگ بر امریکا! مرگ بر اسرائیل! مرگ بر منافقین و صدام (!) ... انرژی هسته‌ای، حق مسلم ماست! کله جان دوست داریم ... ما اهل کوفه نیستیم، کله تنها بماند ... ای کله آماده، آزاده‌ایم آزاده ...

 

پرده دوم:

مکان: خونه ما!

زمان: 14:05

دما: 40 درجه // باد: از شمال غربی به معلوم نیست کجا!

توصیف صحنه(!): نشستم پشت کامپیوتر، 2-3 تا پنجره از برنامه Auto Cad بازه و دارم پروژه‌‌ام رو انجام می‌دم ... پنکه فرت فرت صدا می‌ده و بیشتر گرفتمش سمت case تا کارت گرافیک مبارکش باز مثه تابستون سال قبل ذوب نشه از گرما!! ...

کلی روی پرو‌ژه کار کردم ... یاد برق رفتنای این روزا میفتم و پریدن پروژه‌هام! ... یهو به خودم میام و save رو می‌زنم و یه لبخند پیروزمندانه‌ام روش! ... به ساعت نیگا می‌کنم، با خودم میگم دیروز که برقه نرفت! امروزم نمی‌ره به امید خدا و یاری امام زمان و اینا!!!



پرده سوم:

توصیف صحنه(!): همچنان پای کامپیوترم! کلی کارم جلو رفته ... گنجیشکا مثه سگ جیک جیک می‌کنن!! حقم دارن! منم تو آفتاب ظهر 40 درجه با اون همه پر رو تنم رو درخت بودم حتما همین کارو می‌کردم! ...

یه آهنگ گذاشتم و به شکل سرخوشانه نافرمی دارم پامو تکون می‌دم! به ساعت نیگا می‌کنم! ای‌ول! نزدیکای 3 شده و خطر برق رفتندگی گذشته!! ... یه عدد یه جای نقشه است که درست نمی‌تونم بخونمش! ... سرمو میبرم نزدیک طوری‌که نوک دماغم حرارات مونیتور رو حس می‌کنه!!! ... hmmm ... بیشتر شبیه 75 هست تا 15! ... میرم جلوتر! که یهووووووو!!! ...

SHIT!!!! همه جا تاریک می‌شه!!! ... ولو می‌شم رو صندلی!!! کی Save رو زدم؟!! 30 دقیقه پیش؟؟؟ نه!!!!!!! ...از شوک که میام بیرون دهنم باز میشه و داد می‌زنم: « ر.ی.دم به این زندگی نکبتی!!!! گند بزنن به این مملکت داریتون!!! الاغا!!! مردشورتو ببرن با اون قیافه‌‌ات! خنگ نفهم! خاک بر سر ما که هر کاری می‌کنن صدامون در نمیاد!!! ... ماماااااااااااااااااان! شماره این اداره برق کوفتی چنده؟؟؟؟ » ...

می‌رم بالا! خیس عرقم! هوای گرم میره تو حلقم و میاد بیرون!!! ... مامان خانوم همین‌طور که می‌خنده می‌گه: « باز برق رفت و این اومد بالا!! چی شد؟ باز همه‌اش پرید؟! » ... آقای پدر همچنان روزنامه می‌خونه و لبخند می‌زنه! ...

با خودم می گم چقدر همه چی عادیه!! خب منم اگه مسئول زندگی این همه آدم خونسرد و قانع بودم، هی میومدم و می‌رفتم و با خوبی و خوشی ور می‌زدم!!!

یه طالبی خنک پاره می‌کنم و کامل می‌خورمش و پوسته‌هاشو یکی یکی پرت می‌کنم تو سطل آشغال! ... یه نفس عمیق می‌کشم ... میرم پایین ... دراز می کشم رو تخت و با آرامش، در حالیکه سرمست این حس خریت گسم(!!!)، برای اومدن برق، و ظهور آن خورشید غایب که قراره برامون خوشبختی بیاره، دعا می کنم و ... سوت می‌زنم!!! ...

 پ.ن:

گرمه!


+ نوشته شده توسط پرسه در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 و ساعت 16:15 |
 

 یه مغازه آکواریوم فروشی بود ... کنار یه خیابون تاریک...

ماهیای رنگی پشت این در فلزی، زیر نور اینور و اونور می‌رفتن ...

می‌دونی، حال آدم از این شغل نکبتی به هم می‌خورد! ...



+ نوشته شده توسط پرسه در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 و ساعت 12:15 |





قشنگ بود ...

آدما از یه گل دو سه روزه، چه روزگاری میگذرونن ...


+ نوشته شده توسط پرسه در چهارشنبه هشتم خرداد 1387 و ساعت 0:19 |

...

* سلام!

- سلام؟!
* خوبی؟!

- خوبم!

* خیلی آشنایی شما! ...

- شما آشنایی خیلی! ...

* یه چرخ بزن ...

- (چرخ!چرخ!چرخ!)

* e! e! e ! ... شما دختر اوس مش قلی اسکندر کش اسفند دودکن نیستی آیا؟!
-
wow! ... شما پسر میرزا نقی خان چای دم کن شیشه شکن نیستی آیا!؟
* وای وای وای! ... تو چقدر خانوم شدی!!

- oh! oh! oh! ... تو چقدر آقا شدی!!

* پس بیا با هم عروسی کنیم!
- باشه! بیا بکنیم!

...

و اینگونه بود که این دو کفتر عاشق، زندگی خوب و خوشی را در کنار هم آغاز نمودند! و شگفتا! که اوس مش قلی اسکندر کش اسفند دودکن و میرزا نقی خان چای دم کن شیشه شکن، در جمیع جانداران دو عالم یافت می‌نشد که می‌نشد!!!

به جان خودمان نباشد، به جان شما گشته‌ایم ما!!!!

پ.ن:

شاید اون یکی جمعه بیاید! شاید!!!


+ نوشته شده توسط پرسه در جمعه سوم خرداد 1387 و ساعت 14:21 |
BLOGFA.COM